بازاندیشی در مفاهیم ناکارآمد: وضعیت علوم سیاسی خاورمیانه پس از خیزش‌های عربی  (©پس‌زمینه)

[print_link]

مرور کتاب | زمان مطالعه: 15 دقیقه

بازاندیشی در مفاهیم ناکارآمد

وضعیت علوم سیاسی خاورمیانه پس از خیزش‌های عربی

فریده شهریاری* | مهر ۱۴۰۵

Photo by Lumin Osity on Unsplash

ISSN 2818-9434

The Political Science of the Middle East: Theory and Research Since the Arab Uprisings

The Political Science of the Middle East: Theory and Research Since the Arab Uprisings

Marc Lynch, Jillian Schwedler, and Sean Yom (eds.)

Oxford University Press, 2022

خیزش‌های عربی بیشتر از فرمانرواها توانسته‌اند ائتلاف‌ها و نظم‌های سرزمینی را برهم بزنند. آنها حتی دستور زبان مفهومی‌ای را که علوم سیاسی از رهگذر آن منطقه را فهم‌پذیر کرده بود متزلزل کردند. بعد از این خیزش‌ها اقتدارگرایی دیگر نمی‌توانست به‌منزلهٔ سکون سیاسی فهم شود؛ اعتراض را نمی‌شد به‌سادگی در دوگانهٔ موفقیت و شکست جا داد؛ فرقه‌ها دیگر نمی‌توانستند جای کنشگران سیاسی بنشینند؛ مهاجرت نمی‌توانست صرفاً پیامد جنگ باقی بماند؛ و «محلی» دیگر نمی‌توانست نسخه‌ای کوچک‌تر و خودبسنده از «ملی» فرض شود. مهم‌ترین دستاورد کتاب علوم سیاسی خاورمیانه آن است که این نام‌های آشنا را از بداهت تبیینی‌شان می‌اندازد. این مجلد، در دوازده فصل و با چهل‌وهفت نویسنده، آنها را به گره‌گاه‌هایی از تاریخ، نهادها، کنش راهبردی و قدرت رابطه‌ای بدل می‌کند ‎(Lynch, 2022, p. 6)‎.

این کتاب، به معنای دقیق کلمه، دربارهٔ خیزش‌های عربی به‌مثابه رخداد نیست؛ کتابی است دربارهٔ علوم سیاسیِ خاورمیانه، که از خلال ادبیاتی که خود خیزش‌ها پدید آوردند به وجود آمد. از این رو، موضوع آن از سیاست خاورمیانه به‌طور عام محدودتر است و از یک گاه‌شماری ساده از ۲۰۱۱ و پیامدهای آن بلندپروازانه‌تر. مقدمهٔ مارک لینچ درصدد است تا اتهامی تکراری مبنی بر این که مطالعات خاورمیانه به‌سبب ناتوانی در پیش‌بینی انقلاب‌ها، برآمدن اسلام‌گرایی، و منازعهٔ میان‌دولتی یا تروریسم شکست‌خورده را رد کند. او استدلال می‌کند که دههٔ پیش از ۲۰۱۱ پیشاپیش پژوهشگرانی را پدید آورده بود که شناخت میدانی و زبانی عمیق را با آموزش نظری و روش‌شناختی نیرومندتر پیوند می‌دادند؛ همچنین نهادهایی رو به عرصهٔ عمومی شکل گرفته بود که می‌توانستند این تخصص را فراتر از دانشگاه منتقل کنند. خیزش‌ها این دگرگونی فکری را ایجاد نکردند، بلکه آن را آشکار و شتاب‌مند کردند. آنها همچنین منطقه را برای علوم سیاسی جریان اصلی از نو خوانا کردند: نه به‌منزلهٔ استثنایی فرهنگی و غریب، بلکه به‌مثابه حوزه مهمی که از مجرای آن می‌توان پرسش‌های مرکزی سیاست تطبیقی و روابط بین‌الملل را دوباره صورت‌بندی کرد‎. از همین رو، این مجموعه «تمرینی برای ساختن حوزه‌ای تحقیقاتی است، نه تلاشی برای امتیازدهی و تعیین برنده و بازنده» (ص ۵ و ۶)، کوششی برای روشن‌کردن اینکه یک دهه پژوهش چه چیزهایی را دگرگون کرده، اختلاف‌ها کجا همچنان باقی مانده‌اند، و چه پرسش‌هایی باید مرحلهٔ بعدی پژوهش را سازمان دهند. برای شماره‌ای که به «خاورمیانهٔ جدید» می‌اندیشد، گزارهٔ مهم کتاب همین است: تازگی در این رشته چندان در تعریف ذات کاملاً جدیدی برای منطقه نهفته نیست بلکه در توانایی گشودن این حوزه به بازاندیشی در مقولاتی دیده می‌شود که تغییر و تداوم منطقه از رهگذر آنها قابل شناسایی است.

