— نیست آنسوتر ز عَبّادان دهی.
منوچهری
تسخیر خلیج فارس تا بوده همواره سهلتر از شناساندنش بوده است. امپراتوریها اغلب تصاحب را آسانبهدستتر یافتهاند تا شرح و تأویل را. نقشهها، معاهدات، و تکنگاریهای بیشماری خلیج فارس را «منطقه» به قلم دادهاند، تو گویی انگار این یکپارچگی خود از سرشت آب و تقدیرِ جغرافیاییاش برخاسته نه اینکه بر آن تحمیل شده باشد. جغرافیا اینجا همان مناسبات لجستیکی است منتها با قیافه غلطانداز. فضایی که کمتر با خویشاوندیهای فرهنگی و بیشتر با نظامهای گمرکی، گلوگاههای دریایی، و نظاماتِ استخراج و بهرهبرداری تعریف میشود. ساخت فضا برای خلیج فارس، به قلم آرنگ کشاورزیان، رشتهٔ این توهمات جاافتاده را پنبه میکند. به جای تعریفِ خلیج فارس، کشاورزیان همین پیشفرضِ کلنگی که اساساً چیزی یکپارچه و طبیعی از ابتدا برای تعریف کردن وجود داشته را بیاعتبار میکند.
در مطالعات خلیج فارس کلیشههای آشنایی طوطیوار تکرار میشوند: نفت به عنوان گوهر ذات و رکنِ رکین هستی، دولت به عنوان امری بدیهی، و امپراتوری به عنوان پیشاتاریخ. کشاورزیان به هیچیک از اینها مجال جولان نمیدهد تا مهار روایت را به دست بگیرند. راه را به سمت ساحلهای دیگری کج کرده و پژوهشش از جنم دیگریست. او امپراتوری و نفت و دولت را در هم میبافد و در زنجیرهای از مناسبات کنترلِ فضا کنار هم مینشاند. اینها برایش مصالح کار و تهرنگهای پسزمینهاند، نه مراد نهایی پژوهش. طرح جلد کتاب، تابلوی ماهیگیری در خارک اثر هوشنگ پزشکنیا، مایهگرفته از پارههای هندسی و حرکات شتابزده قلممو، از قضا شِمایی از بحث کشاورزیان پیشاپیش عرضه میکند: وضوحِ ظاهریِ خلیج توهمی است نمایشی که تناقضات عمیق ساختاری را از نظر پنهان میکند. در نگاهِ کشاورزیان، «خلیج فارس» بیش از آنکه واقعیتی یکدست باشد، انسجامی است ساختگی که بر فضایی بیقرار و مدام دگرگونشونده سوارش کردهاند. خوشتر میدارد که به جای پرداختن به «منطقهگرایی» در مقام فرهنگ یا هویت، سازوکارهای فضایی را بکاود: اینکه فضا چگونه به واسطه معاهدهها و زونها (zones) و بندرها سرهمبندی، قطعهقطعه، و عملیاتی شده است. اینها از آن دست دانستنیها هستند که تازهتازه پژوهشهای دانشگاهی را به خود جلب کردهاند.
از همان فصل نخست نویسنده سنگهایش را با منطقهگراییِ مرسوم —یعنی نفت و دولت و امپراتوری— وامیکَنَد. منطقهگرایی در روایتِ کشاورزیان نه بهمنزله هویت یا سنت، بلکه به شکل ساختاری پدیدار میشود برآمده از دلِ تحرکات نظاممندِ انسانها، کالاها، بدهیها، و کاربستهای انضباطی. او در پی بازسازی خلیج فارسِ پیش از تشکیل دولتها اصلاً نیست؛ مشغله خاطرش، به خلافآمدِ محققینی که سیالیت را نشانه آشوب و بینظمی میدانند، بیشتر نمایاندن این واقعیت است که همین تحرکات و گردشها، بهجای برهمزدن نظم، ابزارِ شکلگیری و حفظ آن بودهاند. به این مناسبت، کار او تصدیقی بر همان دریافت هانری لوفور است که خودِ فضا یکی از شیوههای تولید است.
هر فصل کتاب یکی از ادات و ابزارِ ساختِ فضا را در قابی منفرد برای ارزیابی مینشاند تا معلوم کند که این ابزارها، با همه تفاوتهای تاریخیشان، در نهایت جملگی در جهت تحکیمِ الگوهای کنترل و مهارِ فضا عمل میکنند. هرچند توالی روایت بیشوکم خطیست اما هر جا پا بدهد نویسنده این حساب و کتاب تقویمی را درهم میآمیزد تا با چارچوب تحلیلیاش هماهنگ کند: از شبکههای منطقهای در قرن نوزدهم، تحدید حدود و حصارکشیهای امپریالیستی، و دیپلماسیِ جامعه ملل در ژنو که «حق تعیین سرنوشت» را در حد نقشهکشی تنزّل داد، تا ناهاربازارِ مناطقِ آزاد در دهه ۱۹۷۰ و دست آخر شهرسازیِ خلیج در عصر پسانفت که در حکمِ نظامنامهایست برای کنترل فضا و هرچه و هرکه درون آن. در مجموع، فصلهای این کتاب چشماندازی به دست میدهند که در آن حکمرانی از مسیرِ بازآراییِ فضا میگذرد. بدین معنا که سلطه نه تنها به ضربِ دَگَنک و چماق مرسوم ایدئولوژی و قانون، که همچنین از طریق «ساختِ فضا» — مرزکشیهای جعلی، تقسیمبندی سواحل، برپایی مناطق آزاد، اسبابچینیهای بوروکراتیک و گمرکی، زونبندی شهری و جز اینها — اعمال میشود. فصول کتاب در پی هم یکقلم این حقیقت را چکیده میکنند که فضا ابزارِ تحمیلِ نظم است، نه آینه منفعلِ بازتابِ آن. در حین مطالعه، خواننده نه با سیاحتی نوستالژیک در دریاها روبهرو میشود، نه با آن جهانوطنیِ رمانتیکی که خلیج فارس را چهارراه همزیستیهای بیآلایش و غیرسیاسی تصویر میکند. در عوض کشاورزیان، بدون مرثیهخوانی و اطوار سوزناک، تاریخی آکنده از ادبار و طرد و حذف پیشِ روی خواننده میگذارد: معابر تهیشده از اهلِ شهر، شهرهای بیغوله و بینفوس، بوم و بری روفته و گریخته از حافظه.
