جنگ ایران  (©پس‌زمینه)

[print_link]

گفت‌وگو | زمان مطالعه: 36 دقیقه

جنگ ایران

جنگ ایران – مجموعه گفت‌وگوهایی در مرکز کراون | مهر ۱۴۰۵

ISSN 2818-9434

گفت‌وگو/ مرکز مطالعات خاورمیانه کراون – دانشگاه براندایس / ژوئیه ۲۰۲۶

در این گفت‌وگوی سه‌بخشی مرکز کراون، نُه کارشناس مسائل منطقه را در جنگ جاری از منظر ایران، اسرائیل، ایالات متحده، و کشورهای خلیج فارس بررسی می‌کنند. آنها در مجموع از این می‌گویند که این درگیری چطور در حال تغییر دادن دولت و جامعه ایران، دیپلماسی هسته‌ای و سیاست داخلی اسرائیل، روابط امریکا و اسرائیل، و نظم امنیتیِ منطقه در خلیج فارس است، و از جمله اینکه آینده تنگه هرمز چه خواهد بود. متن این گفت‌وگو در ۲۱ ژوئیه ۲۰۲۶ نهایی شده است و ممکن است شامل تحولات پس از آن نباشد.

بخش اول- دولت، جامعه، و بقای اقتصادی

گفت‌وگوی مرکز کراون با هادی کحال‌زاده، نغمه سهرابی، و اسفندیار باتمان‌قلیچ

دهه‌ها بود که حمله نظامی مستقیم امریکا به ایران خط قرمزی تلقی می‌شد که عبور از آن چشم‌انداز راهبردی و سیاسی را به‌طور بنیادین تغییر می‌داد و چه‌بسا حتی به معنای پایان جمهوری اسلامی بود. آن خط قرمز اکنون در مدت زمان کوتاهی چندین بار نقض شده است. چه نوع دولتی در ایران از دل جنگ ظهور می‌کند و این جنگ چگونه تصمیم‌گیری سیاسی و عملکرد نهادهای دولتی این کشور را تغییر داده است؟

هادی کحال‌زاده (ه.ک.): جنگ‌ها همواره به تخیل سیاسی ایرانیان شکل داده و دولت را در ایران صورتبندی کرده‌اند؛ از جنگ‌های ایران و روسیه در قرن نوزدهم گرفته تا جنگ ایران و عراق در دهه ۱۳۶۰ همین نقش را داشته‌اند. جنگ فعلی هم آثار خود را بر جای خواهد گذاشت. این جنگ احساس انزوای راهبردی ایران را عمیق‌تر خواهد کرد؛ یعنی این باور که ایران در نهایت در محیطی منطقه‌ای و بین‌المللیِ خصمانه تنها است. در عین حال، دوام جمهوری اسلامی، با وجود حذف رهبری آن و کارزارهای نظامی گسترده امریکا و اسرائیل، اعتماد این نظام به توانایی خود را برای دوام آوردن تقویت خواهد کرد. جهت‌گیری دولت پس از جنگ هم تا حدودی به این بستگی دارد که آیا جنگ به‌‌زودی پایان می‌گیرد یا ادامه می‌یابد. تا وقتی جنگ ادامه داشته باشد ایران فقیرتر و سرکوبگرتر خواهد شد؛ فقر بیشتر، سرکوب بیشتر، وابستگی بیشتر به نهادهای امنیتی، و فضای کمتر برای گشایش سیاسی. اگر جنگ به‌زودی پایان یابد و مذاکرات به نتایج معناداری منجر شود، ایران ممکن است به سمت دولتی با محوریت امنیت و بازسازی حرکت کند؛ دولتی که در آن بخشی از زیرساخت‌ها بازسازی شوند و فشارهای اقتصادی هم کاهش یابند.

در هر دو سناریو، من انتظار دموکراتیک‌شدن ایران را به‌شکلی معنادار در کوتاه‌مدت ندارم. ممکن است شاهد نوعی انعطاف‌پذیری اجتماعی کنترل‌شده باشیم، اما شاهد گشایش سیاسی واقعی نخواهیم بود. تفاوت بین نوعی دولت امنیتیِ خشن‌تر همراه با مدیریت فقر در صورت ادامه جنگ و نوعی دولت امنیتیِ تا حدودی پایدارتر و بازسازی‌محور در صورت پایان زودهنگام جنگ است.

همانطور که تحریم‌های طولانی‌مدت باعث ایجاد اقتصاد سایه و شبکه‌های تجاری غیررسمی شد، جنگ طولانی‌مدت هم در حال ایجاد کردن نوعی نظام تصمیم‌گیری سایه است که ارتباط نزدیکی با نهادهای نظامی و امنیتی دارد، بدون اینکه مسئولیت‌پذیر یا پاسخگو باشد. تصمیم‌گیری در مواقع اضطراری متمرکزتر، غیرشفاف‌تر، و وابسته‌تر به نهادهایی شده است که اطلاعات، هماهنگی نظامی، لجستیک راهبردی، و شبکه‌های دوران تحریم را کنترل می‌کنند.

نهادهای رسمی همچنان به اداره کشور و ارائه خدمات ادامه می‌دهند، اما احتمال دارد مهم‌ترین تصمیمات نظام هرچه بیشتر درقالب نوعی معماری غیررسمیِ قدرت در زمان جنگ که در کنار آنها فعالیت می‌کند گرفته شوند. این «تداوم وضعیت امنیتی» صرفاً نشان‌دهنده قدرت روزافزون سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نیست. در این شیوهٔ متفاوت حکمرانی، دولت رسمی همچنان امور کشور را اداره می‌کند و خدمات ارائه می‌دهد، در حالی که ساختار تصمیم‌گیری جنگیِ به صورتی نامرئی اولویت‌ها را تعیین می‌کند، منابع را تخصیص می‌دهد، و حدومرزهای سیاسی را مشخص می‌کند.