معماری کتاب در خدمت همین هدف است. پس از تاریخ خلاصه لینچ از مطالعات این رشته، ده فصل موضوعی کتاب به مرور برنامه‌های اصلی پژوهشی می‌پردازند که تحقیقات مرتبط با خیزش‌ها آنها را دگرگون کرده است. فصل دوم، «بازآرایی اقتدارگرایی»، می‌پرسد تداوم اقتدارگرایانه رژیم‌ها چگونه به تغییر اشکال شخصی‌سازی قدرت، سرکوب، هم‌نوایی ایدئولوژیک، و حمایت بین‌المللی وابسته بوده است؛ به تعبیر نویسندگان آن، «به بیان دیگر، تداوم مستلزم تغییر بوده است» ‎(بنک و دیگران: ۳۶–۳۵)‎. فصل سوم، «میان دو خیزش»، از تأیید این ایده که تغییر فوری رژیم تنها معیار سنجش اهمیت اعتراض باشد سر باز می‌زند. این فصل به دنبال آن است که چگونه سیاست تحول‌خواه، نه‌فقط معترضان بلکه نهادها، عواطف، خزانه‌های کنش اعتراضی، و موج‌های بعدی بسیج را دگرگون می‌کند. فصل چهارم، «روابط بین‌الملل و امنیت/ناامنی منطقه‌ای»، ائتلاف‌ها را هم ابزار امنیت رژیم در داخل و هم پاسخ به تهدیدهای خارجی می‌فهمد و می‌پرسد جنگ نیابتی و عاملیت کنشگران مسلح غیردولتی چگونه شیوه‌های دولت‌محور تحلیل امنیتی را به چالش می‌کشد. فصل پنجم، «ارتش‌ها، شبه‌نظامیان و خشونت»، نیروهای مسلح رسمی و سازمان‌های نظامی غیردولتی را در چارچوبی تطبیقی از عاملیت، ایدئولوژی، و سازمان قرار می‌دهد، بی‌آنکه تفاوت آنها را از بین ببرد.

فصل‌های بعدی همین عملیات تحلیلی را به اقتصاد سیاسی، دین، هویت، ارزیابی و پیمایش، جابه‌جایی و فضا گسترش می‌دهند. فصل ششم، «اقتصاد سیاسی و توسعه»، مباحث توسعه را حول نسبت ساختارهای به‌ارث‌رسیده و عاملیت سیاسی سامان می‌دهد، نه با تکیه بر تقابل ساده‌ساز جبرگرایی تاریخی و اراده‌گرایی. فصل هفتم، «اسلام و اسلام‌گرایی»، دین، دینداری، سازمان سیاسی، راهبرد انتخاباتی، ارائهٔ خدمات رفاهی، و خشونت را از هم تفکیک می‌کند و اجازه نمی‌دهد «اسلام» همچون علت خودبسنده عمل کند. فصل هشتم، «سیاست هویت و فرقه‌گرایی»، همین کار را دربارهٔ فرقه‌گرایی انجام می‌دهد. تأکید موجز آن بر اینکه «فرقه‌ها کنشگران سیاسی نیستند» چیزی بیش از اصلاحی اصطلاح‌شناختی است؛ از تحلیلگر می‌خواهد روشن کند آیا ادعایش دربارهٔ احزاب، سازمان‌ها، نخبگان، یا محله‌های مشخص است و شکاف‌های طبقاتی، منطقه‌ای، و جنسیتی‌ای را بررسی کند که زیر برچسب‌های کلی‌ای چون «سنی‌ها» یا «مسیحیان» پنهان می‌شوند ‎(حداد و دیگران: ۱۹۰)‎. فصل نهم، «افکار عمومی»، نشان می‌دهد پژوهش پیمایشی چگونه هم منبع یافته‌های محتوایی شد و هم آزمایشگاهی روش‌شناختی. فصل دهم، «مهاجرت و آوارگی»، جابه‌جایی را امری سازندهٔ دولت‌ها، شهروندی و اقتصاد سیاسی می‌فهمد. فصل یازدهم، «به‌سوی رویکردی رابطه‌ای به سیاست محلی»، محلیّت را از وضعیتی سرزمینی و ثابت به رابطه‌ای تبدیل می‌کند که از خلال نهادها، زیرساخت‌ها، جریان‌ها، و محیط‌های مادی تولید می‌شود. نتیجه‌گیری اندرسون، سرانجام، مجلد را به خود رشته بازمی‌گرداند و یافته‌های محتوایی را به دسترسی میدانی، اخلاق پژوهش، سلسله‌مراتب دانشگاهی، و جغرافیای نابرابر تولید دانش پیوند می‌زند

حوزه‌های پژوهشی پرسش‌های خود را بازنویسی می‌کنند

این مجموعه وارد مناقشه‌ای دیرپا دربارهٔ نسبت مطالعات منطقه‌ای و علوم سیاسی می‌شود. پژوهشگران خاورمیانه زمانی به خاص‌گرایی توصیفی، استنتاج علّی ضعیف، محافظه‌کاری روش‌شناختی، و حضور ناکافی در مجلات اصلی علوم سیاسی متهم می‌شدند. آنها از دو سمت متضاد طیف سیاسی نیز یا به خدمت‌کردن به منافع امنیتی غرب متهم بودند یا به خیانت به آنها. ویراستاران کتاب برای پاسخ به این اتهام‌ها، جهان‌شمولیِ رشته‌ای را در برابر تخصص منطقه‌ای انتخاب نمی‌کنند. ادعای مهم‌تر آنها این است که پژوهش‌های نیرومندی که پس از ۲۰۱۱ انجام شده زبان، تاریخ، نهادها، و شرایط حوزه را با نوآوری روش‌شناختی پیوند می‌زنند.