در متن این صحنههای تاریخی غامض، کشاورزیان شاهد هوشیار و تواناییست. گیرندههای حساسی دارد. موشکافانه پیش میرود و سلوک دانشورانهاش ستودنی است. ولیکن لحن بیانش عاری از صراحت لهجهای زنده و زهردار متناسب با موضوع باقی میماند. حتی آنگاه که سخن از صیادان مرواریدِ نفلهشده زیر بار کمرشکن بدهی است، یا خدمه کشتیای که به بردگی و بیگاری گرفته شده و در بنادر خلیج فارس معامله میشوند، نبض قلم به همان آهنگ یکنواختِ سابق میزند. سردی این فاصلهگیریِ تعمدی به گمان من در نهایت به خواننده هم سرایت میکند. وقتی کتاب ساخت فضا برای خلیج فارس تمام میشود انگار میکنی که «منطقه» هم گویا حکایت و افسانه باسمهای دیگری با بزکهای غلیظ است، مثل تمام مصنوعاتِ سودآورِ کارخانههای معظم کمپوتسازی. فانتزیهای راحتالحلقومی که در قالبهای زمانه سخت و صُلب میشوند چراکه خط و ربطشان بهندرت کاویده شده است.
در فصل دوم، رهیافتِ کشاورزیان زیربندی و سفتکاری کامل خود را مییابد. او به سراغ تمهیداتِ فضاییای میرود که گام به گام خلیج را به قلمرویی قابل مهار و کنترل بدل کردند و در این راه شادا که آگاهانه از انشانویسیهای تکراری درباره گذشته خلیج فارس پرهیز میکند. با رجوع به اسناد بایگانیشده بریتانیا (البته نه به سنتِ سمساریگردیِ قاطبه افاضلِ دانشگاهی بلکه با دو چشم تیز)، کشاورزیان روشن میکند که چگونه، به چه تلبیس و حِیلی، بریتانیاییها جمعیتِ درهمجوشِ همیشهدرحرکت و خطهای ساحلیِ نامتعین، که تا آن زمان میدانِ آمدوشدِ غواصانِ مروارید، قاچاقچیها و میانجیانِ قبایل بودند، را از حالتِ سیال خود درآوردند و در پروندههای اداری و قباله-بنچاقهای نوظهور، به صورت واحدهای تابع و رام و مهارپذیر ثبت و ضبط کردند. هیچ در پاسخ به بیثباتیها و آشفتگیهای ادعایی نبود که معاهدات طاق و جفت، نقشهبرداریهای استعماری و ادعاهای مرزی فراساحلی چپ و راست ردیف میشدند. نه، اینها همه ابزارهایی بودند برای سادهسازی و فروکاستنِ فضا به سرمایه و دارایی (assets). به عبارت دیگر، نقشهبرداریها و مسّاحیها حدود و ثغورِ ساحل و خشکی را طوری ترسیم میکردند که فیالفور مبنای ادعاهای سرزمینی و امتیازهای استعماری قرار بگیرند. و بیگفتگو پیداست که در این میانه بذر منازعات و بحرانهای تازه را هم در اعماق کاشتند. از یاد نبریم که برخلافِ اهل جغرافیا که خطهای سرحدی را پُررنگ و روشن میپسندند، امپراتوریها آنها را هرچه لغزندهتر و ناپیداتر میخواهند.
استدلالهای کشاورزیان، باری، سنجیدهاند و باریکبینانه اما، دست کم در نظر من، مختصری گرفتار عصاقورتدادگی. این پرهیزِ اصولیِ از هرگونه ملودرام، با همه وزن و وقار نظری و آکادمیکش، نکتهای اساسی را در پرده نگه میدارد؛ اینکه خودِ امپراتوری در اساس ملودرامی تمامعیار است. تعزیه پُرآبِ چشمی که خشونت بیافسارش را هیچ نمیتوان لای حُلّههای حریرِ انتزاعیات دانشگاهی تلطیف کرد. غشاء نازکِ چرتکهاندازی سردِ معاهدات و قوانین زونبندی را که کنار بزنیم چیزی نمیبینیم جز هیکل خاموش غواصان مرواریدی که زیر سنگینی بار بدهی غرق شدهاند و خدمه نفتکشهایی که بر عرشهها سَبیل و سرگردان ماندهاند. با این همه، چشم کشاورزیان فقط از دریچه سازوکارهای فضایی به منظره مینگرد: خطوط ساحلیِ نامتعین به واحدهای حکومتپذیر تبدیل شدهاند، و سیالیتِ حرکت بهمنزله تهدیدی که میبایست مهار شود بازتعریف شده است. خلیجی که روزگاری بافهبافههای زنده و درهمتنیده از قبیلهها و عشیرهها و تجارتها و صیادان بود، در نقشهکشیها و مرزبندیهایِ امپراتوری به هیئت شبکه اداری-حقوقیِ بدنمایی درآمده که تختهبندِ بوروکراسی شده است. گیرم هیچیک از این مطالب خواننده را بیخواب نکنند اما حقاً پاکیزه و خواندنی نوشته شدهاند. فقط سربسته عرض کنم که امساک و خویشتنداریِ آکادمیکِ کشاورزیان ناخواسته زنهارمان میدهد که عایقبندیهای استریلیزه دانشگاهی خود میتوانند گاه مانند مُسکن کرختیآوری عمل کنند که زهرِ خشونتِ ماجرا را میگیرد و حساسههای خواننده را بیعصب میکند.
