مرور کتاب | زمان مطالعه: 17 دقیقه
امنیت ملی ایران بر مرز اندیشه و قدرت
بازخوانی رقابتهای سیاسیِ خاورمیانهٔ معاصر
Visual concept and digital composition by Sana Zand
ISSN 2818-9434

گرایشهای سیاسی در خاورمیانه و امنیت ملی ایران
حمید احمدی
نشر نی، ۱۴۰۳
کتاب گرایشهای سیاسی در خاورمیانه و امنیت ملی ایران نسبت سیاستهای منطقهای جمهوری اسلامی را با جریانهای فکری ـ سیاسی خاورمیانه میسنجد و تهدیدهای ناشی از آن را برای امنیت ملی ایران با نگاهی انتقادی، پیش چشم مینهد. بازخوانی این کتاب، بهویژه در شرایط تجاوزنظامی امریکا و اسرائیل به ایران که در بهار و زمستان ۱۴۰۴ دو جنگ را به کشور تحمیل کردهاند، اهمیتی دوچندان مییابد.
حمید احمدی (۱۳۳۶) نویسنده کتاب، مدیر گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران (۱۳۸۲–۱۳۷۷) و مفسر سیاسی و تحلیلگر ارشد در مرکز پژوهشهای علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه است و آثار تألیفی و ترجمهای بسیاری از وی دراین باره در ایران منتشر شده است. این کتاب هم یکی ازسه کتاب بههم پیوسته او است که در زمره آخرین تألیفاتش محسوب میشود. جلد اول این مجموعه با نام سیاست و حکومت در خاورمیانه و شمال آفریقا در سال ۱۴۰۰، دومی با نام کشمکشهای منطقهای و بینالمللی در خاورمیانه و شمال آفریقا در ۱۴۰۲، و جلد سوم که در اینجا مورد بررسی است در ۱۴۰۳ توسط نشر نی به چاپ رسیده است.
این مجموعه سه جلدی در وهله اول معطوف به آموزش دانشگاهی است و دادههای گستردهای را در اختیار دانشجویان و پژوهشگران حوزههای علوم سیاسی و روابط بینالملل قرار میدهد که ممکن است در حوزه جغرافیای سیاسی و امنیت ملی ایران نوآموز باشند، اما درعینحال گوشه چشمی هم به دیپلماتها و تصمیمگیرندگان این حوزه دارد و با لحنی هشداردهنده امیدوار است «آگاهی از این نوع سیاستها و شناخت گرایشهای سیاسی منطقهای و مشکلات آنها» باعث شود «نخبگان آگاه و آشنا به سیاست و اوضاع منطقهای و جهان در نهادهای مسئول سیاست خارجی در کشور» جای بگیرند. (ص. ۴۳) تلاش احمدی برای اشاعه ایدههای تازه و نقد سیاستهای حاکمیتی با نگرش اصلاح سیاستگذاری، گرچه سنتی رایج در علوم اجتماعی ایران است، در حوزه سیاست امنیت منطقهای رویکردی نوظهور به شمار میآید. تا چند سال پیش، مباحث انتقادی این حوزه محصور در اتاقهای دربسته دولتی بود و جایی در سپهر عمومی نداشت؛ اما ناکامیهای سالهای اخیر و وضعیت خطیری که به جنگ انجامید، سیاست خارجی را به دغدغهای همگانی بدل کرد و دانشگاهیان را به میدان بحث عمومی درباره چالشهای کلان کشاند.
اولین نکتهای که درباره این مجموعه کتاب باید گفت، تعریف موسع نویسنده از محدوده خاورمیانه است که سه حوزه متمایز در آن برمیشمارد: حوزه اول شامل حوزه خلیج فارس و شبه جزیره عرب است و ایران، عراق، عربستان، یمن، عمان، امارات، قطر، و کویت را دربردارد. حوزه دوم، حوزه شرق عربی است که در سالهای جنگ جهانی اول برخی ناسیونالیستهای عرب آن را سوریه بزرگ میخواندند و شامل لبنان، سوریه، فلسطین، اردن، اسرائیل، عراق، و ترکیه (یک کشورغیرعرب) میشود و حوزه سوم، حوزه غرب عربی یا شمال افریقا است که شامل سودان، مصر، لیبی، تونس و مراکش میشود.
احمدی در فصل نخست، با ترسیم تقابل میان دو دیدگاه «واقعگرایی کلاسیک» و «رویکرد فراگیر» به سیاست امنیتی، و با حمایت از دیدگاه دوم چارچوب نظری بحث خود را تبیین میکند. کتاب در دو بخش اصلی سازمان یافته است: در بخش نخست، تبارشناسی شش گرایش سیاسی معاصر در خاورمیانه بررسی میشود و در بخش دوم بازتاب این گرایشها بر امنیت ملی ایران تحلیل میشود و سرانجام استدلال نهایی نویسنده مبنی بر ضرورت اولویتبخشی به عنصر «ملیت ایرانی» در سیاستهای امنیتی ایران واکاوی میشود.