این ادعا قانع‌کننده است، نه از آن رو که هر فصل نظریه‌ای عام و تازه عرضه می‌کند – که اغلب چنین نمی‌کنند – بلکه از آن جهت که این فصول بارها این پرسش را که چه چیزی باید توضیح داده شود تغییر می‌دهند. اقتدارگرایی به بازآرایی اقتدارگرایی بدل می‌شود. فرقه‌گرایی به فرقه‌ای‌شدن و امکان فرقه‌‌زدایی. ناکامی ظاهری اعتراض به مسئله‌ای دربارهٔ مقیاس زمانی و نهادی تبدیل می‌شود. خشونت دولتی و غیردولتی حوزه‌‌هایی سازمانی و درهم‌تنیده می‌سازند. محلی و بین‌المللی دیگر سطوحی بدیهی نیستند، بلکه به روابطی بدل می‌شوند که از طریق نهادها، زیرساخت‌ها و جریان‌ها ساخته می‌شوند. بهترین فصل‌های کتاب صرفاً مفاهیم جاافتاده را متنوع‌تر نمی‌کنند؛ بلکه نشان می‌دهند خود مفاهیم چگونه می‌توانند سیاستی را که آنها را تولید می‌کند پنهان کنند.

همین‌جا است که کتاب رویکردهای استثناگرا به منطقه را نیز به چالش می‌کشد. نفت به‌تنهایی اقتصاد سیاسی را توضیح نمی‌دهد؛ رانت‌گرایی باید از خلال نهادها، ائتلاف‌ها، شکل‌گیری طبقه و دولت‌سازی تاریخی شود. اسلام به‌تنهایی اقتدارگرایی یا خشونت را توضیح نمی‌دهد؛ فصل اسلام‌گرایی توجه را به سازمان‌ها، مشارکت، رفتار انتخاباتی، خدمات اجتماعی، سرکوب، و فرصت سیاسی منتقل می‌کند. فرقه به‌تنهایی سیاست هویت را توضیح نمی‌دهد؛ فصل هویت فرایندهایی را بررسی می‌کند که از طریق آنها تفاوت‌های فرقه‌ای ساخته، ابزاری، نهادینه و گاه به چالش کشیده می‌شوند. اینها اصلاحات کوچکی در همان حوزه تحلیل نیستند، بلکه «استثنا بودن خاورمیانه‌» را از پیش‌فرض به مسئله تبدیل می‌کنند.

این استدلال دوره‌بندی خیزش‌ها را نیز تغییر می‌دهد. نویسندگان ۲۰۱۱ را گسستی مطلق تلقی نمی‌کنند. آنها به نظم‌های حقوقی عثمانی، حکومت استعماری، دولت‌سازی پسااستعماری، چرخه‌های اعتراضی پیشین، ترتیبات رفاهی، مهاجرت کاری، انقلاب ایران، حملهٔ ۲۰۰۳ به عراق و پژوهش‌های پیمایشی پیش از ۲۰۱۱ بازمی‌گردند. این دامنهٔ تاریخی با اکنون‌زدگی‌ای مقابله می‌کند که پدیده‌هایی چون بسیج اجتماعی به میانجی رسانه‌های دیجیتال، آواره‌سازی پس از ۲۰۱۱، و برآمد کنشگران مسلح غیردولتی را کاملاً بی‌سابقه جلوه می‌داد. اشاره به رویدادهای دههٔ پس از بهارعربی نیز امکان بازنگری بیشتری را فراهم می‌کند. اعتراض‌های ۲۰۱۹ تناقضات ادعاهایی را که برخی جوامع را به‌سبب خاطرهٔ جنگ داخلی از پیش غیرقابل بسیج می‌دانستند نشان داد؛ نیروی ضدانقلاب کاستی‌های تحلیل‌های گذارمحور را آشکار کرد؛ و منازعهٔ طولانی‌مدت وجود اشکال تازه‌ای از حکمرانی را تحت لوای دولت شکست‌خورده نمایان ساخت.

روش‌ها، شواهد و شرایط دانستن

بهترین فهم از این مجلد آن است که آن را یک صورت‌برداریِ تخصصی از تحقیقات بدانیم، نه مجموعه‌ای از مطالعات تجربیِ تازه. این نکته مهم است، زیرا فصل‌ها جمع‌بندی‌های مرجعی از برنامه‌های پژوهشی ارائه می‌کنند، نه داده‌‌های تازه، مطالعات آرشیوی مستقل یا تک‌نگاری‌های میدانی. قدرت شواهد آنها در دامنهٔ پژوهش‌هایی است که کنار هم می‌گذارند: پژوهش‌هایی مبتنی بر قوم‌نگاری، مصاحبه، آرشیو، داده‌های رخدادهای اعتراضی، نتایج انتخابات، پیمایش‌های افکار عمومی، آزمایش‌ها، تحلیل شبکه‌های اجتماعی، روش‌های مکانی‌ـ‌جغرافیایی، شواهد اقتصادی در سطح بنگاه، مطالعات سازمانی، و کار تفسیری دربارهٔ ایدئولوژی و پژوهش درباره فضای عاطفی. فصل افکار عمومی و بحث فصل اقتصاد سیاسی دربارهٔ پژوهش در سطح بنگاه دربارهٔ سرمایه‌داری رفاقتی به‌خوبی نشان می‌دهند که زیرساخت‌های تازهٔ داده‌پردازی چه امکان‌هایی را گشوده‌اند. پیمایش‌ها دیگر صرفاً نگرش‌ها را ثبت نمی‌کنند، بلکه می‌توانند با تحلیل اثر مصاحبه‌گر، سوالات بی‌پاسخ و پنهان‌سازی ترجیح پاسخ‌دهندگان خود مناسبات سلسله‌مراتب و ترس سیاسی را آشکار کنند. پژوهش در سطح بنگاه تحلیل سرمایه‌داری رفاقتی را از شاخص‌های کلی فساد فراتر می‌برد و به شرکت‌ها، بخش‌ها، امتیازهای تنظیمی، و پیامدهای اشتغال مشخص می‌رساند.