نکته کانونی کتاب که در فصل چهارم، «بند و بستهای جهانیشدن»، به بهترین وجه صورتبندی شده — اینکه خلیج فارس نه یک قلمرو جغرافیایی که نوعی زیرساخت است— همنواست با آنچه فَهَد بشاره در کتاب دریایی از بدهی ترسیم میکند: جهانی که در آن دفترچههای بدهکاری-بستانکاری (ledgers) و شبکههای اعتباری بازرگانان عملاً جغرافیای اقتصادیِ اقیانوس هند را شکل میدادند. البته شباهت همینجا تمام میشود چون درحالیکه نوشته بشاره پُر است از قشقرق و تکاپوی بازرگانان و ملوانان، کشاورزیان ما را به تماشای هندسه هُذلولی لجستیک و شبکههای سردِ محاسباتیاش میبرد: برهوتی انسانزدایی شده و چرخدندههایی که بیامان در کارند. در این فصل توجهش معطوف است یکی به مناطق آزاد تجاری، که با هرچه نحیفتر کردنِ قوانین کار و شُل کردن نظارت دولتی راه را باز کردند برای گردشِ بیمحابای سرمایههای چندملیتی در مدارهایی معاف از قوانین داخلی؛ و دیگری به زونبندیهای شهری از قبیل تعیینِ کاربری، کوچاندنِ کمپهای کارگری به حاشیه، تفکیک حدود مسکونی و تجاری، که در نهایت فرمِ شهر را به ابزاری برای کنترل حرکت مردم و سهمیهبندی دسترسی بدل کردند. با این تفاصیل، فضا در نزد او نه یک امر لایتغیرِ جغرافیایی قلمداد میشود و نه جنبه استعاری دارد بلکه حاصل مجموعهای از کنشهای پیدرپی عملیاتی چون حصارکشی و تفکیک و پاکسازی است. بدین معنی خلیج فارس صرفاً میدانِ سلطه امپراتوری نیست، خودْ دستکارِ مهندسیشده آن است.
بنای سیادت پسااستعماری هنوز که هنوز است بر پایه معاهدات و دعاوی مالکیت دریایی پیشین استوار مانده است، فقط با این فرق که متولیان و کارچاقکنهایش چندین برابر شدهاند. امروزه این نظمِ فضایی را بازیگران غیردولتی، اعم از بسازوبندازها، شهرسازها و کارگزاران مالی، با چنان کارآمدیِ رشکانگیزِ بوروکراتیکی سلسلهجنبانی میکنند که امپراتوری سابق حتی خوابش را هم نمیدید. این محللهای خوش پَکوپُز در واقع ادامه امپراتوری هستند، نه جایگزین آن. نسخهبدلهای متأخر، نه بدیل. حقیقت این است که امپراتوری هرگز از خلیج فارس رخت برنچید. فقط رخت عوض کرد و زیر عناوینِ دهنپرکنی چون «همکاریهای اقتصادی» و «مناطق ویژه اقتصادی» همان منطق انباشتِ سرمایه و حذف نظاممندِ انسان از تمام فضاهای مهندسیشده را پی گرفت. همانطور که مناقشه دیرپای ایران و امارات بر سر خط میانه دریایی ثابت میکند، عنعنات کهنه استعماری هرگز فرونریختهاند. فقط رنگولعابشان عوض شده، والّا تویه و کارکرد همان است که پیشتر بود.
این طور به نظر میآید که فصل چهارم جابهجا گرفتار قبض میشود. انگار درست جایی که دور میگیرد و انتظار ضربههای کاریِ ششدانگ داریم تیغِ نویسنده یکباره کُند شده است. مثلاً آنچه میتوانست بحث خوندارِ درازدامنی درباره چگونگی تداوم نهادیِ سازوکارهای شکلدهنده فضا باشد— یعنی استمرارشان در الگوهای تازه زونبندی، در شگردهای طرد و حذفِ سازمانیافته نیروی کار، در مناسبات پولیِ فراساحلی— تنها به اشاراتی گذرا برگزار شده است و خواننده باید خود آنها را پی بگیرد. از معماری کتاب برمیآید که این عقبنشینیِ کشاورزیان تدبیری حسابشده است. در هر فصل او یکی از سازوکارهای ساماندهنده فضا را به قصد تشریح سوا میکند (مثلاً نقشهبرداریها و مسّاحیهای امتیازخواهانه در فصل دوم، رژیمهای عهدنامهای (treaty regimes) و سیاستهای تحتالحمایگی (protectorates) و قیمومت سیاسی بریتانیا بر شیخنشینهای ساحل خلیج فارس در فصل سوم، مناطق آزاد تجاری و زونبندی شهری در فصل چهارم)، تیغ بحث را صفحه به صفحه تیزتر میکند، و بعد بهمجردی که خوب صیقل خورد، آهسته و محتاط عقب میکشد و غلاف میکند.
