/گفتوگو | زمان مطالعه: 23 دقیقه
افقهای نو در مطالعات خلیج فارس
گفتگوی اعظم خاتم با کاوه احسانی و آرنگ کشاورزیان
اعظم خاتم، کاوه احسانی، و آرنگ کشاورزیان | آذر ۱۴۰۴
اعظم خاتم (ا.خ.): از هر دو شما سپاسگزارم که دعوت برای این مصاحبه را پذیرفتید، آنهم بعد از زمان زیادی که در مقام مشاور این شماره از مجله برای انتخاب کتابها و سفارش مرورها صرف کردهاید. این خیلی مغتنم است که حالا دیدگاههایتان را دربارهٔ مطالعات خلیج فارس با ما به اشتراک میگذارید.
به نظر میرسد پژوهش دانشگاهی دربارهٔ خلیج فارس در آغاز با دغدغهٔ امنیت و نفت شکل گرفت. در ایران، ظاهراً تمرکز اولیه بیشتر بر جغرافیای سیاسی یا ژئوپلیتیک دفاعی بود (غلامعلی بایندر، ۱۳۱۷؛ حاجعلی رزمآرا، ۱۳۲۳؛ سدیدالسلطنه، ۱۳۴۶). آیا میتوان گفت پژوهش دانشگاهی دربارهٔ خلیج فارس با یک مضمون محوری آغاز شد و آن امنیت مرزها بود؟ و چطور مطالعات مربوط به نفت با این روند مطالعاتی تلاقی کرد؟
کاوه احسانی (ک.ا.): برای پاسخ، لازم است کمی این پرسش را خُرد کنیم: اول باید میان مطالعات منتشرشده دربارهٔ خلیج فارس که مربوط به پیش از عصر مدرن هستند و عمدتاً اروپاییان یا جهانگردان قرون میانه مثل المقدسی تهیه کردهاند تمایز بگذاریم. دوم، باید میان مطالعات «علمی» بهطور کلی و مطالعات «دانشگاهی» (به معنای دانشی که در دانشگاه و برای مقاصد دانشگاهی تولید میشود) هم تفاوت قائل شویم.
بدیهی است که مردم محلی شناختی نزدیک و عملی از منطقه داشتند که آن را برای ادارهٔ زندگیشان تولید میکردند. اما تولید نظاممند دانش توسط خارجیها برای استفاده گستردهتر با سفرنامهنویسان، ماجراجویان، مأموران استعماری، و کارشناسان فنی آغاز شد که در مجموع دانشگاهی نبودند. این نوع تولید دانش اگرچه غنی و ارزشمند است، هرگز از قدرت جدا نبوده. این امر بهویژه دربارهٔ اروپاییان در دوران استعمار صادق است. برجستهترین نمونهٔ آن اثر هفت جلدی و چشمگیر فرهنگ جغرافیایی خلیج فارس[1] اثر لارنس لاریمِر است. این مجموعه را لاریمر از گزارشهای مأموران استعماری بریتانیا برای وزارت خارجهٔ این کشور گردآوری کرد و دقیقترین اطلاعات و تحلیلها را دربارهٔ جنبههای جزئیِ زندگی مادی و سیاسی در پیرامون خلیج فارس و دریای عمان در قرن نوزدهم در اختیار ما قرار میدهد. این اثر نشان میدهد که امپراتوریهای استعماری (و همچنین دولتهای ملی مدرن) نیازمند رؤیتپذیرکردن امور محلی هستند تا بتوانند بر سرزمین و جمعیت حکومت کنند. افزون بر این، باید به سفرنامهها و مطالعات بسیاری از چهرههای تأثیرگذار عصر استعمار اشاره کنم؛ کسانی مثل رولینسُن، کرزن، دیولافوئا، تِسیجر، آرنولد ویلسُن، سایکس، و بسیاری دیگر که امروزه بهدرستی بخشی از تاریخنویسی رایج منطقه محسوب میشوند.
این آثار غالباً در بالاترین سطح آثار پژوهشی قرار دارند، اما دانشگاهی نیستند. هیچکدام از این افراد دانشگاهی نبودند، اما خود را در زبانها و تاریخهای محلی غوطهور کردند و در سراسر منطقه زندگی و سفر کردند تا روایتهای چشمگیری پدید آورند که امروز به آنها مراجعه میکنیم. بخش زیادی از کار آنها در «انجمن سلطنتی آسیایی بریتانیا» ارائه و در نشریهٔ آن منتشر شد. موضوعات این آثار از نحوهٔ میانجیگری در روابط سیاسی گرفته تا چگونگی انجام سفر و تجارت در مسافتهای طولانی، اتحادها و جنگهای قبیلهای، سازماندهی زیارتهای مذهبی، مسائل زندگی در زمینهای باتلاقی ایران و عراق، چگونگی وابستگی زندگی اجتماعی در طول هزاران کیلومتر به رودخانههای منطقه از جمله کارون و دجله، نظامهای جاری مالکیتی و مالیاتی، محصولات زراعی و اقتصادهای محلی، اقتصاد صید و شبانی، نسبنامهها، طوایف دارای سلاح گرم و نوع اسلحهشان، شیوهٔ داوری در منازعات، و موارد دیگر را دربرمیگرفت. به اینها باید کار باستانشناسان و زبانشناسان (که بیشتر آنها هم دانشگاهی نبودند) را افزود؛ کسانی که آثار باستانی را کاوش کردند، موزهها را بنیان نهادند، زبانهای مردهٔ کهن را رمزگشایی کردند، و تاریخهای دوران باستان را از اساس بازنویسی کردند که به ستون فقرات فرهنگهای ملیگرای مدرن بدل شدند. در سوی ایرانی، باید به سفرنامهٔ مهندس دربار، نجمالملک، به خوزستان اشاره کنم. نکتهٔ من این است که بیشتر این دانش غنیِ اولیه تحت حمایت نهادهای دانشگاهی نبود بلکه بهنوعی با علایق دولت، چه دولتهای استعماری چه دولت ملی، پیوند داشت. دغدغهٔ نفت و امنیت که به آن اشاره کردید به دوران پس از جنگ جهانی اول برمیگردد که مرزهای ملی مدرن تثبیت شدند و استخراج و تجارت نفت وارد اقتصاد جهانی شد.
مطالعات «دانشگاهیِ» رسمی بسیار جدیدتر هستند. موضوعات تحقیق متنوعاند. برخی، همانطور که اشاره کردید، بر علایق ملیگرایانه و ژئوپلیتیک نفت و امنیت متمرکز و به آنها محدود شدهاند. اما خوشبختانه، پیکرهٔ روبهرشدی از پژوهشهای علمی هست که بر تاریخهای اجتماعی و تجربهٔ زندگی مردم عادی در پیرامون خلیج تمرکز دارد. نمونهٔ خوب و اخیر آن کار ویلم فلور است که چندین جلد کتاب دانشنامهای با موضوع تاریخ اجتماعیِ خلیج فارس منتشر کرده است. کتابهای متعدد او دربارهٔ شهرهای ساحلی و خود خلیج فارس همچنین اسناد استعماری تجاوزهای هلند، پرتغال، و دیگر کشورهای اروپایی را از قرن شانزدهم به بعد در دسترس قرار میدهند. نکتهٔ من این است که تولید دانشِ جدی و استوار و، اگر ترجیح میدهید، علمی/پژوهشی دربارهٔ خلیج فارس همواره پیوندهای عمیقی با روابط قدرت داشتهاند، البته قدرتهایی از انواع بسیار متفاوت.