کثرت‌گرایی روش‌شناختی کتاب صوری و تشریفاتی نیست، بلکه محتوایی است. در این‌جا کثرت‌گرایی به معنای استفاده از روش‌های گوناگون، همزیستی سنت‌های نظری متفاوت، و سازمان‌دهی جمعیِ صداهای علمی متعدد حول حوزه‌های پژوهشی مشترک است. هیچ تکنیکی به‌عنوان نشان بلوغ رشته‌ای عرضه نمی‌شود. مجموعه‌های داده مربوط به رخدادهای اعتراضی که بر پایهٔ منابع محلی ساخته می‌شوند اعتراض‌هایی را که از چشم منابع بین‌المللی دور مانده‌اند بازیابی می‌کنند؛ در حالی که قوم‌نگاری‌ها می‌توانند تعاملات و تولید معانی را که کدگذاری قادر به ثبت آنها نیست بازسازی کنند. آزمایش‌های پیمایشی می‌توانند سوگیری‌های پاسخ‌دهی را جدا کنند، اما کار تاریخی و تفسیری نشان می‌دهد چرا یک اصطلاح سیاسی در زمینه‌های مختلف معانی متفاوتی را حمل می‌کند. روش‌های مکانی‌ـ‌جغرافیایی می‌توانند توزیع نابرابر خدمات را نقشه‌برداری کنند؛ رویکردهای رابطه‌ای می‌توانند نشان دهند چگونه بندرها، اعتبار مالی، راه‌ها، نظام‌های غذایی، شهرداری‌ها، اهداکنندگان، گروه‌های مسلح، و دولت‌های دوردست مشترکاً یک محلیّت را تولید می‌کنند. مطالب پرمایه نشان می‌دهند که چطور روش پاسخ‌گوی پرسش بوده است، نه اینکه تکنیک در دسترس تعیین کند چه چیزی اساساً پرسش به شمار آید.

دامنهٔ زمانی مطالب هم گرچه یکنواخت نیست مولد است. بیشتر فصل‌ها دههٔ پس از ۲۰۱۱ را افق اصلی خود قرارداده‌اند و معمولاً تا حدود ۲۰۲۰ یا ۲۰۲۱ پیش می‌آیند، اما هرگاه موضوع اقتضا کند به عقب بازمی‌گردند. بنابراین عبارت «پس از خیزش‌های عربی» بیش از آنکه یک دوره‌بندی واحد را نشان دهد، به کنجکاوی مشترک نویسندگان اشاره دارد. برخی فصل‌ها ادبیاتی را ارزیابی می‌کنند که مستقیماً از رویدادهای ۲۰۱۱ پدید آمده است؛ برخی دیگر برنامه‌های پژوهشی‌ای را بازمی‌خوانند که تحولات تعیین‌کننده‌شان پیش از آن رخ داده بود. این تفاوت که می‌توانست آشکارتر در کتاب بیان شود، در نهایت مفید است، زیرا با این توهم مقابله می‌کند که یک رخداد، همهٔ پرسش‌های مهم را از نو خلق کرده است.

مراتب و جایگاه منابع همیشه به یک اندازه روشن نیست. مقالات داوری‌شده و تک‌نگاری‌های دانشگاهی هستهٔ اصلی را تشکیل می‌دهند، اما فصل‌هایی که به موضوعات پرتحول می‌پردازند علاوه بر اینها به مقالات کاری، گزارش‌های سیاستی، نوشته‌هایی با مخاطب عام و پژوهش‌هایی ارجاع می‌دهند که هنوز «در دست انتشار» هستند. وجود چنین مطالبی در یک بررسیِ جمع‌بندی‌گونه که در فاصلهٔ زمانی اندکی پس از رویدادها نوشته شده اجتناب‌ناپذیر است. با وجود این، در برخی فصل‌ها نویسنده گاه میان شواهدی که آزمون علمیِ پایدارتری را از سر گذرانده و ادعاهایی که از یادداشت‌های راهبردی یا پژوهش مقدماتی برآمده به سرعت پل می‌زند. برای نمونه، بحث فصل روابط بین‌الملل دربارهٔ افول امریکا و چندقطبی‌شدن منطقه‌ای ناگزیر میان پژوهش دانشگاهی روابط بین‌الملل، مناظره‌های سیاست‌محور و تفسیرهای هنوز نامستقر دربارهٔ عقب‌نشینی امریکا حرکت می‌کند (دارویچ و دیگران: ۹۰–۸۸)‎. این ضعف مهلکی نیست اما به هرحال، کتاب زمانی قوی‌تر است که جایگاه یک استدلال را مشخص کند، و زمانی ضعیف‌تر که گزاره‌ای نوظهور را با اطمینان یافته‌ای تثبیت‌شده عرضه می‌کند.