حرفی نیست که بُنمایه نظری فصلها همه استخواندارند و کشاورزیان هم با وسواس مو از ماستِ اسناد بایگانی و گزارشها و نقشههای برنامهریزی شهری میکشد، اما همین وسواس گاه کار را، به اصطلاح ادبا، به تعقید لفظی میکشاند، به این معنی که به جای برانگیزاندن توجه به شرّ هولناکِ فاجعه، کفه را به سمت یک معماری مرصّعِ استیلیزه میچرباند. مثلاً وقتی محمدرضا شاه روستاییانِ کیش را به خاطر آرزوهای از جنس مرمر و مگالومانی شِفته و سیمانِ خودش غاصبانه از جزیره بیرون راند و آواره کرد، یا زُعمای دبی تخلیه بهعُنفِ ساکنان را با زبانِ چربِ تکنوکراسی و به اسم «مقتضیات توسعه» توجیه کردند، روایتِ گرفتار در نازککاری و جنتمکانیِ آکادمیک کم مانده که بلغزد به سوی نوعی همدستی ناخواسته: پیچیدنِ بیعدالتی عریان لای زرورقِ شیکِ مُقرمطنویسی. حاصل کار بیشتر سیاهه نکتهسنجانهای از تمهیداتِ ساماندهیِ فضا از آب درمیآید که البته به حجت قویست و مرعوب میکند ولیکن پاریوقتها، به رغم تمام زحمات، به نقضِ غرض میماند و هَباءً مَنثوراً!
با این همه، باری، استدلالهای تراشخورده کشاورزیان درباره کاربردِ فضا بهعنوان ابزار حکمرانی (در فصل چهارم) پرده از واقعیتی برمیدارد که سالهاست زیر انواع شامورتیهای ژئوپلتیکهای پنهان مانده است. اینکه خلیج فارس اصولاً میدانِ عملِ اقتدار دولتها نیست بلکه پَسَله و حیاتخلوتی است برای بازآرایشِ پنهانی اقتدار در پوشش معماری فضا؛ یعنی گسترهیی که دولتها در آن قانون را تعلیق میکنند، مقررات را دور میزنند و شلتاقهایی میکنند – اعم از صفر کردن مالیات، بهرهکشی قرون وسطایی از مهاجرین، محو کامل شفافیت و غیره – که در متن کشور یا ناممکن است یا رسوایی به بار میآورد. آنچه به نام «منطقه آزاد» معرفی میشود، همان به اصطلاح ویترینهای تبلیغاتی سرمایهداری متأخر، از کیش بگیر تا جبلعلی، عملاً همین نقش را دارند. اینها، به تعبیر کشاورزیان، راهکارهایی فضایی هستند برای انتقال و استقرار اقتدار حاکمیتی به یک محیط «استثنایی» دور از چشمِ مزاحم عموم. یا خودمانیتر، به جایی از هفت دولت آزاد.
برای پیجویی خاستگاههای این پهنههای معاف از قواعد عمومی حقوقی-اداری، کشاورزیان سرنخ را در پورتوریکوی اواسط قرن بیستم مییابد، جایی که «عملیات بوتاسترپ» (طرح نیمهاستعماری صنعتیسازیِ پورتوریکو به زعامتِ آمریکا) و نظامنامههای اصل چهار ترومن، جرثومه اولیه منطقه آزاد را پدید آوردند: انبارهای گمرکیِ تحت ضمانت، معافیتهای تعرفهای، و پیازینههای چندلایه حقوقی که تا اوایل دهه ۱۹۷۰ دیگر جهانگیر شدند. بر زمینه این دورنماست که در داوری نهایی کشاوریان، کیش نه یک جزیره ساده که قلمروِ استثنایی اقتدار حاکمیتی جلوه میکند. فانتزی سبکمایهای که هر دو حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی برای نمایش و توسعه «اقتدار فضایی» در سر پروراندند. در دهه ۱۹۷۰ ابوابجمعی حکومت پهلوی زمینهای روستاییان ماشه را شخم زدند تا برای ساخت کاخ و ویلا و کازینو و آب شیرینکن و حتی باند فرودگاهی عریض و طویل در قواره هواپیماهای کنکورد جا باز کنند. هدف این طرح چیزی جز جلوهفروشی و بهرخکشیدنِ مهندسیِ فضا نبود. پس از انقلاب ۱۳۵۷، اسکلتِ طرح ناکام نصیبِ نودولتانِ تازه شد. ویلاها سر جایشان ماندند فقط تغییر کاربری دادند و «توسعه» جایگزین «نمایش» شد، امّا دست به ترکیب «منطقِ استثناء» (بخوانید بیضابطگیِ نهادی) نخورد. البته یخ این یکی هم نگرفت: در زمستان ۱۳۵۸، جمهوری اسلامی کیش را نخستین منطقه آزاد اعلام کرد اما پروژه عملاً یتیم ماند و در غوغای نخستین سالهای انقلاب به گِل نشست. ویلاها تاراج شدند و شورای انقلاب حتی شیرآلاتِ دستشوییها را حراج کرد تا گوشهای از بدهی دویست و پنجاه میلیوندلاری به پیمانکاران خارجی و بانکهای دولتی و کارگران مغبون را صاف کند.