آرنگ کشاورزیان (آ.ک.): کاوه بر نکتهٔ مهمی تأکید میکند ـ بخش زیادی از دانشی که دربارهٔ خلیج فارس به انگلیسی تولید شده با علایق و مسائل قدرت سیاسی پیوند داشته. بخشی از این دانش محصولِ گسترش و تعمیق علائق امپراتوری بریتانیا در جنوب آسیا بود اما در اوایل قرن بیستم با ایجاد بخشهای نفتی در شمال خلیج فارس حرکت تازهای در این مسیر آغاز شد. حتی در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ که دولتهای خلیج فارس مستقل شده بودند و مطالعات خاورمیانه در ایالات متحده و اروپا به مرحلهٔ بلوغ رسیده و از مجموعهای متنوع از نظریههای اجتماعی و روشهای بدیع برخوردار شده بود که روابط قدرت را بررسی انتقادی میکردند، «مطالعات خلیج» همچنان محدود و بسیار تنگنظر ماند. بیشتر آثار همچنان بر پرسشهای مربوط به نفت، ساختار رانتی، سلطنتها، قبیلهگرایی، و روابط بینالملل تمرکز داشتند. با انقلاب ۱۳۵۷، جنگ ایران و عراق، و نخستین جنگ خلیج در سالهای ۱۹۹۰-۱۹۹۱، و تشکیل شورای همکاری خلیج (GCC)، مطالعات خلیج فارس بهشدت با منافع ژئوپلیتیک ایالات متحده پیوند خورد و تا دههٔ ۱۹۹۰ درک از «خلیج» به شبهجزیرهٔ عربی محدود شد و ایران، عراق، یمن، و جنوب آسیا از دایرهٔ شمول آن خارج شدند و «بیرونی» یا حتی تهدید تلقی شدند. بنابراین، بسیار اتفاق میافتاد که کتابی را بردارید یا به همایشی دربارهٔ «خلیج» بروید و مطالب اندکی یا حتی هیچچیز دربارهٔ ایران، عراق، و یمن در آن نیابید. در همین حال، بخش زیادی از تاریخنگاری و نوشتههای محلی عمیقاً با ملیگرایی آمیخته بود و نوشتن درباره جامعه و تاریخ را به ابزاری برای پاسداری از ملت و حتی حفظ دولت بدل میکرد.
ا.خ.: کاوه، در این شماره ما مروری داریم بر محیط مصنوع و شکلگیری طبقهٔ کارگر صنعتی: تاریخ اجتماعی کار در صنعت نفت ایران، کتابی که در سال ۱۴۰۲ به فارسی منتشر کردی. میتوانی برای ما توضیح دهی رویکردهای نفتمحور چطور پدید آمدند و چطور در تعریف حوزهٔ مطالعات خلیج فارس موثر واقع شدند؟
ک.ا.: متون بسیاری دربارهٔ موضوع نفت و اینکه چطور خلیج فارس را دگرگون کرد وجود دارد. بخش زیادی از این آثار، بهویژه در ایران، عمدتاً بر تأثیر سیاسی و اقتصادی نفت و نقش نخبگان حاکم یا دولت رانتی تمرکز کردهاند و در نتیجه، کمتر تلاش شده که عاملیت و نقش مردم و مکانهایی که نفت در آنها استخراج، فرآوری، و صادر میشود بررسی و فهم شود. حالا در مقابل آنها، پیکرهٔ رو به رشدی از پژوهشهای تاریخی دربارهٔ زندگی شهری یا اجتماعی نفت – بهتعبیری که من بهکار میبرم – وجود دارد که معطوف به شناخت دگردیسیهای پیچیدهٔ اجتماعی، فضایی، و سیاسی است که با استخراج نفت و صنایع و نهادهای لازمه استمرار این عملیات پدید آمدهاند.
آ.ک.: نظریهٔ دولت رانتی ما را وادار میکند نهفقط مرزی بسیار قاطع میان دولت و جامعه بلکه میان خود دولتها هم ترسیم کنیم. دولت رانتی در این نظریه مثل جعبه بستهای در نظر گرفته میشود که بهشکل جادویی نفت را تولید میکند، صادر میکند، و درآمد و سرمایه را وارد میکند. بنابراین، سیاست و مبارزه به مسئلهٔ توزیع در چارچوب دولت-ملت تقلیل مییابد. پژوهشهای کاوه و آثار مشابه نشان میدهند که در واقعیت، منازعات بسیار گسترهتر از آن مواردی است که الگوی رانتی آنها را تشخیص میدهد و دولت هم چیزی یکپارچه و مثل جعبهٔ بسته نیست. بسیاری از پژوهشهای جدید دربارهٔ نفت در خلیج فارس به بررسی این منازعات در فرایندهای فراملی انباشت، شهرنشینی، سازمانیابی، و آموزش میپردازند.
ا.خ.: در سال ۲۰۲۲، شما هر دو در انتشار شمارهٔ ویژهٔ خلیج فارسِ مجلهٔ گفتگو (شمارهٔ ۹۲) در تهران مشارکت داشتید. حالا هم مشاور این موضوع در همین شمارهٔ ایرانشناسی در جهان هستید. در آن شمارهٔ گفتگو چه مضامین اصلیای را مطرح کردید و کدامیک از آنها در کانون تمرکز مجله حاضر هم هستند؟
ک.ا.: استدلالهای مرکزیای که ما در آن شمارهٔ ویژهٔ گفتگو تلاش کردیم مطرح کنیم این بود که خلیج فارس باید یک موجودیت اجتماعی و جغرافیایی مستقل قلمداد شود (مثل اقیانوس هند)، نه صرفاً یک باریکه آب که میان دولتهای ساحلی تقسیم شده است. این همان رویکرد آرنگ در کتاب بدیعش ساختن فضا برای خلیج است که چند نفر از دانشجویانش هم آن را ادامه دادهاند؛ برخی از تألیفات آن دانشجویان پیشین در این شمارهٔ ایرانشناسی در جهان ارائه شدهاند. منطق پشت این رویکرد این است که مسائل و ویژگیهای منطقه را نمیتوان صرفاً در چارچوب مرزهای ملی مدرن بهدرستی فهمید. برای نمونه، به کار اخیر خودم دربارهٔ بحرانهای زیستمحیطی در ایران و عراق (و بهتبع آن در خلیج فارس) اشاره میکنم. یک قرن اجرای پروژههای صنعتی و ملی مدرن این منطقه را دگرگون کردهاند. مکانهای این پروژههای عظیم شاید درون مرزهای ملی باشند، اما آثارشان چنین نیست. سدهای بزرگ در آناتولی ترکیه یا صنایع کشاورزی و پالایشگاهها در جنوب ایران کل زیستبوم و شرایط زندگی مردم پاییندست را تحت تأثیر قرار میدهند. جنگهای ویرانگر و آلودگیهای شهری و صنعتی محیطهایی مسموم ایجاد میکنند که پیامدهای شدید آنها فراسوی مرزهای ملی میروند. همین امر دربارهٔ تأثیر تغییرات اقلیمی، خشکسالیها، و سمّی شدنِ هوا و خاک صادق است. روشنترین راه برای فهم درهمتنیدگی این منطقه بررسی حرکتهای گستردهٔ کارگران، پناهندگان، و مهاجرانی است که بهطور قانونی یا غیرقانونی از مرزها عبور میکنند و در این فرایند اثراتی ماندگار و دگرگونکننده به جا میگذارند. نمونهٔ دیگر طوفانهای ریزگردهای ویرانگری است که خوزستان، بصره، کویت، و شمال خلیج فارس را تحت تأثیر قرار میدهند. منشأ آنها در باتلاقهای خشکیدهٔ ایران و عراق است، اما اثراتشان صرفاً به محل و درون مرزهای ملی محدود نیستند.