با این همه، کتاب به‌طور کم‌سابقه‌ای بر اخلاق پژوهش اصرار می‌ورزد. لینچ هم فشار برای انجام پژوهش درمحیط‌های پرخطر برای طی مدارج حرفه‌ای را بررسی می‌کند هم تحریف‌هایی که ناشی از سرکوبند و ناشی از اینکه پژوهشگران به تحقیق در کشورهای امن‌تر، موضوعاتی با حساسیت کمتر، یا روش‌های از راه دور سوق یافته‌اند. آرار و همکارانش با تحقیق درباره جوامع پناهنده‌ای که مکرر موضوع پژوهش‌‌اند، انتظارآنها برای دریافت کمک، یا سوگیری نمونه‌گیری‌ها و یادآوری تروماها را نه فقط به‌عنوان مشکلات شواهد تحقیق بررسی می‌کنند بلکه به‌عنوان مسائل مربوط به اخلاق پژوهش‎. بنستد، گنگلر و رابینز شفافیت در تحقیق را به امکان ممیزی داده‌های مشکوک یا جعلیِ پیمایش‌ها پیوند می‌زنند‎. اندرسون مسئولیت پژوهشگر را فراتر از فرایندهای رسمی کسب رضایت مشارکت‌کننده‌های پژوهش شامل همکاران محلی، دانشجویان، نهادها و زیرساخت‌هایی می‌داند که پژوهش را ممکن می‌کنند‎. بنابراین دسترسی، امنیت، همکاری و سلسله‌مراتب دانشگاهی خود وارد شواهد تحقیق می‌شوند.

ادعای جامعیت کتاب محدودیت‌هایی دارد، اما این محدودیت‌ها تا حدی از روشی ناشی می‌شود که با هدف کتاب تناسب دارد. در مجلدی که قصد ساختن یک حوزه تحقیقاتی را دارد، دعوت از صاحبنظران موضوع برای جمع‌بندی ادبیات جدید آن نقص محسوب نمی‌شود بلکه شرط لازم برای تحقق پروژه است. محدودیت جای دیگری است. بسیاری از نویسندگان خود از چهره‌های اصلی برنامه‌های پژوهشی‌ای هستند که تحقیقات جدیدش را ارزیابی می‌کنند، و فصل‌ها معمولاً توضیح نمی‌دهند آثار چگونه انتخاب شده‌، آثار منتشره در کدام زبان‌ها برای بررسی در نظر گرفته شده، یا یافته‌های متعارض در این تحقیقات چگونه وزن‌دهی شده‌اند. البته این فصول تحلیل صاحبنظرانند، نه مرورهای نظام‌مند. این امر از ارزش آنها به‌عنوان راهنمای خواننده در پیگیری مباحثات اصلی کم نمی‌کند، اما محدودیتی بر ادعای پوشش جامع ادبیات این حوزه می‌نهد. در مجموع، کتاب نقشهٔ ادبیاتی را که در علوم سیاسی انگلیسی‌زبان بیشتر رویت شده بهتر ترسیم می‌کند تا کل بدنهٔ پژوهش‌های تولیدشده در منطقه و دربارهٔ آن را.

کثرت‌گرایی کتاب هم گاه ماهیتی افزایشی دارد و نه انباشتی. این به معنای آن نیست که سازوکارهای متمایز باید به یک مدل واحد فروکاسته شوند. پرسش دقیق‌تر آن است که این سازوکارها چگونه با هم تعامل می‌کنند وقتی که یکی از دیگری مؤثر‌تر است و چه شواهدی می‌تواند میان آنها تمایز بگذارد. برای نمونه، فصل اقتدارگرایی به‌درستی شخصی‌سازی قدرت، سرکوب، هم‌نوایی ایدئولوژیک، و حمایت بین‌المللی را ابعاد متفاوت کنترل سیاسی می‌داند، اما کمتر توضیح می‌دهد این فرایندها چطور یکدیگر را تقویت یا محدود می‌کنند. فصل اعتراض نیز منازعهٔ روزمره، فضای عاطفی و پیامدهای بلندمدت را پیش چشم می‌آورد، هرچند اینها به موضوعات و سطوح تحلیلی متفاوتی تعلق دارند و اجزای یک چارچوب توضیحی واحد نیستند.

انسجام و اصطکاک‌های آن

مقدمهٔ لینچ و نتیجه‌گیری اندرسون بخش عمده‌ای از کار یکپارچه‌سازی کتاب را انجام می‌دهند. اولی تاریخ نهادیِ علوم سیاسی خاورمیانه را بازسازی می‌کند؛ دومی با تکیه بر فصل‌های موضوعی به چالش‌های گسترده‌تر روش‌شناسی که جامعه را به مرزهای ملی فرومی‌کاهد یا آن را به انتخاب‌های فردی تقلیل می‌دهد و علوم سیاسیِ دموکراسی‌محور می‌پردازد. فصل‌های دیگر آشکارا نقشی در این پروژهٔ واحد ایفا می‌کنند. ارجاع‌های متقابل فراوان‌اند، و معماری مشارکتی کتاب در دغدغه‌های تکرارشونده دربارهٔ تاریخ، مقیاس، درهم‌تنیدگی داخلی و بین‌المللی، دسترسی میدانی، و سیاست طبقه‌بندی خود را نشان می‌دهد.