در فصل نخست، درباره تقابل میان دو پارادایم بنیادین در سیاستهای امنیت ملی میخوانیم که پارادایم «واقعگرایی» در روابط بینالملل با تکیه بر نظریات کنت والتز و جان میرشایمر۱، بر امنیت نظامی و صیانت از حاکمیت سرزمینی تأکید دارد و دولتها و ساختار روابط بینالملل را کانون تحلیل خود میدانند. درحالیکه پارادایم «نگاه فراگیر به امنیت» با اتکا به مکتب کوپنهاگ۲ و آرای نظریهپردازانی چون باری بوزان، مفهوم امنیت را از حصار صرف نظامی خارج کرده و ابعادی چون اقتصاد، فرهنگ، هویت، و ارزشها را نیز در زمره مؤلفههای امنیتی قرار میدهد. بهنظر احمدی، از آغاز دههٔ ۱۳۸۰، کفهٔ توازن میان دو راهبرد متعارض در سیاست امنیت ملی ایران ــ «واقعگرایی مبتنی بر دولت ـ ملت» و «آرمانگرایی فراملی» ــ به سود دومی سنگینتر شد. این دو راهبرد از ابتدای انقلاب در تقابل با یکدیگر بودهاند. (ص. ۳۱)
ولی نصر، صاحب نظر مسائل خاورمیانه در دانشگاه هاپکینز، در کتاب اخیر خود بر لبه تنهایی (۲۰۲۵) از این چرخش با عنوان گذار به دکترین «دفاع پیشدستانه» یاد میکند، گذاری که به طور رسمی در ۲۰۰۱ رخ داد و مضمون آن دفاع از قلمرو از طریق حضور فعال در جهان عرب بود (ص. ۲۱۷). میدانیم که این چرخش در بستر رویدادهای ژئوپلیتیک ۲۰۰۱ (حمله به مرکز تجارت جهانی) و سیاستهای متعاقب آن، ازجمله اطلاق «محور شرارت» به ایران توسط ایالات متحده، و حمله این کشور به عراق در سال ۱۳۸۳ رخ داد. نصر با ارجاع به آرش رئیسینژاد (۲۰۱۹) مینویسد ریشه این استراتژی قدیمیتر است و به حکومت پهلوی در دوره کودتای ناسیونالیستی -عربی ۱۳۳۷ عراق و شروع جنگ داخلی لبنان بازمیگردد. اسناد و گزارشهای این دوره نشان میدهند که چگونه سرهنگ مجتبی پاشایی، که مسئول پرونده خاورمیانه در دستگاه اطلاعاتی ایران بود، رویکرد منطقهای ایران در جهان عرب را با عباراتی توصیف میکرد که شباهتی شگفتانگیز به حرفهای طرفداران امروزی آن دارد: «باید تهدید را در سواحل شرقی مدیترانه مهار کنیم تا از ریخته شدن خون در خاک ایران جلوگیری شود.» (ص. ۲۱۸)
اگر نصر میکوشد عوامل عینی و غیرایدئولوژیک سوق یافتن ایران به دکترین «دفاع پیشدستانه» را برشمارد، احمدی به ارزیابی نتایج اتخاذ نوعی سیاست آرمانی میپردازد و مینویسد نتایج چرخش به «آرمانگرایی فراملی» برای ایران مثبت نبوده است: «واقعیت آن است که پس از گذشت چهار دهه از تأسیس جمهوری اسلامی، اهداف فراملی سیاست خارجی آن در زمینه تلاش برای وحدت مسلمانان، حمایت از مستضعفین جهان، و پشتیبانی از همه جنبشهای اسلامی تحقق پیدا نکرده است» (ص. ۳۸۴). احمدی استدلال میکند که تمرکز بر مفاهیم «وحدت مسلمانان» و «رهاییبخشی» آنها در گفتمان مقاومت، گرچه ابعاد ایدئولوژیک دارد، منجر به درگیری ایران با جهان عرب و ایجاد دشمنی با غرب (امریکا و اروپا) شده است. نویسنده معتقد است این سیاست آرمانگرا، نهفقط توان دیپلماتیک ایران را برای ائتلاف با نهادهای بینالمللی تضعیف کرده، بلکه تحریمهای بینالمللی را نیز به دنبال داشته است. راهکار پیشنهادی احمدی بازگشت به «سیاستگذاری واقعگرایانه» است؛ سیاستی که بر منافع ملی ایران و اصل عدم مداخله در امور داخلی سایر کشورها تأکید دارد تا قدرت چانهزنی دیپلماتیک ایران بازیابی شود. (ص. ۳۸۵)
همانطور که اشاره شد بخش اول کتاب شامل فصلهای دوم تا ششم به بررسی فشردهٔ شش گرایش سیاسی مهم در خاورمیانه، در بستر تاریخی قرن نوزدهم تا بیستویکم، میپردازد. نویسنده در فصل دوم که به تبارشناسی ناسیونالیسم عربی اختصاص دارد مینویسد از دید او، ناسیونالیسم عربی و صورت فراگیرتر آن یعنی پانعربیسم از مهمترین گرایشهای سیاسی تاریخ معاصر خاورمیانه بودهاند. او شکلگیری این جریان را با روابط روشنفکران و نخبگان عرب با مبلغان مسیحی و ملی گرایان فرانسوی پیوند میدهد و بر نقش این ارتباطات در تضعیف و فروپاشی امپراتوری عثمانی تأکید میکند. از دل این فروپاشی ست که در نهایت نظم جدید خاورمیانه، همراه با مرزبندیهای سرزمینی متأثر از سیاستهای استعماری، پدید آمده است.
نویسنده معتقد است سیاست آرمانگرا نهفقط توان دیپلماتیک ایران را برای ائتلاف با نهادهای بینالمللی تضعیف کرده، بلکه تحریمهای بینالمللی را نیز به دنبال داشته است.