در روایتِ کشاورزیان جبلعلی نیز نه حاصلِ طرحی مآلاندیشانه که زاده نوعی بداههپردازیِ شتابزده است: بحران اعتباریِ دبی، کورذهنی یک تکنوکراتِ انگلیسی که خُلقاً الفتی با خلیج و حال و هوایش ندارد، و حوضچه لجنگرفتهای که چند نوبت لایروبی شد، دست به دست هم دادند تا ناغافل خلوتگاهی پا گرفت که در آن حاکمانِ جَلَبِ دُبی خود را از قید قانونِ فدرال میرهانند و قواعد دلبخواه خود را پیاده میکنند. بهاینترتیب، جبلعلی نیز پهنهای شده است که درهایش به روی سرمایههای جهانی چهارطاق گشوده است و البته به روی هرگونه مطالبهگری بسته. در فضایی که بنا بود صرفاً محدود و کارکردی باشد حاکمیت نه تعلیق شده است و نه محدود. اتفاقاً خیلی بیپرواتر و شقیتر از همیشه هم عمل میکند.
اسلوب انتقادی کشاورزیان بر بنیانِ نثری آهسته و خونسرد، و سخت منتظم، بنا شده است. لحنِ شبنامهیی و آتشبیارانه و، بدتر از اینها، توریستی ندارد. خشت به خشت شواهد و اسناد را کنار هم میچیند و با ریتمِ موقری جابهجا نکتههای سنجیده کوک میکند. در جریان این آهستگیِ متینِ مَدرسی خواننده باحوصله به مرور درمییابد که همین خونسردی چه بسا حاصلی به مراتب بُرّاتر از اُشتُلُمهای شبهانقلابی داشته است. مثال روشنش همین بحث مناطق پُرزرق و برقِ آزاد است. جایی که در نهایت پی میبریم که بر خلاف تمام افسانهبافیهای رسمی، هرگز نه فضای سمبولیک و بهشت موعودِ تکنوکراسی بوده و نه «موتورِ توسعه» و مدینه فاضله «رقابتپذیریِ جهانی» و جز اینها، بلکه در یک کلام بستر آمادهای بوده و هست برای تسهیل جابهجایی سرمایههای مشکوک با کمترین گرفتوگیر، و همزمان لاپوشانیِ پیامدهای اجتماعیاش، خاصه آنجا که پای نیروی کار مهاجر در میان است.
از بالای سربالایی نفسگیرِ فصل چهارم که تماشا کنیم میبینیم که مناطق آزاد، بر خلاف ادعای رایج، اختراعِ نوظهور نئولیبرالیسم نیستند. ادامه همان منطق فضاییای هستند که از دل امپراتوری سر برآورده است. فقط ای کاش کشاورزیان این شگردِ آشنای انباشت سرمایه— حبسِ سود در گاوصندوقهای مرکز و برونسپاری هزینهها و مصائب به پیرامون— را صریحتر میکاوید. شاهد مثال فراوان است. مثلاً همین پروژههای ساختمانی جام جهانی قطر را بگیرید. همه دیدیم که شبکه پیمانکاران و کنسرسیومهای چندملیتی چطور سودها را اخلاصمندانه و با احترامات فائقه به جیب زدند و رنج و مصیبتِ فعله مهاجرِ نیمهجان در کمپهای پرتافتاده را با نزاکت تمام از نمای عمومی پاکسازی کردند— و همه اینها زیر پرتوِ حکمرانی از طریق فضا میسر میشود که در نظیف و بیلک نگه داشتنِ ویترینها استاد است.
در سراسر خلیج فارس کیش روشنترین نمونه است برای نشان دادن اینکه طرحوارههای انتزاعیِ تأسیسِ منطقه آزاد چگونه عینیتِ سختِ مادی پیدا کردند: سازههای بتنآرمه، ویلاهای اسنوبپسند، مراکز خرید چنداُشکوبه، باندهای فرودگاهی ناهمخوان با اندازههای جزیره، و صدالبته شبکه مویرگیِ معافیتهای مختلف قانونی و مالی و گمرکی. شالوده حقوقی این پروژه هم مانند زیرساختش وارداتی بود. طرح و برنامهها در خارج مدون میشدند، دربارِ ذوقزده پهلوی پول میپاشید، و نهادها و اذنابِ متصدی هم برای اهالی بومیِ جزیره محلی از اِعراب قائل نبودند. همانطور که گفتیم حکومتها تغییر کردند، لحنِ روایت رسمی عوض شد، اما روحِ پروژه دستنخورده باقی ماند. اما این جزیره که از آغاز بنا بود کاملترین نمونه وارداتِ یک انقلاب لجستیکی جهانی باشد هرگز، و از جمله در همان دوران پهلوی، نه تجسّمِ یوتوپیای لجستیکیِ تکنوکراتها شد و نه الگوی دست اولی برای الباقی مناطق آزاد.
خواندهایم که شبی در گوشهای از همین جزیره کیش، قرنها پیش از نزولِ آیاتی چون «طرحهای توجیهی مطالعهسنجی چندمنظوره توسعه» و « امکانسنجی ریسک انبارهای تحت کلید گمرک»، بازرگانِ آب و ریشداری شیخنا سعدی را به حجره خویش بُرد و تفصیلِ ریز و درشت معاملاتش را، انگار که عزائم و افسون میخواند، تا صبح بر سر شاعر فروباراند: «گوگردِ پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولادِ هندی به حَلَب و آبگینه حلبی به یَمن و بُردِ یمانی به پارس.» در فرود هم این نکته را تَتمه کرد که بعد از این آخرین معامله با نشستن کنجِ دکّانی تقاعد پیشه خواهد کرد. سعدی که این خشکهقُمپزها در او نگرفته، باطلالسحر جاودانیاش را میخواند: «چشمِ تنگِ دنیادوست را/ یا قناعت پُر کند یا خاکِ گور.»