آ.ک.: در این شماره از ایرانشناسی در جهان و همچنین در آن شمارهٔ گفتگو تلاش کردهایم خوانندگان را با نوعی پژوهش تازه و انتقادی دربارهٔ منطقه آشنا کنیم که هم نگاه محدود امپریالیستی را به چالش میکشد هم با برداشتهای ملیگرایانه و یکدستکننده از منطقه مقابله میکند، تعابیری مثل خلیج ایرانی یا عربی، منطقهای سنتی یا مدرن، و نظایر اینها. مطالب مجله گفتگو بر پویایی و تغییر تاریخی هم تأکید داشت و در چند مقاله مفهومی از خلیج که آن را فضایی ایستا یا صرفاً در حال گذار از گسستهای تاریخی سادهشده مثل «پیش از نفت/پس از نفت» یا «قبل از انقلاب/بعد از انقلاب» تلقی میکند مورد نقد قرار گرفت. برخی از کتابهایی که شما در این شماره مرور کردهاید هم در پی آناند که منطقه را به شیوههای مهمی تاریخمند کنند. و با این کار ما را از پرسشهای محدود دربارهٔ ژئوپلیتیک، دولتهای رانتی، و کلیشه جوامع قبیلهای لایتغیر دور میکنند. آنها نقش کنشها و عاملیت بازیگرانی را نشان میدهند که بخش زیادی از پژوهشهای پیشین نادیدهشان گرفتند. منظورم کارگران، ناشهروندان، زنان، صیادان، کشاورزان، یا حتی عوامل غیرانسانی است.
ا.خ.: آرنگ، ما در این شماره کتاب شما را مرور کردهایم. کاوه هم بر اهمیت آن در فراهمکردن زمینهٔ یک دستورکار پژوهشیِ تازه در مطالعات خلیج فارس تأکید کرد. میتوانی برای خوانندگان ما توضیح دهی چطور به مطالعات خلیج فارس علاقمند شدی؟ چه چیزی به شما انگیزه داد، و پژوهش دربارهٔ خلیج فارس از نظرگاه ساحل جنوبی چه جنبههای ناآشنایی را برایت آشکار کرد؟
آ.ک.: علاقهٔ من به منطقهٔ خلیج فارس، از جمله جنوبغرب ایران، به پژوهشهای پیشینم دربارهٔ بازار تهران برمیگردد. وقتی روی آن پروژه کار میکردم و با بازاریها و دیگران مصاحبه میکردم متوجه شدم برای فهم اقتصاد تجاری دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ باید مناطق اقتصادی را در نواحی مرزی و همچنین دبی و دیگر شهرهای خلیج فارس جدی بگیرم. این موضوع نهفقط چشمم را باز کرد، بلکه وادارم کرد دربارهٔ مرزها، فضا، و قلمرومندی و نسبت آنها با سرمایهداری، ملیگرایی، و قدرت سیاسی فکر کنم. با مطالعه بیشتر متوجه شدم افراد دیگری هم پرسشهای مشابهی مطرح میکنند و خلیج فارس نمونه جالبی برای مطالعه است چون بسته به اینکه از نظر فیزیکی و اجتماعی کجا ایستاده باشید، پویاییهای متفاوتی را میبینید. وقتی در تهران باشید، خلیج فارس تصویری متفاوت دارد نسبت به زمانی که در بندر لنگه یا دبی باشید؛ و برای یک ماهیگیر ایرانی یا یک کارگر ساختمانی از جنوب آسیا یا یک سرمایهگذار امریکایی یا یک زن عرب که پیوندهای خانوادگی در کویت و هرمزگان دارد، مرزها معانی متفاوتی پیدا میکنند. بنابراین، کتاب من تلاشی است برای اندیشیدن به فضا، مقیاس، تخیلات سیاسی، و آمیزش افراد با یکدیگر، همگی در کنار هم.
ا.خ.: به نظر میرسد وقتی شما پژوهش روی این موضوع را شروع کردید موج تازهای از مطالعات خلیج در حال شکلگیری بود، ازجمله کتاب آدام هنیه دربارهٔ سرمایهداری خلیج، کار لاله خلیلی دربارهٔ زیرساختهای منطقهای، و اثر آنانیا روی دربارهٔ گردش الگوهای شهری از دبی به آسیا. بعد نوبت به کتاب خودت دربارهٔ سیاست فضا، و کتاب کاوه دربارهٔ نفت، جنگ، و محیط زیست میرسد. به نظر میرسد این آثار در کنار هم چارچوب تازهای برای تحلیل منطقهای پیشنهاد میکنند، اما مضامین اصلی این برنامهٔ پژوهشی تازه از دید شما چیست؟
آ.ک.: من فکر نمیکنم یک چارچوب واحد پدید آمده باشد. مطالعات جدید درباره خلیج و رویکرد انتقادی آن که اشاره شد و بیتردید شامل کارهای هنیه، خلیلی، و روی میشود از رشتههای گوناگون سرچشمه گرفتهاند و بر پرسشهای تجربی، تاریخها، و مکانهای متفاوت تمرکز دارند. بهگمانم آنچه آنها را از نظر من از یک جنس میکند این است که همگی بر زمینهمند کردن خلیج فارسِ قرنهای نوزدهم و بیستم در دل تاریخ سرمایهداری تأکید دارند، نه بیرون از آن. دوم اینکه همگی در برابر این رویکرد مقاومت میکنند که دولت-ملت تنها واحد یا بازیگر سیاسی قلمداد شود.