فصل سوم به ناسیونالیسم ترکی و شکل افراطیتر آن، پانترکیسم، اختصاص دارد. نویسنده این گرایش را در دورههای گوناگون تاریخ معاصر ترکیه تحلیل میکند و تحول آن را از اواخر دورهٔ عثمانی، تشکیل جمهوری ترکیه، و روندهای بعدی پی میگیرد. در این چارچوب، پانترکیسم صرفاً جریانی فرهنگی تلقی نمیشود، بلکه ایدئولوژیای سیاسی با ظرفیتهای فراملی و پیامدهایی برای کشورهای دارای جمعیت ترکزبان، از جمله ایران، معرفی میشود. در فصل چهارم، ناسیونالیسم یهودی یا صهیونیسم بررسی میشود. احمدی، پیدایش و گسترش این اندیشه را از زمینههای اروپایی آن تا پیامدهایش در خاورمیانه دنبال میکند. البته برخی مباحث مرتبط با پیشینهٔ منازعهٔ فلسطین و مسئلهٔ صلح، که در کتاب دیگرش، کشمکشهای منطقهای و بینالمللی در خاورمیانه و شمال آفریقا مطرح شدهاند، در اینجا تکرار نمیشوند. با وجود این، ناسیونالیسم یهودی بهمثابه یکی از نیروهای مؤثر در شکلگیری نظم سیاسی و امنیتی جدید منطقه، جایگاه مهمی در تحلیل کتاب دارد.
فصل پنجم به ایدئولوژی و نیروهای چپ و مارکسیستی در منطقه میپردازد. نویسنده رشد جریانهای چپ را در خاورمیانه تا حدی از خلال پشتیبانی اتحاد جماهیر شوروی از آنها توضیح میدهد، ضمن آنکه به ائتلاف یا همپوشانی سیاست چپها با نیروهای ملیگرا در عراق و سوریه اشاره میکند. در این روایت، تاریخ چپ خاورمیانه عمدتاً به بحث ارتباطات آن با دولتها و از زاویه امنیت محدود میماند. در واقع، فعالیت احزاب و سازمانهای مارکسیستی تنها در مواردی که چالشی برای دولتهای منطقه به وجود آوردهاند، بهویژه با طرح مطالبات قومی و تلاش برای جلب حمایت اجتماعی و سیاسی اقوام، که شامل ایران هم میشود، مورد توجه نویسنده قرار میگیرد. احمدی حتی رادیکالشدن برخی جریانهای عربی و اسلامی را تا اندازهای نتیجهٔ آمیختگی آنها با ادبیات، سازماندهی و روشهای مبارزاتی جریانهای چپ میداند.
فصل ششم به اسلامگرایی اختصاص دارد؛ جریانی که نویسنده آن را در دو دههٔ اخیر برجستهترین گرایش سیاسی منطقه میشمارد. احمدی روند تکوین اسلامگرایی را از نیمهٔ دوم قرن نوزدهم آغاز میکند؛ دورهای که آن را «دوران اصلاحی» مینامد که در آن موضوعاتی چون آزادی، حکومت مشروطه، سلطهٔ خارجی، و ضرورت اجتهاد در اسلام مطرح بوده است. سپس این سیر را تا پیروزی اسلامگرایان سیاسی، ظهور جریانهای اعتدالگرا، و در نهایت پیدایش و افول گرایشهای سلفی در قرن بیستویکم دنبال میکند.
احمدی ظهور اسلامگرایی افراطی در خاورمیانه را حاصل پیوند میان گرایشهای سیاسی منطقه و مداخلات خارجی میداند؛ از جمله اشغال افغانستان بهدست شوروی، حملهٔ عراق به کویت در ۱۹۹۰، بهار عربی در ۲۰۱۱، و تحولات سوریه از ۲۰۱۲ به بعد.نویسنده ناامنی در سرزمینهای جنگزده و رهاشدهای مثل افغانستان (پس از خروج شوروی) و عراق (پس از حمله امریکا) و همچنین، وضعیت بیثبات سوریه بعد از بهار عربی را زمینهٔ مساعدی برای رشد گروههای اسلامگرای افراطی میداند. اما به باور او عامل تعیینکننده در این میان حمایتهای مالی و سیاسی از افراط گرایی در درون منطقه، بهویژه از جانب عربستان است. از این منظر، اسلامگرایی افراطی اساساً پدیدهای خاورمیانهای است و فهم آن مستلزم بررسی ریشهها و پویشهای درونی منطقه است، نه فروکاستن آن به مداخلهٔ قدرتهای خارجی. این تأکید بر وجوه ایدئولوژیک دولتها و نیروهای غیردولتی منطقه تفاوتهایی با رویکرد لارا رابسون (۲۰۲۰) به خشونتهای جمعی درخاورمیانه دارد که بر ریشه استعماری پدیده افراط گرایی و منافع ژئوپلیتیک در رقابتهای منطقهای تأکید دارد.