نثر کتاب عموماً روشن، پرانرژی و برای آموزش در مقطع تحصیلات تکمیلی مناسب است. چند فصل ادبیات گسترده‌ای را مرور می‌کنند بی‌آنکه به کتاب‌شناسیِ حاشیه‌نویسی‌شده تقلیل یابند. مباحث مربوط به فرقه‌ای‌شدن، تعامل پیمایشی، اخلاق مهاجرت، و محلیّت رابطه‌مند بطور ویژه به‌یادماندنی‌اند، زیرا چند مسئله تحلیلی را پیکربندی می‌کنند نه اینکه صرفاً یافته‌ها را فهرست کنند. بعضی بخش‌ها فشرده‌ترند، اما معمولاً به دلایل مفهومی. در فصل اعتراض، مفهوم «فضای عاطفی» به یک نیروی بدنی و احساسی ارجاع می‌دهد که از خلال آن ترس، خشم، امید، تحقیر و احساس همبستگی به بسیج اجتماعی می‌انجامند یا افول آن بسیج را شکل می‌دهند. در فصل سیاست محلی، توپولوژی و عاملیت مادی خواننده را وامی‌دارد محلیّت را نه یک واحد اداری بسته، بلکه مجموعه‌ای از روابط میان زیرساخت‌ها، کالاها، محیط‌ها، عوامل دولتی، اهداکنندگان، گروه‌های مسلح، و مراکز دوردست قدرت تصور کند. خوانندگانی که با نظریهٔ تفسیری یا جغرافیای سیاسی آشنا نیستند برای درک این بخش‌ها به تلاش بیشتری نیازدارند، اما دشواری ناشی از خود مباحث است و مشکل نوشتاری نیست.

دقت ویراستاری به اندازهٔ طرح فکری کتاب یکدست نیست. خطاهای اندک اما آشکاری در سراسر مجلد دیده می‌شود. فصل دوم حزب حاکم اردوغان را به جای «حزب عدالت و توسعه» با عنوان «حزب آزادی و عدالت» معرفی می‌کند و تاریخ اصلاحات قانون اساسی‌ای را که امکان ماندن احتمالی سیسی در قدرت تا ۲۰۳۰ را فراهم کرد، آوریل ۲۰۱۴ می‌داند، نه آوریل ۲۰۱۹ ‎(بنک و دیگران: ۳۹ و ۴۱)‎. فصل دوازدهم نیز ولیعهد عربستان را به جای محمد بن سلمان، «محمد بن سلطان» می‌نامد ‎(اندرسون: ۲۸۵)‎. این خطاها به استدلال‌های مرکزی کتاب آسیب نمی‌زنند، اما اندکی از اعتبار آن به‌مثابه اثری مرجع می‌کاهند.

ایران و جغرافیای «خاورمیانه»

برای خوانندگان مرور ایران‌شناسی در جهان، پرسش معنادار این نیست که آیا ایران در این مجلد حضور دارد یا نه. ایران اغلب حضور دارد. پرسش مهم‌تر این است که ایران از چه جایگاهی ظاهر می‌شود. لینچ مسئله را مستقیماً بازشناسی می‌کند: کشورهای عربی بارها به‌عنوان جهان طبیعیِ مقایسه‌ا‌یی درخاورمیانه تلقی شده‌اند، در حالی که پژوهش دربارهٔ ایران، اسرائیل و ترکیه به دلایل زبانی، زمینه‌های سیاسی متفاوت و ملاحظات سیاسی تا حدی مهجور مانده است (لینچ: ۹)‎. گرچه کتاب این شکاف را تشخیص می‌دهد اما به آن پاسخ نداده است. این نقد البته نباید به مطالبه‌ای نامعقول بدل شود مبنی بر این که هر فصل موضوعی به یک اندازه به هر دولت بپردازد. ویراستاران آگاهانه فصل‌بندی بر اساس کشور را کنار گذاشته‌اند، و کتاب حول ادبیات پس از بهار عربی سازمان یافته است؛ امری که ناگزیر به موارد عربی وزن ویژه‌ای می‌دهد. همچنین قابل فهم است که ایران بیش از همه در فصل روابط بین‌الملل ظاهر می‌شود، جایی که حضور آن برای بحث درباره قدرت منطقه‌ای، سیاست ائتلاف و کنشگران مسلح غیردولتی ضروری است. پرسش من البته حیطه محدود و دقیقی دارد: آیا وقتی ایران به‌عنوان قدرت منطقه‌ای ظاهر می‌شود، تنها از منظر تأثیر بر منطقهٔ عربی بررسی می‌شود، یا پویایی‌های سیاسی درونی آن و دانش منطقه‌ای تولید شده در آن هم مورد توجه قرار می‌گیرد؟

ایران در فصل چهارم حضوری پررنگ‌تری از بقیه کتاب دارد؛ در اینجا ایران به‌عنوان قدرت منطقه‌ای، عامل برقراری موازنه‌، عضو ائتلاف‌های پایدار، و پشتیبان نیروهای مسلح غیردولتی مطرح می‌شود (دارویچ و دیگران: ۸۸ و ۹۶–۹۲)‎. در فصل پنجم، ایران هم به‌عنوان حامی حزب‌الله و حماس بررسی می‌شود، هم نیروی بسیج آن، به‌عنوان نمونه‌ای از عملکرد یک نیرو که تمایز میان قهر دولتی و غیردولتی را بهم می‌ریزد مطرح می‌شود (آلبرشت و همکاران: ۱۲۲)‎. فصل هشتم انقلاب ۱۹۷۹ را به‌عنوان نقطهٔ عطفی منطقه‌ای برای تبدیل ایران به یکی از قطب‌های رقابت به شدت فرقه‌ای‌شده با دولت‌های سنی‌محور می‌فهمد (حداد و دیگران: ۱۹۴–۱۹۳)‎. فصل هفتم انقلاب ایران را کوتاه‌تر و به‌مثابه موردی فرا می‌خواند که در آن یک جنبش اسلام‌گرا قدرت دولتی را تصاحب و اسلامی‌سازی گسترده‌ای را دنبال نمود (مسعود و دیگران: ۱۶۵)‎. در این بحث‌ها، تأکید بر تأثیر ایران بر منطقه است.