ک.ا.: من این شاخهٔ پژوهشی جدید را که خلیج فارس را در چارچوب جهان جغرافیایی بزرگترِ اقیانوس هند و پسکرانههای عربستان، ایران، و عراق قرار میدهد، بهجای اینکه در مطالعات ملیِ منفک و مصنوعی گرفتار کند، بسیار نو و الهامبخش میبینم. این روند احتمالاً با کار کِی اِن چاودری (۱۹۸۵)، تجارت و تمدن در اقیانوس هند آغاز شد. چاودری، پیرو رویه فرنان برودل در کتاب تاریخ مادی مدیترانه، نگاه وسعتبخش او را به اقیانوس هند آورد و دریای عمان و خلیج فارس را امتدادهای آن پهنهٔ اقیانوسی درنظر گرفت. برای نمونههای بعدی باید به کتاب انگسِنگ هو (۲۰۰۶)، گورهای تَریم، یا کتاب یوهان متیو (۲۰۱۶)، قاچاق و سرمایهداری در دریای عرب اشاره کرد. پژوهشگران دیگری هم با بررسی حرکتهای عمدهٔ دیاسپوریک جمعیتها و اینکه چگونه این دیاسپوراهای متنوع زندگی اجتماعی و فرهنگی را در این فاصلههای عظیم به هم پیوند میدهند، این مسیر را ادامه دادهاند. نمونهٔ برجستهاش بدنهٔ رو به رشد مردمنگاری دربارهٔ کارگران مهاجر در این منطقه است. از جمله آنها آثار نِها وُرا، ایوان سِلِنیی، سمولی شیلکه، نورة لوری، آندریا رایت و بسیاری دیگر دربارهٔ تجربههای طاقتفرسای کارگران دیاسپوریک اهل مصر، شبهقارهٔ هند، فیلیپین، و غیره در امارات و قطر است. افراد دیگری تجربههای کارگران جنسی و کارگران خانگی را مستند کردهاند. افزون بر کارهای انسانشناسان، آثار ادبی چشمگیری هم دربارهٔ همین تجربهها وجود دارد که نباید نادیده گرفته شوند؛ مثلاً رمانهای آمیتاو گوش (دربارهٔ کارگران بنگالی در خلیج فارس) و عبدالرحمن مُنیف (دربارهٔ ورود صنعت نفت به عربستان). البته ادبیات و سینمای ایران هم در این زمینه غنی است، با آثار احمد محمود، امیر نادری، و حتی اسماعیل فصیح. رؤیا خوشنویس اخیراً دربارهٔ همین «ادبیات نفت» نوشته است.
ا.خ.: شما به برخی از مردمنگاریهای مربوط به کارگران دیاسپوریک در منطقه اشاره کردید. ما در این شماره بعضی از آنها را مرور کردهایم، از جمله کتاب اخیر شیلکه و کتاب لوری. آیا همهٔ دولتهای خلیج فارس پژوهش دربارهٔ کارگران مهاجر یا مسائل زیستمحیطی را به یک اندازه حساس میدانند؟ آزادیِ پژوهش روی این دو موضوع در بخشهای گوناگون منطقه چه تفاوتهایی دارد؟ کدام کشورها در منطقهٔ خلیج فارس در این مطالعات پیشگام بودهاند و دغدغههای اصلیشان چه بوده است؟
ک.ا.: اگر نگاه کنید، تعداد مطالعات منتشرشده دربارهٔ عربستان سعودی، بحرین، و کویت اندک است، در حالی که در دبی مطالعات مردمنگارانه زیادی انجام شده. عراق پس از اشغال امریکا نسبتاً به روی پژوهشگران باز بود، البته وقتی گرفتار جنگ داخلی خونین و خشونتها نبود؛ بنابراین مطالعات جذابی دربارهٔ روابط جنسیتی، فرقهایشدن، احیای مناسبات قبیلهای، بحرانهای زیستمحیطی، مسائل بهداشت عمومی، و غیره بهدست پژوهشگران عراقی و غیرعراقی، مقیم یا غیرمقیم تولید شده است. بخشی از این آثار در نشریهٔ فوقالعادهٔ عراق معاصر و جهان عرب منتشر میشود که در ۲۰۰۷، چهار سال پس از اشغال امریکا، راهاندازی شد. در حالی که عراق بهسوی فلاکت و جنگ داخلی فرو میرفت، پژوهشگرانی شجاع و متعهد توانستند دستکم کار خودشان را انجام دهند، آنها غالباً در شرایط بسیار پرخطری کار میکردند اما دخالت مستقیم دولت پلیسی کمتر بود. در ایران، در دورهٔ اصلاحات، سفر و پژوهش برای پژوهشگران داخل و خارج نسبتاً آسانتر بود، اما از ۲۰۰۵ به بعد انجام کار آرشیوی مستقل، پژوهش مردمنگارانه در محل، و تحقیقات اجتماعی و زیستمحیطی مستقل مدام پرخطرتر و محدودتر شده و با تهدیدِ سرکوب از جانب دولت مواجه است. قبلاًِ هم گفتم که پژوهش و تولید دانش با قدرت پیوند دارد، و پژوهش انتقادی با قدرت سرکوبگرِ دولتهای اقتدارگرا که پژوهش مستقل و انتقادی را تهدید محسوب میکنند.
آ.ک.: آزادی آکادمیک مسئلهٔ مهمی است که معمولاً از آن بحث نمیشود و مغفول میماند. محدودیتهای واقعی برای انجام پژوهش میدانی و آرشیوی در همهٔ کشورهای خلیج وجود دارد. متأسفانه جنگها، دیکتاتوریها، و ناامنی بر کار پژوهشگران یا افرادی که میتوانند به آنجا سفر کنند محدودیتهای جدیای تحمیل میکند. البته لحظات و گشایشهایی هم بوده که آنها که خوششانستر بودیم توانستیم از آنها بهره ببریم و پژوهش کنیم. برخی از پژوهشگران هم از شیوههای نوآورانه برای انجام تحقیق از بیرون از منطقه استفاده کردهاند، مثل مصاحبه با کارگران مهاجر در کشور خودشان، یا بازخوانی سطور افتاده و خالی اسناد، یا دسترسی به آرشیوهای خصوصی. البته همهٔ پژوهشها دربارهٔ خلیج رویکرد انتقادی ندارند و بعضی پژوهشگران مجدّانه روابطی با نیروهای سرکوبگر برقرار کردهاند و پژوهششان را در خدمت دستورکارهای سیاسی خاص قرار دادهاند. و همین بهانهای برای خاموشکردن صدای دیگران شده است.
یک تحول مهم در ده-پانزده سال گذشته گسترش شعبههای دانشگاههای امریکایی و اروپایی در قطر و امارات بوده است. از یک سو این باعث شده دانشجویان و استادان بیشتری در شرق شبهجزیره زندگی و تحصیل کنند. در چند مورد هم این استادان یا مراکز پژوهشی کارهای خوبی تولید کردهاند. اما نباید فرض کنیم که اینها جزایر آزادی آکادمیکاند یا اینکه نوعی لیبرالیسم بدون طرد و سلسلهمراتب را به آنجا بردهاند. در کتابم بهاختصار به تجربهٔ شخصی خودم در ۲۰۱۷ اشاره کردهام؛ وقتی که برنامهام برای تدریس در دانشگاه نیویورک-ابوظبی پایان یافت چون مجوز امنیتیام رد شد. اما این تنها یک نمونهٔ کوچک از موارد بسیار دیگر است.
در حالیکه سانسور و نگرانیهای امنیتی دایرهٔ کسانی را که میتوانند در منطقه پژوهش کنند و موضوعات قابل بررسی را محدود کرده است، به نظرم نبودِ حمایت مالی همینقدر مهم است. بسیاری از پژوهشگران، بهویژه ایرانیان و عراقیها، زمان یا منابع مالی لازم را ندارند تا هفتهها و ماهها صرف انجام مصاحبه، مراجعه به آرشیو، و حضور و ارائه مطلب در همایشها کنند.