فصل هفتم به «گرایشهای قومگرا» اختصاص دارد که احمدی طی آن پیدایش و تحول گرایشهای استقلالخواهی مبتنی بر هویت اتنیکی را در میان کردها، بلوچها، و گروههای قومی شمال افریقا بررسی میکند. نویسنده در بحث درباره کردها دورههای گوناگون جنبشها و مطالبات قومی را از منظر تأثیر آنها بر نظم سیاسی و امنیت منطقه تحلیل میکند. سپس به گرایشهای قومی در میان بلوچها و نیز شمال افریقا میپردازد. احمدی نشوونمای تفکر قومیتگرا در قرن بیستم را تا حد زیادی به امیدها و وعدههایی پیوند میدهد که قدرتهای بزرگ، بهویژه بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی، متناسب با منافع خود به گروههای قومی برای استقلال یا خودمختاری دادهاند. او دو گفتمان «خودگردانی و حق تعیین سرنوشت لیبرالی» متأثر از ویلسون و گفتمان «چپ لنینی ـ استالینی» را در رشد و اشاعه این گرایش مؤثر دانسته و آثار آن را در نوشتههای روشنفکران و نخبگان این اقوام دنبال میکند و از جمله به برگزاری کنگرهٔ ملل مشرقزمین در باکو در سال ۱۹۲۰ اشاره میکند که هدف آن گسترش اندیشهٔ سوسیالیستی بود و نمایندگانی از گروههایی مانند کردها، ارامنه، بلوچها، و پشتونها در آن حضور داشتند(ص ۱۷۵).
احمدی در این تحلیل، برخلاف رویکرد پیشین خود در بررسی افراطگرایی اسلامی، بیش از حد بر نقش مداخلات خارجی و رقابتهای دوران جنگ سرد وزن مینهد و در مقابل، از واکاوی اسناد تاریخی که صاحبنظران دیگر در تحلیل تنشهای اتنیکی در تاریخ برآمدن دولت مدرن متمرکز در منطقه به آنها اشاره کردهاند بازمی ماند. از میان این آثار، کتابهایی که سرنوشت ایلات و اقوام مختلف را در روند دولتسازی اقتدارگرا در دوره رضاشاه بررسی کردهاند، از جمله آثار استفانی کرونین (۲۰۰۷) و لورا رابسون (۲۰۲۰) که همین پدیده را در دولتهای پسااستعماری عرب بررسی میکند، شایان توجهاند. در نتیجه، تحلیل او در این حوزه به رویکردهای مرکزگرا و دولتمحور نزدیک میشود که در آنها مطالبات قومی غالباً در پیوند با مداخله، تحریک، یا بهرهبرداری قدرتهای خارجی تبیین میشوند. این نگاه توان تبیین پویاییهای معاصر را از دست میدهد؛ پدیدههایی چون شکلگیری اقلیم کردستان در عراق، خودگردانی روژوا در سوریه، و یا سیاستهای نوین دولت ترکیه در مواجهه با احزاب کرد، همگی تجربیاتی از «سیاست اتنیکی» در خاورمیانه هستند که فراتر از پارادایم مداخلهٔ خارجی و در بستر فرایندهای درونی و ساختاری منطقه تعریف میشوند.
جریانهای سیاسی منطقه و صورتبندی امنیت ملی ایران
در بخش دوم کتاب، گرایشهای فکری -سیاسی منطقه خاورمیانه ازمنظرچالش برای امنیت ملی ایران بررسی میشوند و نویسنده میکوشد نشان دهد که هر یک از گرایشهای فوق بهصورت بالفعل یا بالقوه چه تأثیراتی بر منافع، تمامیت ارضی، انسجام ملی و امنیتی ایران دارند. در فصل هشتم که پانعربیسم بهعنوان بزرگترین گرایش ناسیونالیستی در خاورمیانه معرفی میشود، احمدی تأکید میکند که این گرایش برخلاف سابقه تاریخی ضداستعماری آن، اکنون حاوی مفاهیم و جهتگیریهای متفاوتی است که در آن، ایران به تدریج به جای دشمنان پیشین ناسیونالیسم عربی نشسته است: «سعودیها و متحدان آنها در خلیج فارس و فراتر از آن در شرق و غرب عربی، ایران را جانشین دشمنان پیشین ناسیونالیسم عرب یعنی امریکا و اسرائیل» کردهاند (ص. ۲۳۵). او گسترش همکاریهای نظامی میان برخی کشورهای عرب حوزهٔ خلیج فارس با ایالات متحده و اسرائیل را تهدیدی جدی برای امنیت ملی ایران میداند.
در نتیجه، تحلیل او در این حوزه به رویکردهای مرکزگرا و دولتمحور نزدیک میشود که در آنها، مطالبات قومی غالباً در پیوند با مداخله، تحریک، یا بهرهبرداریِ قدرتهای خارجی تبیین میشوند.