باری اگر فرض کنیم که سعدی بیسبب نامِ کیش را نیاورده— چه در روزگار او نیز کیش گرهگاهِ مهم تجاری خلیج فارس و مرکز صید و تجارت مروارید بوده و صحنه پیشامدرنِ گردش سرمایه و بدهی در مقیاس عصر، و چه بسا سمبل ثروتاندوزی و حرص و حُبّ جیفه دنیا — آنوقت آنچه درباره کیش در ساخت فضا برای خلیج فارس به تصویر آمده را میبایست امتداد تاریخی یا تکملهای بر کیشِ حکایت گلستان دانست، با این تفاوت که منطقه آزادِ کیش امروز همان خصلت نمادین و کارکردهای دیرینه را ریخته است در قالبِ یک «فضای استثنایی» (Exceptional Space) و «آزمایشگاه خودفرمانی» (Laboratory of Sovereignty)، یعنی پهنهای که در آن قواعد معمول به تعلیق درمیآیند و شیوههای اعمال اقتدار از رهگذرِ معافیتها، مقرراتزدایی، و دخل و تصّرف در فضا بازتعریف میشوند. بازرگانِ سعدی هفتاد کفن پوسانده اما مرامِ سوداگرانه و بساط حُجره و امتَعهاش هنوز همانجاست، این بار مشمول سوبسید و رانت و انواع معافیتهای مالیاتی و گمرکی و امتیازاتِ تفویضشده.
با پشتِ هم خواندن این فصولِ به ظاهر مستقل تأثراتِ تشویشآوری آرامآرام در خواننده نطفه میبندد. میبیند که از معاهدات استعماریِ روزگارِ قیمومت بریتانیا گرفته تا مناطقِ تجارتِ آزادِ عصرِ خودش همه بر یک روال و نسقِ واحد عمل کردهاند: طرد و حذفِ فضایی بهعنوان شیوه حکمرانی و بعد جا زدنِ خود در کسوتِ واقعیت جغرافیایی. این تا بخواهید به تجربه آزموده شده است. فقط کافی است ردّ فلان عهدنامه، مثلاً «عهدنامه صلحِ عمومی ۱۸۲۰» بحرین، را بگیریم تا ببینیم که صد و پنجاه سال بعد در سواحلِ بازپسگیریشده و پناهگاههای مالیِ فراساحلی دوباره سر از آب درآورده است.
فصل پنجم الگوی تخصیصِ فضا را به پیشنمای صحنه میکشاند. برای این کار نورافکن را بر روی رَویه شهرسازی در کشورهای خلیج فارس، خصوصاً کویت، بحرین و امارات، میتاباند. مرادِ شهرسازی در این حوالی، به جای اعتلاء مدنیت و خدمت به خلق، از ابتدا تفکیک فضایی و طبقاتی با هدف کنترل اجتماعی بوده است. در این جغرافیا شهرسازی ابزارِ سیاست کردن (در معنای سنتیاش تنبیه و تأدیب) است. یا به تعبیری، رام کردنِ جمعیتِ نیمهاهلی. به جای تعدیل تنشهای اجتماعی، خود عامدانه تنش میتراشد: تنش میان شهروند و مهاجر، فقیر و غنی، مرکزی و پیرامونی. تخصیص مسکن بر حسب تبارنامه خانوادگی است، تخصیص خیابان و حد و حدودِ حرکت بر حسب حرفه است، و تخصیص حقوق بر حسب نوع اقامت. فضا میبایست جوری چیده شود که مردم، اگر شده حتی با سیم خاردار، از هم تفکیک شوند: شهروندان در محلات پاکیزه و خلوت ویلایی، مهاجران کنسروشده در کمپهای تنگ و تُرُشِ حاشیهای و تحت کنترل دائمی، کارگرانِ یدی از این هم پنهانتر، در زاغهها و آلونکهای بینوری به کلی بیرون از میدان دید. شهرهای خلیج، خلاصه کنم، بر مدلی از شهرسازی بنا شدهاند که دَرَش فضا خود ابزار سازماندهی تفاوتهاست: از جداسازی نژادی و طبقاتیِ شهرکهای نفتیِ اولیه تا تکثیرِ پهنههای خصوصیشده امروزی.
باید افزود که این نظمِ فضایی، حاصلِ طبعآزمایی کارشناسان ارشدی است که فارغ از تظاهراتِ رقیقِ ایدئولوژیک، همگی رو به یک قبله – حکمرانی از طریق تفکیک فضایی – اقامه بسته بودهاند. دبی و شهرسازیِ تابعِ بازارِ آزادش را همه میدانیم اما به دولت رفاه کویت نگاه کنید: در ایام جنگ سرد، تکنوکراتهای طرازنوینِ سوسیالیسمِ واقعاً موجود از لهستان آمدند و در جریان طراحی و ساختِ شهرکهای خارجشهری مدلِ «جداسازی بر اساس خاستگاه» را پیاده کردند. یعنی خیابانها و دسترسیها را جوری طراحی کردند که اصطکاکِ طبقات به حداقل برسد، و در مجموع فضا را طوری سامان دادند که امتیازهای مبتنی بر تبار و ملیت و جایگاه شغلی از طریق خودِ فرمِ شهر توزیع و تثبیت شوند. به تعبیر کشاورزیان شهرهای خلیج اساساً نه برای شمول که برای هرچه فروبستهتر کردنِ دایرههای شهروندی ساخته شدهاند. فضا در این شهرها— به فتوای ائتلافِ تکنوکراتها، مستشاران، شرکتهای نفتی و بوروکراسیِ امنیتی-اقتصادی— باید ابزارِ تخصیص امتیاز و تحمیل نظم اجتماعی باشد. و در این میزانسنِ غیرتصادفی، نقطه کانونی همین مریی/نامرییسازیِ گروههای مختلف اجتماعی است.