ا.خ.: موافقم که حمایت مالی دانشگاه اهمیت دارد، اما در ایران بازدید از سایتهای صنعتی نفت و گاز یک موضوع امنیتی بسیار حساس تلقی میشود. منطقه مملو از سایتهای صنعتی محصور، دروازهدار، و بهشدت کنترل شده است که گاه به اندازهٔ یک شهرستان وسعت دارند. در نتیجه، پژوهشهای بسیار اندکی دربارهٔ شرایط زندگی کارگران بخش نفت در عسلویه و دیگر مکانها وجود دارد. این کمبود پژوهش در تضاد آشکاری با دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ است؛ دورهای در ایران که مطالعات تاریخ شهریِ سواحل جنوبی عمدتاً در چارچوب «مؤسسهٔ مطالعات و تحقیقات اجتماعی» دانشگاه تهران شکوفا شد. نوشتههای انتقادی هم بیرون از دانشگاهها رشد کردند، مثل رمانهای ناصر تقوایی که تنشهای کارگری را در آبادان و دیگر شهرهای نفتی به تصویر میکشند. آیا این پیکرهٔ متون همزمان با جنبش ملیشدن نفت شکوفا شد؟
آ.ک.: من دربارهٔ این پژوهشها به اندازهٔ کافی نمیدانم، اما موافقم که معمولاً فراموش میشود چقدر علاقه در میان روشنفکران ایرانی در دهههای ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ به جنوب ایران وجود داشت. این شامل تقوایی، و همچنین آلاحمد، ساعدی، گلستان، و کیمیاوی میشود که دربارهٔ موضوعات گوناگون، از مذهب و بیعدالتی گرفته تا بخش نفت و مسائل دیگر، فیلم ساختند و کتاب نوشتند. دولت پهلوی هم اهداف و تخیلات خاص خود را دربارهٔ خلیج فارس داشت، از جمله اینکه ارتش ایران نگهبان این آبراه باشد. من در کتابم این موضوع را موقع بررسی پروژهٔ جزیرهٔ کیش مطرح کردهام. به نظرم کارهای بسیار جالبتری میتوان انجام داد دربارهٔ اینکه آمران مدرنسازی و منتقدان اجتماعی در لحظات گوناگون ایران مدرن خلیج فارس را چگونه تصور و بازنمایی کردهاند.
ا.خ.: اخیراً انسانشناسی و تاریخنگاری محلی در شهرهای جنوبی ایران رشد کرده است. من دو کتاب دیدهام که محلیها دربارهٔ توسعههای شهری و نفتی جدید در مکران نوشتهاند. دربارهٔ این تاریخ محلی چه نظری دارید؟
ک.ا.: درست است که تاریخهای محلی در سالهای اخیر بسیار گسترش یافتهاند. این تحول مهم و مثبتی است اما اگر معیارهای اخلاقی و کیفیِ معمول نشر نادیده گرفته شوند خیلی چشمگیر نخواهد بود. نمونههایی از تاریخهای محلی وجود دارد که صرفاً نوشتههای قبلی دیگران را تکرار میکنند و گاهی حتی منابعشان را ذکر نمیکنند، که آنرا باید سرقت ادبی بهشمار آورد. مثلاً یک تاریخ محلی مسجدسلیمان هست که بسیار مورد استناد قرار میگیرد، اما بخشهای کامل آن بدون هیچ تغییری در واژگان عیناً از آثار دیگران رونوشت شده است. این چه کمکی به دانش میکند؟ وقتی این قصور اخلاقی بنیادی را میبینی همهٔ بخشهای دیگر کتاب مشکوک جلوه میکند، چون «نویسنده» ممکن است از کار دیگری «اقتباس» کرده یا حتی مطالب بیپایهای را جعل کرده باشد! نوعی تاریخ محلی هم داریم که مثل غذایی است که از پختن تهماندههای مختلف در یک دیگ درست کنی؛ در فارسی میگوییم «آش شلهقلمکار»! مثلاً برخی کتابهای تاریخ شهری درباره شهرهای بزرگ خوزستان را دیدهام که اسامی کسانی را که در سلسلههای مختلف در آنجا حکومت میکردند فهرست میکنند، بعد خلاصهای از تاریخ رایج صنعت نفت را ارائه میکنند، بعد به مرور دورهٔ کنونی میپردازند، و در نهایت با فهرستی از غذاهای محلی پایان مییابند.
من به هیچوجه قصد ندارم تاریخهای محلی را بیارزش جلوه دهم. برعکس، آنها وقتی اطلاعات تازهای ارائه میکنند بسیار ارزشمند هستند. اما سنجهٔ یک تاریخ خوب را نباید به محلی بودن یا نبودن آن فروکاست. به نظرم در این مرحله نیازمند تمرکز بیشتر بر جنبههای مشخص موضوع مورد مطالعه هستیم، همراه با آشنایی و احترام به استانداردهای علمی. ما بهشدت به دانش عمیقتر، از جمله دانش محلی، دربارهٔ این منطقهٔ پیچیده نیاز داریم؛ دربارهٔ تغییر روابط مالکیت، روابط جنسیتی، شیوههای معیشت، مناسبات قدرت درون اجتماع، دگرگونیهای بومشناختی، و رویههای جغرافیایی (از جمله نظامهای آب و خاک، الگوهای مسکن، و غیره). هیچ ایرادی ندارد اگر کسی بینشهای محلی عمیقی دربارهٔ آشپزی و رژیمهای غذایی ارائه کند، اما در آن صورت بهتر است همان را موضوع کارش قرار دهد.
ا.خ.: در آغاز دهه ۱۳۷۰ دو دانشگاه در استانهای ساحلی تأسیس شد (دانشگاه هرمزگان در بندرعباس و دانشگاه خلیج فارس در بوشهر)، اما آنها فاقد دانشکدههای علوم اجتماعی هستند و بهنظر میرسد عمدتاً برای آموزش مهندسان و کارکنان فنی صنعت نفت طراحی شدهاند. آیا این دانشگاهها هیچگونه تبادل یا همکاری با برنامههای مطالعات خلیج در مؤسسات شما دارند؟
ک.ا.: ارتباطات بیندانشگاهی موضوعی است که آرنگ باید دربارهاش نظر بدهد، چون دانشگاه او این ارتباطات را دارد. دانشگاه من ندارد. در مورد دانشگاههای ایرانیِ معطوف به خلیج فارس، کمی تجربهٔ شخصی دارم چون عضو کمیتهٔ رسالهٔ یک دانشجوی دکتری در یکی از این دانشگاهها بودهام. آنها دانشجویانی باانگیزه و بااستعداد هستند اما برای این نوع پژوهش بهخوبی آماده نشدهاند. آنها بهسختی میتوانند انگلیسی بخوانند یا صحبت کنند، چه رسد به عربی، و گمان میکنم این دربارهٔ اعضای هیئت علمی هم صادق باشد. تبادلات علمی فراملی نیازمند حداقلی از زیرساختها است که باید در برنامهٔ درسی گنجانده شود و با بودجه و تعهد نهادی پشتیبانی شود؛ مثل آموزش زبان، خدمات کتابخانهای خوب، محدودیتهای بهنسبت کمتر برای سفر، و حمایت مالی. بعید میدانم هیچیک از اینها در حال حاضر برقرار باشد.