پانترکیسم، موضوع فصل نهم، با توجه به سابقهٔ تاریخی آن در ایران، یعنی تشکیل فرقهٔ دموکرات آذربایجان به رهبری جعفر پیشهوری و برقراری حکومت خودمختار آذربایجان در سال ۱۳۲۴ با حمایت شوروی، تجربهای تهدید آمیز برای تمامیت ارضی ایران تلقی میشود زیرا سابقه ذهنی و تاریخی این واقعه برای محافل پانترک در ایران همچنان باقی است (ص. ۲۵۳). جمهوری آذربایجان و ترکیه علاقهمندند از این گرایشها برای پیشبرد اهداف سیاسی خود استفاده کنند و گاه سیاستهای شیعهمحور حاکمیت نوعی همپوشانی یا همدستی با گرایشهای پانترکیستی در حمله به مظاهر هویت ملی ایران از جمله به زبان فارسی پیدا میکند که به باور نویسنده مهمترین عنصر سازنده این هویت است. (ص. ۲۵۶)
فصل دهم کتاب به چالشهایی میپردازد که ناسیونالیسم یهودی و صهیونیسم برای امنیت ملی ایران بهوجود آوردهاند. احمدی در این فصل که یکی از بخشهای نقادانهٔ کتاب محسوب میشود به تاریخچه ناسیونالیسم یهودی و روند شکلگیری صهیونیسم و رویکرد ایران به مسائل یهودیان و اسرائیل و فلسطین در دو دوره پهلوی و جمهوری اسلامی میپردازد. او با تحلیل نقش بنیامین نتانیاهو در پیشبرد سیاستهای «ایرانهراسی» و گسترش تنش میان دو کشور، تهدیدهای مرتبط با این حوزه را در سه سطح بههمپیوسته سیاسی، نظامی، و اقتصادی تبیین میکند که در قالب نوعی ائتلاف منطقهای و بینالمللی ضدایرانی عمل میکنند. در سطح نخست، نویسنده به تهدیدهای سیاسی و قومگرایانه اشاره دارد و استدلال میکند که گرچه صهیونیسم بهخودیخود تهدیدی هویتی برای ایران نیست، حمایت احتمالی اسرائیل از جریانهای قومگرا (مانند محافل پانترک در جمهوری آذربایجان و پیروان آنها در داخل ایران) میتواند چالشی جدی برای تمامیت ارضی و وحدت ملی ایران ایجاد کند. او با ارجاع به آثار برندا شافر (۲۰۰۲)، از محققان نزدیک به محافظهکاران امریکا، نوشتههایش را در شکلدهی به ادبیات قومگرایانه در آذربایجان ایران مؤثر دانسته و به توصیه او به استفادهٔ ایالات متحده از ابزارهای قومی علیه ایران اشاره دارد (ص. ۳۷۹). تهدیدات اسرائیل در دو سطح دیگر نظامی و اقتصادی و چالشهای امنیتی آنها هم بهتفصیل مورد بحث قرار میگیرند و در نهایت، نویسنده با اشاره به عادیسازی روابط اسرائیل با کشورهای عربی در قالب «توافقات ابراهیم» و نشستهای چندجانبهای همچون «نشست نقب»، از شکلگیری نوعی همکاری سیاسی و امنیتی گسترده علیه ایران سخن میگوید که گاه آن را «ناتوی عربی» میخواند (ص. ۲۷۷). او در نهایت برای مقابله با ایرانهراسی، تأکید میکند که ایران باید در عرصه جهانی با «مدیریت روایت» میان مخالفت با سیاست دولتها (ازجمله دولت اسرائیل) و نفی وجودی جوامع یا ادیان (یهودیت و صهیونیسم) «تفکیک مفهومی» قائل شود. از نظر او، تفکیک میان دین، ناسیونالیسم، و سیاست دولتها، در کنار همراهی با جامعه جهانی برای حل مسئله فلسطین، میتواند گامی مؤثر در جهت کاهش تنشها و خروج از بنبستهای دیپلماتیک باشد. (ص. ۲۷۷)
فصل یازدهم کتاب با تمرکز بر رابطه میان مارکسیسم و امنیت ملی ایران، به بررسی سیر تاریخی و تحولات ایدئولوژیک جریانهای چپ از منظر دولت و سیاست امنیتی میپردازد. احمدی ریشه این حساسیتهای امنیتی را در همجواری ایران با اتحاد جماهیر شوروی و نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک مسکو از دهه ۱۹۲۰ میداند که باعث شد دولتهای ایران (چه در دوره پهلوی و چه پس از انقلاب) جریانهای چپ را نه صرفاً یک نیروی سیاسی داخلی، بلکه ابزاری برای نفوذ خارجی و تهدیدی برای تمامیت ارضی قلمداد کنند. از این منظر رخدادهایی نظیر نهضت جنگل و فعالیتهای فرقه دموکرات آذربایجان و جنبش کردستان، حاکی از پیوند میان جنبشهای چپ و سیاستهای شوروی بودهاند. از نظر نویسنده، پس از انقلاب نیز رویدادهایی مشابه مناسبات همکاری با این نیروها را بهتدریج به تقابل کشاند.