باری چه کنیم که سایه تنزهطلبی آکادمیک، به رغم کوشایی و روشمندیِ درخور تحسین، باز بر وجناتِ این فصل هم سنگینی میکند و احساس تغابن میانگیزد. اگر بنا باشد که فقط از فاصله مطمئنه و با دستکشهای سفیدِ استریل به گوشت و پوستِ سوخته زیر بلوپرینتها نزدیک شویم، دور نخواهد بود که پژوهشهای ما در امعا و احشای همین دستگاه خشن تکنوکراسی، که با زبانی آبستره و تقطیرشده روایتش میکنیم، بلعیده شوند. روایت بیبخارِ نویسنده از تخریب و پاکسازی میدان لؤلؤ در بحرین، یا از نامرییسازیِ سیستماتیک مهاجران فرودست در دبی، دردا که خطرِ تطهیرِ سلطه ساختاری را در خود دارد. اگر نه، به هر حال از کمخونی مزمن رنج میبَرد. کاویدنِ سازوکارهای فضایی خوب است، لازم است، فرنان برودل است، اما همه آن چیزهایی نیست که خواننده از الوالالبابِ سرسراهای (نمکشیده؟) آکادمیا طلب دارد. نیشتری باید دست کم بر رگهای آماسیده این نظامِ انباشت و تبعیض کشید تا اقتدارِ سرمایه که از مسیر لولهها، بندرها و پهنهها میگذرد، صریحتر به چشمِ خوابزده خوانندگان بیاید. و در مقابل، این دستگاه هم جز اطاعت و مجیزگو و توجیهگر، آن هم از نوع ظاهرالصلاحِ دانشگاهیاش، برنمیتابد. قصدم تهمت و طعنه به شخصِ کشاورزیان و نامأجور کردنِ اجر او نیست، گرایش عمومیِ نقد دانشگاهی را میگویم که در یک دورنمای کلی نوکرِ «خان» شده است، نه نوکرِ بادنجان و با زبانی کدگذاریشده برای احکامِ نظام سرمایه دلیل میتراشد. از قضا کشاورزیان خودش مغضوب است. در فصل پنجم نقل میکند که چگونه امارات از صدورِ ویزای مطالعاتی برایش امتناع کرد. ویزایی که برای سایر استادانِ دانشگاه نیویورک که به شعبه ابوظبیِ دانشگاه سر میزنند همیشه بیحرفِ پیش صادر شده است. خودِ همین ماجرا نه یک گیرِ کوچکِ اداری که ادامه همان قواعد کنترلِ دسترسی است که روزگاری گردِ بنادرِ تحتالحمایه چنبره زده بود و امروز، برای صیانت از عصمتِ سرمایه از نگاه نامحرم، حتی لای در را هم برای پژوهشگر غیرخودی باز نمیکند.
انتقادها به جای خود اما فصل پنجم کار شگرفی میکند که مشابهش را در مطالعات خلیج فارس سراغ نداریم: نه به دامِ ذکر مصیبت و مرثیهخوانی برای خلیجِ پیشااستعماری میافتد، که انگار بهشت همزیستی مسالمتآمیز بوده، و نه به دام آیندهفروشی تکنوکراتیک، سند چشمانداز ۲۰۷۱ امارات و افق کلان ۲۰۳۰ بن سلمان و شهرهای هوشمند و چه. در عوض تاریخ هراسانگیزِ فضا را حکایت میکند که ماهیت وجودیاش— سیاستِ طرد و تفکیک و کنترل— از دل انواع تحولات سیاسی و انقلابات و افت و خیزهای اقتصادی بیخدشه عبور کرده است و هنوز حکمش بر همه شئونِ تنظیمِ زندگی اجتماعی نافذ است. راز این ماندگاری شاید این باشد که منظومه فضاییِ حاکم بدواً محصول ایدئولوژی نبود بلکه زاییده زیرساختها بود. اگر زندگی مدنی در شهرهایی که گفتیم غایب است، سهوی نیست. این الگوی فضایی هرگز کمترین نیازی به مناسبات و تعاملات اجتماعی نداشته است.
گفتن این کلیشهها که بله، ساخت فضا برای خلیج فارس مطالعات خلیج فارس یا خاورمیانه را سی سانت یا سی متر به جلو هُل داده است راهی به دهی نمیبرد. اصل مطلب چیز دیگری است. این کتاب بداهتهای فضایی، آن تصورات مسلمفرضشده و صورتبندیهای به ظاهر طبیعی، که کل نظمِ «منطقه» بر اساسشان بنا شده را لایهلایه پوستبازگرفته و جعلی بودنشان را بر ما معلوم کرده است. ترکاندن یک زیربندیِ پیشساخته به تلنگر یک کتاب تحقیقی هیچ کار کوچکی نیست. منطقه خلیج فارسی که میشناسیم را امپراتوری و اقتصادِ نفتی قالب ریختهاند، خب، این را همه میدانیم. اما اینکه از طریق مهندسیِ فضا هنوز زندهاند و الساعه حکم میرانند کشفی است خواندنی. حکومتها آمدند و ورافتادند، ایدئولوژیها به سالیان چپ و راست شدند، اما این نظمِ فضایی مدام خود را بازتولید کرده و امروز سناریوی لجستیکیِ اقتصاد جهانی را مینویسد، از مسیرهای نفتکشها در تنگه هرمز تا هابهای عظیمِ بازصادرات (re-export). منظومه فضایی خلیج فارس ساخته شده که بماند. کشاورزیان در مؤخره مینویسد که بالا آمدن سطح آب شاید این منظومه را فروبشکند اما بلافاصله اضافه میکند که این تهدید هم چه بسا با همان الگوهای دیرپای مهندسیِ فضا رفع و رجوع شود: اول نجاتِ زیرساخت و بعد دست آخر، چنانکه رسم این سامان است، اگر مقدر بود، زندگیِ ناقابلِ خلقالله.