دو فصل به‌طور چشمگیری از این رویکرد برون‌نگر به ایران فاصله می‌گیرند، و فصل دیگری امکان نگرش تطبیقیِ کوچکی را فراهم می‌کند. فصل اقتصاد سیاسی از ایران پس از انقلاب بهره می‌گیرد تا نشان دهد نهادهای رفاهی، که برخی از آنها از دورهٔ پهلوی به ارث رسیده بودند، چگونه بین رقابت نخبگان و بسیج مردم در دوره تثبیت رژیم و جنگ با عراق میانجی‌گری کردند؛ برای مثال چگونه جهاد سازندگی در زمان جنگ زیرساخت‌ها و خدمات اجتماعی را در مناطق روستاییِ کم‌برخوردار توسعه داد (آیبل و دیگران: ۱۴۰)‎. فصلی که به بحث اعتراض اختصاص یافته به مطالعهٔ محمدعلی کدیور دربارهٔ منازعهٔ پیشاانتخاباتی ارجاع می‌دهد تا نشان دهد اعتراض می‌تواند مستقل از لحظات انقلابی در بازآرایی دولت مؤثر افتد (عَلّام و همکاران: ۶۸) ‎‎. از همه زایاتر، استفادهٔ فصل سیاست محلی از کتاب بازار تهران آرنگ کشاورزیان است. اینجا ایران نه تصویری غریب و تزئینی، بلکه مکانی است که از آن می‌توان نسبت‌های میان سازمان‌یابی فضایی، تجارت، کنش جمعی و اقتدار دولت را نظریه‌پردازی کرد (کلارک و دیگران: ۲۷۳)‎. این لحظات نشان می‌دهند ادغام پایدارتر ایران هم به‌عنوان یک میدان سیاسی داخلی و هم به‌عنوان منبع نظریه چه چیزهایی می‌توانست به کل مجموعه بیفزاید.

در جاهای دیگر، این ادغام محدودتر می‌ماند. فصل افکار عمومی از نظر محتوایی بر پژوهش پیمایشی در جهان عرب متمرکز است، و فصل مهاجرت ایران را وارد تحلیل اصلی خود نمی‌کند، هرچند هر دو یافته‌های خود را در قاب مطالعهٔ منطقهٔ گسترده خاورمیانه و شمال افریقا قرار می‌دهند (آرار و دیگران: ۲۴۹–۲۳۲؛ بنستد ‎و دیگران: ۲۱۰–۲۰۶)‎. فصل مربوط به سازمان‌های مسلح، بررسی نظام‌مند ارتش‌های دولتی را تا حد زیادی به کشورهای عربی محدود می‌کند، درحالی‌که شمایل و ارتباطات درونی ارتش منظم ایران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بسیج، نهادهای انتخابی، و رهبری – می‌توانست چارچوب عاملیت، ایدئولوژی و سازمان مورد بحث در این فصل را با دقت بیشتری بیازماید. فصل اسلام‌گرایی که صادقانه تصدیق می‌کند بر ادبیات انگلیسی‌زبان و صاحبنظران عمدتاً سنی تمرکز دارد، هم بحث از نحوه ترکیب اقتدار روحانیون با نهادهای انتخابی، رقابت جناحی و مخالفت‌های مذهبی با حکومت را در حاشیه روایت خود باقی می‌گذارد (مسعود و دیگران: ۱۵۹).

مسئله در اینجا به غیاب سادهٔ ایران در این فصول محدود نمی‌شود، بلکه جایگاهی است که به آن داده می‌شود. ایران اتفاقاً درشمایل یک انقلاب، کنشگر امنیتی، پشتیبان نیروهای غیردولتی، نمونه اصیل دولت رانتی، قطب فرقه‌ای، و رژیمی استثنایی حضوری برجسته در کتاب دارد؛ اما به‌عنوان یک حوزه سیاسی که حامل تنوع و لایه‌های درونی است کمتر دیده می‌شود، و اجتماع علمی و تولید نظریه در آن مورد اعتنا نیست، از اینرو پژوهش‌هایی که در جغرافیای ایران تولیدشده در کتاب حضور اندکی دارد. بدین ترتیب، کتابی که بسیاری از مقولات تحلیلیِ به‌ارث‌رسیده این حوزه را برهم می‌زند جغرافیای تولید دانش آن را تا حد زیادی دست‌نخورده باقی می‌گذارد: خاورمیانهٔ کتاب عمدتاً عربی باقی می‌ماند، و ایران بیش از هر چیز از رهگذر ژئوپلیتیک یا استثناگرایی به آن متصل می‌شود. اهمیت این نکته دقیقاً از آن روست که کتاب می‌خواهد علوم سیاسیِ خاورمیانه‌ای متکثر را نشان دهد که می‌تواند از محصوریت‌های منطقه‌ای به‌ارث‌رسیده بگریزد.