او اذعان دارد که گرچه نیروهای چپ در پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ نقش داشتند و برخی جنبشهای چپ جهانی در ابتدا با توجه به مواضع ضدامریکایی جمهوری اسلامی با آن همدلی داشتند، عواملی چون مداخله شوروی در افغانستان، گسترش خشونتهای سیاسی، و پیوند برخی جریانهای چپ با بحرانهای قومی، باعث شد این نیروها در چشم حکومت به تهدیدی جدی برای امنیت ملی تبدیل شوند. احمدی با اشاره به دیدگاه صادق جلالالعظم۳، فیلسوف چپگرای سوری، فروپاشی اتحاد شوروی را نقطه عطفی در این مسیر میداند که موجب بحرانهای نظری در میان مارکسیستها شد و با گرایش بخشی از چپ به گسترش سکولاریزم در خاورمیانه بهجای اندیشههای سوسیالیستی از توان نفوذ این جریان کاسته شد؛ هرچند او همچنان به تداوم فعالیتهای کارگری و دانشجویی و تقابل رادیکال آنها با سیاستهای فرهنگی حکومت اشاره میکند. نویسنده در بررسی تحول فکری جریانهای چپ ایران پس از فروپاشی شوروی به گرایش برخی از آنها به اندیشههای «ملی» و «ایرانگرایانه» میپردازد و آن را واکنشی به تجارب قبلی در حمایت از خودمختاری قومی و احتمال سوءاستفاده از بحثهای فدرالیسم در آینده میداند. از دید او این تحول نشانه حساسیت بالای جامعه ایران نسبت به هویت ملی است که هرگونه بهرهبرداریِ ابزاری و سیاسی از مسائل قومی را اسباب انزوای سیاسی گروههای حامی آن خواهد کرد.(ص. ۲۹۸، ۲۵۹)
تأثیرات اسلامگرایی بر امنیت ملی ایران موضوع فصل دوازدهم کتاب است که از محورهای برجسته کتاب محسوب میشود و طی آن گذار ایران از اسلامگرایی معتدل در دوران اصلاحات به سمت سیاستهای مذهبی رادیکالتر با روند عکس آن در بهار عربی مقایسه میشود که طی آن جریانهای معتدل اسلامگرا با فاصله گرفتن از الگوی جمهوری اسلامی، به سمت مدلهای مذهبی متمایل به ترکیه (حزب عدالت و توسعه) حرکت کردند (ص. ۳۰۹). البته احمدی به رشد «سلفیگری» در بخشهایی از خاورمیانه هم اشاره میکند و نفوذ ایدئولوژی وهابیت را تهدیدی بنیادین برای امنیت ملی ایران قلمداد میکند، تهدیدی که درقالب خصومت با تشیع و با بهرهگیری از حمایتهای مالی برخی بازیگران منطقهای تلاش خواهد کرد انسجام مذهبی و اجتماعی ایران را متزلزل کند.(ص. ۳۱۲)
تأثیرات قومگرایی بر امنیت ملی ایران موضوع فصل سیزدهم کتاب است که نویسنده طی آن به «حساس شدن» و «سیاسی شدن» مسائل قومی در ایران میپردازد. او چهار عامل اصلی را در ایجاد بحران میان دولت و مدافعان حقوق قومیتها دخیل میداند که شامل سیاستهای ناکارآمد داخلی در ابعاد اقتصادی/سیاسی/فرهنگی/اجتماعی، تأثیر گفتمانهای قومگرا در دوره جنگ سرد، استفاده ابزارگرایانه نخبگان از اقوام برای کسب رأی، و مداخلهگری رسانهای بازیگران منطقه است. احمدی با نگاهی انتقادی، معتقد است که تمرکز بیش از حد بر هویتهای مذهبی و کمرنگ کردن «ملیت ایرانی» در سیاستهای آموزشی و سیاسی، راه را برای ترویج قومگرایی باز کرده است. (ص. ۳۸۲) البته تحلیل دقیقی از سیاستهای تبعیضآمیز اقتصادی و اجتماعی بر قومیتها ارائه نمیشود و به باور نویسنده فشار اقتصادیای که تحریمهای خارجی بر دولت تحمیل میکنند توان دولت را برای توسعه مناطق زیست اقوام ایرانی کاهش میدهد که خود عامل نارضایتیهای گسترده را فراهم مینماید. (ص. ۳۲۴)
در پایان این فصل، نویسنده با ترسیم جدولی از تهدیدات منطقهای و طبقهبندی آنها بر اساس درجات و سطوح مختلف، به دنبال اثبات فرضیهٔ اصلی خود مبنی بر ضرورت بازنگری در پارادایم امنیت ملی است. او استدلال میکند که شش جریان ایدئولوژیک و سیاسی که پیشتر تحلیل شدهاند، از طریق پنج سطح متمایز شامل: تهدید به تجزیه، تهدید نظامی، تهدید اقتصادی، چالش سیاسی-هویتی و تهدید وجودی، میتوانند ثبات و امنیت ملی ایران را هدف قرار دهند (ص. ۳۷۴). این بخش با تشریح این تهدیدات به پایان میرسد: ۱) در تهدید سرزمینی و تجزیهطلبانه، این جریانها طی روندی مرحله به مرحله، از خودمختاری منطقهای تا جدایی رسمی، مشروعیت حاکمیت ملی را نقض کرده و تجزیه ایران را هدف قرار میدهند؛ ۲) تهدید نظامی فراتر از جنگ مستقیم، شامل تقویت توان نظامی قدرتهای خارجی، برهم زدن توازن قوا در منطقه، و پشتیبانی از نیروهای نیابتی برای ایجاد فشار یا تعرض علیه ایران است؛ ۳) تهدید اقتصادی با هدف بیثباتسازی زیرساختها، منابع تولید و دسترسی امن جامعه به سرمایه و رفاه دنبال میشود که میتواند از طریق فشار منطقهای یا ناامنسازی مناطق مرزی صورت گیرد؛ ۴) در چالش سیاسی و هویتی، که در زمره تهدیدات نرم قرار میگیرد، این جریانها با درگیر شدن در ساختار قدرت سیاسی و سیاستهای دولت، به دنبال بازتعریف یا تغییر نظم موجود هستند. در سطح هویتی نیز با تضعیف زبان و عناصر مشترک ملی و جایگزینی آنها با هویتهای فراملی، انسجام جامعه را هدف قرار میدهند؛ ۵) تهدید وجودی در نگاه احمدی تنها توسط «پاناسلامیسم سلفی» میتواند ایجاد شود، زیرا این جریان به دلیل ماهیت تکفیری، دشمنی با تشیع و خشونت فراملی، فقط بخشی از قلمرو را هدف نمیگیرد، بلکه هدفش نابودی اصل بقای جامعه سیاسی ایران است.