اما این محدود به ایران نیست. من چندین دانشجوی تحصیلات تکمیلی از عربستان سعودی داشتهام که عموماً آماده نبودند و با علوم اجتماعی انتقادی آشنایی نداشتند و همچنین، نسبت به امنیت خود نگران بودند چون دولت آنها را زیر نظر داشت، تا جایی که سفارت کشورشان خواستار نظارت بر مقالات پژوهشیای شد که برای کلاسهایشان مینوشتند! قدرتها ممکن است پژوهش انتقادی و مستقل را تهدیدآمیز و پرخطر ببینند.
آ.ک.: من دربارهٔ این دانشگاهها یا همکاریهای بینالمللیشان اطلاعات زیادی ندارم، اما برایم جای تعجب ندارد که تمرکز آنها بر علوم و فناوری باشد نه علوم اجتماعی و انسانی. سران سیاسی و اقتصادی ایران غالباً هرمزگان و جنوب را «سرحد» میبینند نه جامعه. اینها مکانهای دوری هستند که بیشتر بهلحاظ راهبردی و از نظر منابع دستنخوردهشان اهمیت دارند. بهگمانم در عربستان هم گرایشی هست که سواحل شرقی را به همین شکل ببینند. این یکی از عواملی است که بهنظر من رابطهٔ کویتیها، اماراتیها، و حتی عراقیها را با خلیج فارس متفاوت از رابطهٔ ایرانیها با آن میکند. در کویت، امارات، قطر، و مانند آنها خلیج فارس درست همانجا است و پایتخت در ساحلش قرار دارد. برداشت من این است که بسیاری از ایرانیان (و شاید بسیاری از عراقیها و سعودیها) منطقهٔ خلیج فارس را سرحدّی دور و بکر تلقی میکنند- یک جبههٔ استخراج- و همچنین جایی از نظر فرهنگی و اجتماعی غریب و ناآشنا.
ا.خ.: اینکه نگاه بعضی دولتهای مرکزی به استانهای ساحلی را با تعبیر «سرحد» به جای «جامعه» توضیح دادید جالب است. امسال با تشدید کمآبی و خشکسالی در ایران، دولت پزشکیان پیشنهادهایی برای انتقال جمعیت به سواحل جنوبی و حتی انتقال پایتخت به آنجا مطرح کرده است. همزمان، طرحهایی برای انتقال آب از خلیج فارس به تهران و دیگر شهرها روی میز است. اکنون درباره طرحی برای احداث خط لولهای هزار کیلومتری از ساحل تا تهران بحث میشود، هرچند کارشناسان مستقل محیطزیست بهشدت با آن مخالفت میکنند. برای نظام سیاسی حاکم، انتقال آب هم عملیتر و هم سودآورتر از انتقال جمعیت است. تجربهٔ دیگر کشورهای خلیج در مواجهه با خشکسالی، مثلاً تأسیسات عظیم آبشیرینکن آنها، بهعنوان یک الگوی بالقوه چه درسی میتواند برای ما داشته باشد؟
ک.ا.: اینها «راهحل»هایی مضحک و افسانههایی پرزرقوبرق هستند که کسانی تکرار میکنند که باور دارند مشکلات اجتماعی-سیاسی را میتوان با جادوی فناوری حل کرد! سازمان ملل پیشبینی کرده است که زندگی بشر در اطراف خلیج فارس بهزودی بهدلیل افزایش دما ناممکن خواهد شد؛ پس انتقال میلیونها نفر به آنجا چه منطقی میتواند داشته باشد؟ آدام هنیه در کتاب اخیرش نشان داده است که سیاستهای بهظاهر «سبزِ» دولتهای عربی خلیج فارس، از جمله جبران کربن، چیزی بیش از ترفندهایی برای افزایش صادرات نفت، بدون برانگیختن مخالفتهای تازه دربارهٔ نقش آنها در گرمایش جهانی، نیستند. این بحرانهای وجودی (کمبود آب، آلودگی، سمی شدن محیط، فرسایش خاک، و غیره) نتیجهٔ ساختوپاختهای نظامهای سیاسی و اقتصادی غیردموکراتیکاند: سرمایهداری مقرراتزداییشده، دولت-ملتسازی، امپریالیسم. رفع و رجوع آنها از طریق راهحلهای فنی-مهندسیِ بزرگ-مقیاس و از بالا به پایین سرابی است که همان نظامهایی درست میکنند که ریشهٔ این بحرانها هستند.
ا.خ.: در ایران ، دستاوردهای عربستان و امارات همزمان مایهٔ شگفتی و سرخوردگی تکنوکراتها و مردم عادی بوده است. سالها موفقیت دبی به انقلاب ایران و توقف تجارت جهانی ایران در دوران جنگ با عراق نسبت داده میشد. در دهههای اخیر، الگوهای مدرنسازیِ مبتنی بر نفت زیر دست محمد بنسلمان و شیخ مکتوم توجه گستردهای را جلب کردهاند و بعضی بر این باورند که ایران هم برای توسعه به مدل «مشت آهنین» مشابهی نیاز دارد. کتابهایی مثل درس های رهبری حاکم دبی مدیریت و رهبری به سبک شیخ محمد نوشتهٔ یاسر جرّار چندین ترجمه داشته و فروش خوبی کردهاند. چه جنبههایی از زندگی اجتماعی و سیاسی در خلیج فارس زیر سایهٔ این شیفتگیِ تکنوکراتیک به رشد اقتصادی پنهان میمانند؟
آ.ک.: قابل درک است که ایرانیها به دبی، دوحه، یا ریاض نگاه کنند و اخبار مربوط به زیرساختهای فیزیکیِ در حال ساخت و سرمایهگذاریهایی را که صندوقهای ثروت ملی یا شرکتهای خارجی در اقتصاد آنها انجام میدهند دنبال کنند. اما مطمئن نیستم بتوان درسی از آنها برای ایران گرفت، چه رسد به اینکه بتوان آنها را تکرار کرد. الگوهای رشد اقتصادی بهسادگی قابل تکرار نیستند، هم بهدلیل تفاوت شرایط اجتماعی، از جمله ویژگیهای جمعیت در کشورهای متفاوت، و هم بهدلیل تفاوت بزنگاههای تاریخیای که این الگوها در آنها شکل گرفتهاند.
اقتصاد کشورهای شرق شبهجزیرۀ عربستان در ربع قرن گذشته عمیقاً بر پایهٔ دسترسی به حجم عظیمی از اندوختهها و نیروی کار قابل استثمار شکل گرفتهاند- یعنی کارگران ناشهروند که سلب قدرت شدهاند (به این معنا که اتحادیه ندارند و از حمایتهای حقوقی اندکی برخوردارند) و میتوان در لحظات بحران اخراجشان کرد. آیا این چیزی است که ایرانیها میخواهند الگوبرداری کنند؟ و حتی اگر بخواهند این کار را بکنند، اول باید قوانین، سیاستهای رفاه اجتماعی، و نهادهای سیاسی بهطور اساسی تغییر کنند. در حوزهٔ آب و محیطزیست، آیا راهحل ایران ساخت تأسیسات آبشیرینکنِ گران، پرمصرف از نظر انرژی، و آلاینده است؟ بهنظر من بخش زیاد اتفاقاتی که در گفتمان عمومی ایران در ۵ تا ۱۰ سال گذشته روی داده متکی بر بررسی صادقانه و جدی تحولات این کشورها نبوده است.