به روشنی پیداست که کتاب حاصل فکرت و دغدغه خاطر بوده، و کشاورزیان آن را به سودای ترفیع رتبه دانشگاهیاش کارسازی نکرده است. و همچنین، ادعای شقالقمر و مُدِ تازه و کشف قضایای غیبیه هم ندارد. موادِ خام کار او سالها پیش چشم همه بودهاند – معاهدات، زونبندیها، زیرساختها – بیکه بدانند این چشمانداز انبوه را از کدام زاویه بخوانندش. برچین کردن و چینشِ استادانه این مصالح در کنار هم، با حس تناسب و شفافیتِ تحلیلی، به طوری که داوریهای پیشین ما را غلطگیری کند، دستاورد مهم کار کشاورزیان است. در طرح و پرداختِ فصلها از هیجان به عمد اجتناب میکند، صدایش جایی حتی پردهای هم بالا نمیرود، و به این ترتیب تصویر نهایی هرچه مستندتر آهستهآهسته ترسیم میشود. فصل به فصل انرژی انتقادی زیر پوست صفحات انباشته میشود. فقط تعجب میکنیم که چرا در نهایت از چله نمیرَهد و کشاورزیان در نامیدنِ آنچه تصویرش میکند صراحت بیشتری به خرج نمیدهد.
سبکِ کار کشاورزیان در حوزه مطالعات خلیج فارس بدیع است. او نیروی جهتدهنده به تاریخ را در سازوکارهای ساماندهیِ فضا — از مرزبندی و زونبندی تا شبکههای دسترسی و طراحی شهری— سراغ میکند نه در گفتمانهای سیاسی، هویتی و قومیتی. پیامش با پُتک سنگین فرود میآید که امپراتوری در خلیج فارس هرگز منقضی نشد. حیّ و حاضر است امروز، تُرشیده و رنگ عوض کرده، که به جای اَمریههای علنی و صریحِ استعماری نظامنامههای پنهانِ اداری را نشانده و با پوزههای خزنده فضای خلیج را میجود و تفاله پس میدهد. مؤلف در عین حزم و خویشتنداری نام سرحلقههای این نظمِ تکنوکراتیکِ فضا را جَسته و گریخته فاش میکند.
آینهدارِ این نظم دست نامریی بازار نیست بلکه صفِ بلندی از بازیگران با اسم و شناسنامه است: مهندسان ارشدِ آرامکو که با ردیفکردن کمپهای جداگانه برای کارگران آسیایی، کارگران عرب غیرسعودی، کارکنان آمریکایی، کارکنان سعودی، و انواع و اقسام دیگر مرزبندیها شبکههای کندویی در بیابان میسازند؛ مهندسان بکتل و مَکدانلد که با بیل مکانیکی و لایروبیهای پیدرپی و دستکاری ساحل، محدودههای حاکمیتی را فارغبال جابهجا میکنند؛ دانشگاههای معتبری که زمینهای معاف از مالیات و امتیازات متعدد هبه میگیرند و در ازایش «برند» و حیثیت خود را در خدمت حکومتهای خلیج میگذارند؛ شرکتهای عظیمِ اعتبارسنجی که اوراقِ قرضه پروژههای جزیرهسازی را، با رتبه سبز و گزارشهای پایداری، جا میزنند، و الی آخر. یکی از این ستونها را بلرزانی تمامی معادلات فضایی در هم میریزد. این نظم و سامان دوام آورده چون خشونتش در ششگوشه فضا ریشه دوانده است، در مناطق آزاد و جزایر و کمپهای کارگری و مانند اینها لاپوشانی شده، در قالب خدمات پیمانکاری و مشاوره فاکتور شده، و به همین دلایل هم بدون جاگذاشتن هیچ ردّی محو میشود. البته طبیعت کارِ کارگزاران امپراتوری میطلبد که مناسبات ناانسانیِ خود را هرچه دورتر از دیدرس و شعاعِ حساسیتهای عموم، پسِ پشت بُعد مکان، نگه دارند. اسباب امیدواریست که هنوز محققانی چون کشاورزیان هستند که بدون شعار و هایوهوی، به قدر دید و همتشان، حجابها را کنار میزنند و امضاهای ناخوانا در پای نظامنامههای معافیت و مالکیت را خوانا میکنند.
برگردیم به نقاشی پزشکنیا روی جلد و چشماندازِ بیافق را از کنار صیاد ببینیم. بادی تنورهکشان دارد تمام حجمها را میروبد. تورهای ماهیگیری مدام بزرگتر میشوند و بلعنده، و جثه صیاد کوچکتر و ناچیزتر، تا نقطه کمرنگی در حاشیه بوم شود. در بازخوانیِ خلیج فارس، کشاورزیان همین توسعهطلبیِ بیمهار را زیر اشعه نقد تحلیلی میگیرد. مرزها و زونبندیها و امتیازاتِ انحصاری چنان گسترده میشوند، چنان فضا را قبضه میکنند، که ساکنانِ آن پهنهها و صفحات را هم رفتهرفته، مفقودالاثر که نه، در حاشیههای محوشدنیِ نقشهها مسخ میکنند.







نظرات بسته شده است.