بخش نهایی کتاب که در صفحات پایانی فصل سیزدهم جای گرفته، شامل راهکارهای نویسنده برای ارتقای امنیت ملی ایران در سه حوزهٔ سیاست خارجی، توسعه، و سیاست هویتی/مشارکتی است. احمدی امنیت ملی ایران را در پیوندی ناگسستنی با وضعیت جامعه میداند و معتقد است که توسعهنیافتگی اقتصادی و سیاسی از عوامل اصلی برانگیختن نارضایتیها و تضعیف امنیت انسانی است. با وجود این، محور اصلی تحلیل او همچنان بر رویکردی دولتمحور به امنیت استوار است، به گونهای که حتی مباحثی چون مشارکت سیاسی و توسعه مناطق محروم نیز در خدمت کاهش نارضایتی و پیشگیری از تهدیدهای امنیتی قرار میگیرند. او در این بخش گفتههای خود را درباره ضروت تقدم منافع ملی و بازگشت به هویت ایرانی و اهمیت توسعه تکرار میکند و در واقع راهکارهای مستقلی برای حوزه سیاست خارجی، توسعه، و هویت پیشنهاد نمیکند. همچنین، لحن نویسنده در برخی بخشها از تحلیل علمی فاصله میگیرد و به توصیههای مستقیم و آرزومندانه خطاب به سیاستگذاران گرایش پیدا میکند؛ رویکردی که بیشتر با گزارشهای رسمی سیاستگذاری تناسب دارد.
سنجش چالشهای امنیت ملی ایران در غیاب اقتصاد سیاسی
کتاب گرایشهای سیاسی در خاورمیانه و امنیت ملی ایران با هدف واکاوی چالشهایی تألیف شده که جریانهای فکری و سیاسی رقیب در منطقه فراروی جمهوری اسلامی قرار دادهاند؛ اثری که میتوان آن را از منظرهای گوناگونی همچون دقت در تحلیل گفتارها یا سنجش عیار تهدیدات این جریانها برای امنیت ملی ایران ارزیابی کرد. دغدغه اصلی نویسنده پر کردن خلأ موجود در روایتهای کلان اقتصادی و سیاسی منطقه است؛ روایتهایی که اغلب با تمرکز بر مؤلفههایی نظیر استعمار و نفت و اقتصاد سیاسی از ادراک نقش هویتهای جمعی و ایدئولوژیک غفلت میورزند. در واقع، احمدی با برجسته کردن توان ایدهها و گفتارهای سیاسی در برانگیختن و جهتدهی به کنش جمعی، نشان میدهد که این نیروهای معناساز چگونه سیاستگذاریهای امنیتی را بهگونهای بنیادین تحت تأثیر قرار میدهند. کتاب در شناسایی، دستهبندی، و توصیف گفتارهای رقیب سیاسی که ایدئولوژی دولتها و گروههای شبهدولتی یا مخالف را رقم میزنند تا حد زیادی موفق است، هرچند روایت آن از این ایدئولوژیها ایستا به نظر میرسد.در واقع، کتاب به تحول این ایديولوژیها که متفکرانی چون آصف بیات (۲۰۱۳) به آنها پرداختهاند و همینطور جریانهای دمکراسیخواه منطقه که در بهار عربی اشاعه یافتند نمیپردازد.
تلاش نویسنده برای گنجاندن چالشهای امنیتی ایران در ذیل شش گرایش فکری و هویتی منطقه گرچه تصویری عمومی از وضعیت بهدست میدهد، به تحلیلی روشن از ائتلافهای سیاسی شکننده، هم در حمایت از ایران و هم در تقابل با آن، منجر نمیشود؛ تحلیل این ائتلافها بهویژه در دورهای که خاورمیانه بهتأثیر از مجموعهای از عوامل متغیر در حال دگرگونی سریع است اهمیت دارد. برای نمونه، مواردی چون مدارای عربستان با ایران در جنگ اخیر و یا نقش میانجیگرانه قطر و پاکستان در چارچوب گفتارهای کتاب بهسختی قابل تبییناند. افزون بر این، تعارضهای درونی کشورهای عرب نیز در این چارچوب بهخوبی روشن نمیشوند و از این جهت، کتاب بیش از آنکه تصویری پویا از آرایشهای متغیر قدرت ارائه دهد، بر تقسیمبندیهای هویتی نسبتاً ثابت، تکیه میکند.
انتخاب آگاهانهٔ نویسنده در محوریت بخشیدن به ایران، گرچه تمرکز تحلیل را بر امنیت ملی حفظ میکند، بهقیمت از میان رفتن تصویر کلان از همگراییها و تعارضهای ساختاری در خاورمیانه تمام شده است. رویکرد نویسنده او را از واکاویِ تقابلهای سرنوشتساز – همچون تقابل پانعربیسم و صهیونیسم در پی تحولات غزه، یا تعامل پانترکیسم و قومگرایی کرد در ترکیه – بازمیدارد. افزون بر این، نادیده گرفتن درهمتنیدگی گفتارها با اقتصاد سیاسی منطقه باعث شده تحلیل ساختارهای مادی پیشران صعود یا افول این جریانها در متن نمود نیابند. در نتیجه، در تبیین چرخش گفتمانی ناسیونالیسم عربی از رویکرد ضداستعماری به سمت همدستی با قدرتهای استعماری، متن به توصیف شکستهای سیاسی بسنده کرده و از ارائهٔ تبیینی ریشهای دربارهٔ علل این گذار باز میماند.