ک.ا.: در ادامهٔ حرف آرنگ باید بگویم که مثالی که اشاره کردی فقط به «شیفتگی تکنوکراتیک به رشد اقتصادی» مربوط نیست. بلکه این به نگاهی عمیقاً ضددموکراتیک برمیگردد که استبداد سیاسی را لازمهٔ تحمیل تغییرات اجتماعی-اقتصادیِ مطلوب از بالا میداند. این دیدگاه سالها است میان تکنوکراتهای ایرانی و کارشناسان و سیاستگذارانِ لیبرال، ملیگرا، و نئولیبرال وجود دارد. خواندن پیکرهٔ رو به رشد «تاریخهای شفاهی» و زندگینامههای «مردان بزرگ» دوران پهلوی (و همچنین پس از انقلاب) واقعاً جالب است. مثلاً به خودزندگینامههای ابتهاج، محمدرضا شاه، یا بسیاری از تکنوکراتهایی که در پروژههای تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد و بنیاد ایران با آنها مصاحبه شده است نگاه کنید. دائم همین مضمون تکرار میشود که قهرمان/راویِ داستان ادعا میکند بهترین نیت را برای نجات مملکت داشته، چون کلید طلایی مدرنیته را که رقیبانش از آن بیبهره بودند در دست داشته است. این «کلید طلایی» میتواند سازمان برنامه باشد، یا نسخههای تجویزی نظریهٔ نوسازی، یا نظریهٔ قطبهای رشد، یا حتی نسخهای «اسلامی» از یکی از آنها. وجه مشترک همهٔ این توهمها جبرگرایی تاریخی است؛ یعنی این باور شبهمذهبی که تاریخ مسیری جهانی و مقدّر «به پیش» دارد که در اصول لیبرالی و بازارمحورِ رشد مادی بیپایان و رفاه طبقهٔ متوسط تجسم یافته است. وظیفهٔ قهرمان این داستانها – چه شاه باشد، چه ابتهاج، یا حسنعلی منصور، یا شیخ مکتوم، «مدیرعامل» امارات – این است که بر موانع بسیاری که رقیبانِ سیاسی، دیوانسالارانِ جاهل، یا شهروندانِ «عقبمانده» درست میکنند غلبه کند تا بتواند وعدهٔ طلاییِ نسخهٔ خودش از «تمدن بزرگ» را محقق کند. و وقتی در پروژههای مهندسی اجتماعیِ از بالا شکست میخورند، شکایت تکراریشان این است که قدرت کافی برای درهمشکستن مقاومت همهٔ این دشمنان بدخواه نداشتهاند. این روایتها میتوانستند جالبتوجه باشند اگر پیامدهایش تا این حد فاجعهبار نبود.
ا.خ.: بعضی مراکز ایرانشناسی، مثل پرینستون، بهصراحت «مطالعات خلیج» را در مأموریت خود گنجاندهاند. آیا این علاقهٔ حوزهٔ ایرانشناسی به خلیج فارس عمدتاً از رهگذر پژوهش تاریخی است یا این علاقه شامل خلیج فارس معاصر هم میشود؟
آ.ک.: برداشت من این است که وقتی مراکز ایرانشناسی به خلیج فارس اشاره میکنند دلیلش بیشتر اضطراب و نوستالژی ملیگرایانه است تا علاقهٔ واقعی به درک خلیج فارس بهعنوان یک فضای اجتماعی و بافتی پیونددهنده. البته انتخاب این نامها توسط حامیان مالی یک چیز است و آنچه در خودِ مراکز رخ میدهد چیز دیگری و به نظر من پژوهشگران جدی متعددی در سراسر جهان هستند که تلاش میکنند دربارهٔ روابط گوناگون ایران با جهان بیندیشند، و این شامل خلیج فارس هم میشود؛ بهعنوان پهنهای برای آمدوشد و یادگیری و همچنین، عرصهٔ منازعه و جاهطلبیهای ژئوپولیتیک. به نظرم آثاری که در این مجموعه مرور و بحث شدهاند دقیقاً همین کار را میکنند.
ا.خ.: در پایان این گفتوگو، دوست دارم دوباره به مسئلهٔ سیاست رقابتجویی دولتها در منطقه برگردم. آیا قدرتگیری فزایندهٔ عربستان سعودی و امارات در کنار تضعیف جایگاه منطقهای ایران، بهویژه پس از فروپاشی حکومت سوریه، و دستورکار تهاجمی اسرائیل فراتر از فلسطین میتواند به مهار رقابتهای منطقهای و گسترش همکاریهای اقتصادی بین شمال و جنوب این دریا منجر شود؟
آ.ک.: به نظرم این روند از مدتها پیش در حال شکلگیری بوده و بیشتر به دگرگونیهای سرمایهداری جهانی ربط دارد تا «افول ایران». رونق نفتی دههٔ ۲۰۰۰، بهدلیل جهش تقاضای نفت در شرق آسیا، حملهٔ امریکا به عراق، و تشدید تحریمها علیه ایران باعث شد عربستان، امارات، و قطر ذخایر سرمایهای عظیمی انباشته کنند و عمیقاً در سرمایهداری جهانیِ قرن بیستویکم ادغام شوند؛ از لجستیک تجاری و نظامی گرفته تا صنایع فناوری و هوش مصنوعی. بخشی از ماجرا، همکاری دیرینهٔ آنها با قدرت امریکا است اما، همانطور که آدام هنیه در اثر تازهاش نشان داده، شرکتهای سعودی و اماراتی در یک کریدور انرژیِ شرق-به-شرق هم بهطور جدی سرمایهگذاری کردهاند. کشورهای شرق آسیا هم سرمایهگذاری کلانی در کشورهای شورای همکاری خلیج فارس کرده و پیمان ابراهیم نماد تلاش امریکا است برای اینکه با اتکا به اسرائیل کریدورهای تجاری را از نو جهت بدهد و فناوری اسرائیل را به سرمایهٔ شورای همکاری خلیج فارس گره بزند با این امید که نقش چین را در زیرساختها، فناوری، و حتی احتمالاً بخشهای نظامیِ این کشورها محدود کنند.