گسترهٔ پروژه

این مجموعه زمانی از همه قانع‌کننده‌تر است که مقولاتی را که مدت‌ها مطالعهٔ درباره منطقه را سازمان داده‌اند – ازجمله اقتدارگرایی، اسلام‌گرایی، فرقه‌گرایی، دولت و محلی – نه به‌عنوان توضیحاتی خودبسنده، بلکه به‌عنوان پدیده‌هایی می‌فهمد که تولید و کارکردشان خود نیازمند توضیح است. کتاب نظریه‌ای یکپارچه دربارهٔ خاورمیانهٔ پس از ۲۰۱۱ عرضه نمی‌کند، و ارزش آن نیز به چنین کاری وابسته نیست. دستاوردش در این است که حوزه‌ای از دانش را نشان می‌دهد که تاریخی‌تر، از نظر روش‌شناختی متکثرتر و نسبت به شرایط اخلاقی و نهادیِ تولید دانش خودآگاه‌تر شده است. در این روایت، خیزش‌ها نه پژوهش پیشین را یکسره منسوخ کرده‌اند و نه تغییرناپذیری نظم اقتدارگرایانه را تأیید می‌کنند. آنها دگرگونی‌هایی را مرئی کرده‌اند که توجه به آنها تداوم توضیحات استثناگرا را دشوار می‌کند.

این دستاورد در قوی‌ترین فصل‌های کتاب بیش از همه آشکار است. تداوم اقتدارگرایی نه به دلیل فرهنگ اطاعت مستمر و بی‌زمان مردمان، بلکه به وسیله راهبردهای متغیر قهری، نهادمند، ایدئولوژیک و فراملی توضیح داده می‌شود. سیاست اسلام‌گرا یانه صرفاً با اسلام، بلکه با سازمان‌ها، محرک‌های انتخاباتی، شبکه‌های خدمات اجتماعی، سرکوب، و انتظارات رأی‌دهندگان توضیح داده می‌شود. سیاست فرقه‌ای به کینه‌های باستانی فروکاسته نمی‌شوند، بلکه از رهگذر فرایندهای ابداع، بسیج، نهادینه‌سازی فرقه‌گرایی و امکان فرقه‌ای‌زدایی بررسی می‌گردد. همین نمونه‌ها نشان می‌دهند چرا اهمیت این کتاب فراتر از تدوین تاریخ خیزش‌های عربی است: کتاب نشان می‌دهد پژوهش دربارهٔ منطقه می‌تواند مفاهیم علوم سیاسی را بازنگری کند، نه اینکه صرفاً برای آنها مواد و مصالح تجربی فراهم آورد.

این مجلد باید در فهرست خواندنی‌های دوره‌های تحصیلات تکمیلی در سیاست تطبیقی، روابط بین‌الملل و مطالعات خاورمیانه قرار گیرد، و چند فصل آن را می‌توان به‌صورت مستقل در درس‌های پیشرفتهٔ کارشناسی نیز تدریس کرد. بهتر است به آن به چشم جمع‌بندی یک رشته نگاه کنیم تا تاریخ مقدماتیِ سیاسی خیزش‌های عربی؛ و لازم است در کنار آن پژوهش‌های کشوری و ادبیات تولید شده در منطقه مطالعه شود. علاقه‌مندان به مطالعات ایران هم این کتاب را مجموعه‌ای پربار از پرسش‌های تطبیقی خواهند یافت، بی‌آنکه حاوی بررسی‌ای پایدار از ایران به‌مثابه یک حوزه سیاسیِ متکثر باشد و یا حاوی کار اجتماعات علمیِ چندزبانه‌ای که سیاست ایران را مطالعه می‌کنند. علوم سیاسی خاورمیانه از این رو هم دستاورد است و هم سندی برای سنجش یک حوزه دانش. الگوهای مقایسه و ارجاع آن نشان می‌دهد چه اندازه کار باقی مانده است تا «علوم سیاسی خاورمیانه» تنوع فکری و سیاسی منطقه را نه فقط به‌عنوان موضوع تحقیق، بلکه به‌عنوان منبع تولید مفاهیم، پرسش‌های تحقیقی و نظریه‌پردازی دربر گیرد.

دربارهٔ نویسندگان

مارک لینچ استاد علوم سیاسی و روابط بین‌الملل در دانشگاه جرج واشنگتن است. پژوهش‌های او بر سیاست خاورمیانه، رسانه‌های عربی و افکار عمومی، جنبش‌های اسلام‌گرا، و روابط بین‌الملل متمرکز است. جیلین شودلر استاد علوم سیاسی در دانشگاه شهری نیویورک (CUNY) است. پژوهش‌های او جنبش‌های اجتماعی، جغرافیای سیاسی، و سیاست‌های اعتراضی را بررسی می‌کند. و شان یوم استاد علوم سیاسی در دانشگاه تمپل است. پژوهش‌های او بر اقتدارگرایی، توسعهٔ اقتصادی، و سیاست امریکا در خاورمیانه متمرکز است.

فریده شهریاری، دکترای ادبیات تطبیقی با تمرکز بر مطالعات جنگ و تروما، هم‌اکنون دانشجوی دکترای مطالعات آموزشی، با تمرکز بر مطالعات جنسیت و زنان سیاه‌پوست بلوچستان، و مدرس دانشگاه مک‌گیل است.

[print_link]

نظرات بسته شده است.

This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish. پذیرفتن ادامه

Privacy & Cookies Policy