جمعبندی نهایی نشان میدهد که با وجود تمرکز اثر بر مفهوم ملیت ایرانی بهعنوان عنصری بنیادین برای تأمین امنیت ملی، کتاب از تبیین پیوند ارگانیک میان «دموکراسی» و «امنیت ملی» بازمانده است. در واقع، این پرسش محوری در کتاب مغفول مانده که آیا هویت ملی محصول گفتار و ایدئولوژی حاکم بر دولت و برآمده از روایتی رسمی و از بالا به تاریخ است یا فرایندی پویا که از طریق مشارکت آزاد و برابر شهروندان متکثر تکوین مییابد.فرض نویسنده این است که تبدیل آرمانگرایی افراطی و مذهبی حکومت به ملیتگرایی ایرانی کشور را از چالشهای امنیتی منطقه رها میکند. در حالی که تاریخ ایران تجربهگر ملیگرایی صلب قرن بیستمی بوده است؛ دورهای که با اشغال کشور در ۱۳۲۰ و تبعید حکمرانش قرین بود. اگر نسخهٔ تازهٔ این ملیگرایی همچنان به اصول دموکراتیک پایبند نماند نهفقط پویایی لازم برای حل چالشهای اتنیکی داخلی و رویارویی با تهاجمات ناسیونالیستی منطقهای را – که حامیان قدرتمند بینالمللی دارند – نخواهد داشت، که حتی به تشدید هر دوی آنها نیز خواهد انجامید.
در نهایت، باید تأکید کرد که اهمیت کتاب گرایشهای سیاسی در خاورمیانه و امنیت ملی ایران فراتر از محتوای جامع آن است. این اثر در زمانهای منتشر شده که در پی وقوع بحرانهای وخیم امنیتی برای ایران معاصر، بحثهای پیرامون امنیت منطقهای از انحصار نهادهای دولتی خارج شده و به دغدغهای عمومی و دانشگاهی در کشور بدل شده است. از این منظر، تلاش نویسنده برای نقد و اصلاح سیاستهای حاکمیتی در بستر گذار معرفتی از حوزهٔ خصوصی به حوزهٔ عمومی قرار میگیرد و گامی لازم و قابلتقدیر در جهت عمومیسازی مباحث سیاسی است.
فهرست منابع
احمدی، حمید. (۱۴۰۰). سیاست و حکومت در خاورمیانه (غرب آسیا) و شمال آفریقا. تهران: نشر نی.
احمدی، حمید. (۱۴۰۲). کشمکشهای منطقهای و بینالمللی در خاورمیانه و شمال آفریقا. تهران: نشر نی.
بیات، آصف. (۱۳۹۸). پسااسلامگرایی (ترجمه عباس جنگ). تهران: نشر بزنگاه.
رییسینژاد، آرش. (۱۴۰۳). شاه و شطرنج قدرت در خاورمیانه؛ شاه ایران، کردهای عراق و شیعیان لبنان. تهران: نشر نی.
نصر، ولی. (۱۴۰۴). بر لبه تنهایی؛ روایت کلان راهبرد امنیت ملی (وحید عابدینی و فاطمه سادات موسوی کریمی، مترجم). تهران: انتشارات روزنه.
Cronin, Stephanie (2007). Tribal politics in Iran: Rural conflict and the new state, 1921–1941. Routledge.
Palestine Studies. (n.d.). The Palestinian Question. Retrieved from https://www.palestine-studies.org/en/node/40510
Robson, Laura (2020). The politics of mass violence in the Middle East. Oxford University Press.
Shaffer, Brenda. (2002). Borders and Brethren: Iran and the challenge of Azerbaijani identity. MIT Press.
یادداشتها
۱. کنت والتز (Kenneth Waltz)، متفکر علوم سیاسی، بیشتر به دلیل نقشی که در تغییر تمرکز مطالعات بینالملل از بررسی ماهیت رفتار انسانها (واقعگرایی کلاسیک) به بررسی ساختار روابط بینالملل (نئورئالیسم/واقعگرایی ساختاری) ایفا کرد شناخته میشود. جان میرشایمر (John Mearsheimer) هم یکی از چهرههای برجسته و معاصر در سنت واقعگرایی در روابط بینالملل است.
۲. مکتب کپنهاگ امنیت را امری فراتر از تهدید نظامی دانسته و به ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، و زیستمحیطی آن توجه میکند. مفهوم «امنیتیسازی» در این مکتب به فرایندی اطلاق میشود که طی آن مسائلی چون هویت یا مهاجرت تهدیدی وجودی معرفی و مبنای اقدامات استثنایی قرار میگیرد. باری بوزان از چهرههای این مکتب است.
۳. Sadek Jalal Al-Azm (1934–2016) فیلسوف و متفکر برجسته سوری که مدافع سکولاریسم و روشنگری در جهان عرب و تحلیلگر رابطه اسلام با مدرنیته بود. او پیوند قدرت سیاسی با هویتهای مذهبی در منطقه را مورد نقد قرار داد.
دربارهٔ نویسندگان
حمید احمدی مدرس روابط بینالملل در دانشگاه تهران و تحلیلگر ارشد مسائل خاورمیانه است. او پیشتر ریاست گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران را بر عهده داشت (۲۰۰۳–۱۹۹۸) و در حال حاضر سردبیر فصلنامه «مطالعات خاورمیانه» در مرکز پژوهشهای علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه است.
ثمر صارمی، معمارو پژوهشگر انسانشناسی شهری و دانشآموخته دانشگاه مک گیل است و با مهندسین مشاور تجیر در تهران همکاری دارد.






نظرات بسته شده است.