هنوز خیلی زود است که بتوان گفت این روند به نتیجهای که در پی آن هستند منجر بشود یا نه. جنگ نسلکُشانهٔ اسرائیل در غزه و حملات نظامیاش به ایران و قطر پرسشها و چالشهای تازهای پیش پای تصمیمگیرندگان در تهران، ریاض، ابوظبی، و دوحه گذاشته است. اگر بخواهیم امیدوار باشیم، شاید همین تجاوزهای اسرائیل، تغییرات اقلیمی، و نقش فزایندهٔ سیاسی-اقتصادی چین بتوانند کمک کنند تا سیاستگذاران ایرانی، عراقی، و شورای همکاری خلیج فارس به هم نزدیکتر شوند و درک کنند که با وجود تفاوتهای فرهنگی و تنشهای سیاسی سرنوشت مشترکی دارند. این گام بسیار مهمی خواهد بود، چون دستکم دو قرن است که خلیج فارس بهشدت امنیتیسازی و دچار شکاف شده است، با آنکه مردمِ ساکن در اطراف آن قرنها در منطقه رفتوآمد داشتهاند و گاه به اشتراکات زیادی رسیدهاند. سازمانهای نیرومندی برای گردآوردن سیاستگذاران برای همکاری و تشریک مساعی وجود ندارد. شاید امروز زمان یک همّت واقعی برای این کار باشد. با وجود این، من فکر نمیکنم این فرایندها باید به سیاستمداران واگذار شوند. پژوهشگران و مردم عادی در شکلدادن به حس تعلق سیاسی و سرنوشت مشترک نقشی حیاتی دارند.
ک.ا.: ما در جهانی زندگی میکنیم که هر روز بیشتر در محاصرهٔ بحرانهای وجودی قرار میگیرد – بحرانهای زیستمحیطی، اجتماعی-اقتصادی، سیاسی، و فرهنگی. بنا بر مطالعات سازمان ملل، گرمایش جهانی احتمالاً بهزودی زندگی انسان را در منطقهٔ خلیج فارس ناممکن خواهد کرد. همین امر دربارهٔ افزایش سطح آلودگی و سمّی شدن محیط که حاصل یک قرن پروژههای عظیم توسعه و جنگهای ویرانگر است هم صادق است. ایران و عراق قربانیان مستقیم این واقعیتها هستند، اما شیخنشینهای ثروتمند شورای همکاری خلیج فارس هم درنهایت در امان نخواهند بود، هرقدر هم که دلارهای نفتی خرج کنند. یکی از شاخصهای کلیدی این بحرانها جابهجایی جمعیتها است، چه داوطلبانه چه اجباری. برآورد میشود که در جنوب عراق و ایران حدود ۴۰٪ از جوانان در سالهای اخیر روستاها را ترک کردهاند؛ نه برای جستجوی فرصتهای اقتصادی، بلکه چون کشاورزی و زندگی روستایی از نظر زیستمحیطی دیگر قابل ادامه دادن نیست! وقتی از «همکاری» حرف میزنیم، باید روشن کنیم که این دولتهای ملی، طبقاتی که کسبوکاری دارند، و شرکای جهانی و شرکتی آنها با چه مسائل و چالشهایی روبهرو هستند. فهرستی سردستی از چالشهای این منطقه از این قرار است: یکچهارم هیدروکربنی که در سطح بینالمللی مبادله میشود از تنگهٔ هرمز عبور میکند. برای فاصله گرفتن از سوختهای فسیلی، این صادرات باید متوقف شود. برای عقب راندن موج سمیشدن هوا، خاک، و آب تداوم پروژههای بزرگ توسعهای (سدها، کشاورزی صنعتی، مجتمعهای پتروشیمی، تولید نفت و گاز، و غیره) باید متوقف یا حتی برچیده شوند. آیا هیچکدام از اینها بدون حمایت مردمی بر پایهٔ مشارکت دموکراتیک و تعهد به همبستگی بینالمللی مبتنی بر ارزشهای انسانی امکانپذیر است؟ شهرهای بزرگی مثل آبادان، اهواز، بصره، بغداد، و غیره باید زیرساختهای شهری گستردهای برای تصفیهٔ فاضلاب و دیگر آلایندهها برپا کنند. باید به مشکلات کلان جابهجاییهای اجباری ناشی از جنگ، سرکوب دولتی، فقر و بیکاری مزمن، و افزایش خشکسالی، آلودگی هوا، فرسایش خاک، و غیره توجه شود. اما کدامیک از این مسائل اولویت دولتهای عربی همسایهٔ خلیج فارس یا ایران است؟ اصلاً هیچکدام از آنها اهمیت این مشکلاتی که جمعیتشان را گرفتار کرده و آیندهشان را هرچه بیشتر تیره میکند به رسمیت میشناسند؟ شکل همکاری اقتصادیای که آنها در ذهن دارند چیست، جز ساختن مرکزخریدهای بیشتر، مراکز مالی، یا پروژههای عظیم تازهای که با استخراج بیشتر سوختهای فسیلی تأمین مالی میشوند؟ متأسفم اگر حرفهایم زیادی بدبینانه به نظر میرسند، اما پیششرطِ هرگونه مواجهه با این بحرانهای وجودی دموکراتیک شدن حقیقی این جوامع است. بار اصلی این بحرانها بر دوش مردم عادی است و من تردید دارم که هیچیک از نخبگان حاکم کنونی واقعاً به مصالح آنها اهمیت بدهند.
ا.خ.: از اینکه وقت گذاشتید و به پرسشهای من پاسخ دادید سپاسگزارم. از پاسخهای شما بسیار آموختم و مطمئنم خوانندگان هم تحلیلهای چندلایه و ظریف شما را از بحرانهای اجتماعی-اقتصادی، سیاسی، و زیستمحیطی در خلیج فارس و برخورد پیشنگرانه با پژوهش و طرح راهکارهای حفاظت را از این جوامع الهامبخش مییابند.
- Gazetteer of the Persian Gulf ↑
آرنگ کشاورزیان استاد مطالعات خاورمیانه و اسلامی در دانشگاه نیویورک است. تحقیقات و تدریس او بر مسائل اقتصاد سیاسی ایران و خاورمیانه متمرکز است. علائق پژوهشی او عبارتند از بررسی رابطه بین فضاییسازی، سرمایهداری، و قدرت سیاسی. او نویسنده کتاب بازار و دولت در ایران (کمبریج، ۲۰۰۷؛ ترجمه ابراهیم اسکافی، شیرازه کتاب ۱۳۹۹) و ویراستار مشترک کتاب «جهان در ۱۹۷۹: جغرافیاها و تاریخهای انقلاب ایران» (کمبریج، ۲۰۲۱) به همراه علی میرسپاسی است. جدیدترین کتاب او ساخت فضا برای خلیج فارس: تاریخهای منطقهگرایی و خاورمیانه (استنفورد، ۲۰۲۴) است. این کتاب برنده جایزه راجر اوون ۲۰۲۵ از MESA برای بهترین کتاب در تاریخ اقتصادی، اقتصاد و اقتصاد سیاسی و همچنین تقدیرنامه افتخاری برای جایزه دوسالانه کتاب ۲۰۲۵ از انجمن مطالعات خلیج فارس و شبه جزیره عربستان است. مقالات او در موضوعات مختلف در چندین جلد ویرایش شده و همچنین در نشریاتی مانند سیاست و جامعه؛ مجله بینالمللی مطالعات خاورمیانه، ژئوپلیتیک؛ اقتصاد و جامعه؛ مجله بینالمللی تحقیقات شهری و منطقهای، و گزارش خاورمیانه منتشر شده است.






نظرات بسته شده است.