نغمه سهرابی (ن.س.): جنگ امریکا/اسرائیل علیه ایران که در ۹ اسفند ۱۴۰۴ آغاز شد نظامی سیاسی را به جا گذاشته که از این جنگ جان سالم به‌دربرده و به قدرت خود اطمینان دارد، اما سازوکار تصمیم‌گیری آن در دوران جنگ اساساً مبهم و غیرشفاف است.

اگر لحظه‌ای از هیاهوی تحلیل‌هایی که از واشنگتن به گوش می‌رسد فاصله بگیریم، منظورم تحلیل‌هایی است که مدعی‌اند نسل جدیدی از تصمیم‌گیرندگان در ایران زمام امور را به دست گرفته‌اند، و فقط بپرسیم در حال حاضر چه کسانی تصمیم می‌گیرند و چگونه تصمیم می‌گیرند؟، واقعیت این است که در پاسخ جز به حدس و گمان نمی‌توانیم متوسل شویم.

آنچه می‌دانیم این است که این تصور که نسل جدیدی زمام امور را در ایران به‌دست گرفته است در بهترین حالت فقط تا حدی درست و در بدترین حالت بی‌اساس است. رئیس قوه قضائیه و رئیس قوه مقننه و رئیس قوه مجریه همگی چهره‌هایی سیاسی و شناخته‌شده‌اند که پیش از جنگ هم در این سمت‌ها حضور داشتند. محمدباقر قالیباف، سعید جلیلی، احمد وحیدی، و تمامی اعضای شورای عالی امنیت ملی هم همان چهره‌های تصمیم‌گیرنده پیش از جنگ هستند.

رهبر جدید، مجتبی خامنه‌ای، پسر رهبر پیشین است و سال‌ها او را فردی می‌دانستند که مسئول تصمیم سرنوشت‌ساز سال ۱۳۸۸ بوده، یعنی اعلام پیروزی محمود احمدی‌نژاد در انتخابات ریاست‌جمهوری، پیش از شمارش آرا؛ تصمیمی که به اعتراضات گسترده، بازداشت‌های جمعی، و شکل‌گیری آنچه «جنبش سبز» نام گرفت انجامید. البته مجتبی خامنه‌ای در شرایط جنگی و به شیوه‌ای برخلاف روال معمول به‌عنوان رهبر جدید انتخاب شد؛ او تاکنون در انظار عمومی ظاهر نشده و فقط از طریق پیام‌های مکتوب با مردم ارتباط برقرار کرده است.

هم‌زمان، باید به‌یاد داشت که مجلس ایران به‌دلیل جنگ حدود پنج ماه تعطیل بود. بنابراین، اینکه امروز در ایران درباره آتش‌بس، مذاکرات، و جنگ چگونه تصمیم‌گیری می‌شود و چه کسانی این تصمیم‌ها را می‌گیرند، بنا به ضرورت (به بهانه ملاحظات امنیتی) و عامدانه از دید هر کسی خارج از حلقه درونی قدرت پنهان نگه داشته می‌شود.

مقایسه وضعیت کنونی با جنگ ایران و عراق از جهات متفاوت اهمیت دارد که فقط به یکی از آنها اشاره می‌کنم. آیت‌الله خمینی، رهبر وقت جمهوری اسلامی، در پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد، که خواستار آتش‌بس و عقب‌نشینی نیروهای ایرانی و عراقی به مرزهای بین‌المللی شناخته‌شده بود، مسئولیت این تصمیم را برعهده گرفت. او قدرت و مشروعیت لازم را برای مقاومت در برابر فشار مردمی که خواهان ادامه جنگ بودند داشت و حلقه نزدیکانش، مهم‌تر از همه اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس‌جمهور فقید ایران، نه‌فقط از او حمایت می‌کرد که برای بقای نظام آتش‌بس را تشویق هم می‌کرد.

امروز، نه‌فقط ملاحظات جمهوری اسلامی درباره ادامه جنگ روشن نیست، بلکه مشخص نیست چه کسانی در برابر چه کسانی استدلال می‌کنند و از چه منافعی دفاع می‌کنند. این به آن معنا نیست که در ایران افراد غیرمنطقی و ایدئولوژی‌زده و جنگ‌طلب زمام امور را در دست دارند؛ به هیچ‌وجه.

این فقط یعنی ترورهایی که در جریان جنگ دوازده‌روزه و سپس در جنگی که از ۹ اسفند شروع شد و همچنان ادامه دارد صورت گرفتند نه‌فقط جمهوری اسلامی را پابرجا و نسبت به بقای خود مطمئن نگه داشته‌اندکه به ایجاد چیزی انجامیده‌اند که همکارم دکتر کحال‌زاده به‌درستی آن را «نظام سایه تصمیم‌گیری» می‌نامد؛ نظامی که سنت‌های پیشین پاسخ‌گویی را کنار گذاشته است.

جمهوری اسلامی با وجود تمام وحشیگری و خشونتی که نسبت به مردم خود روا داشته همواره تاحدی مسئولیت‌پذیر بوده است. این پاسخ‌گویی در طول سال‌ها شدت و ضعف داشته و اینکه حکومت در برابر چه کسی پاسخ‌گو بوده بسته‌به تحولات سیاسی تغییر کرده است. اما دست‌کم در حال حاضر به نظر می‌رسد این پاسخ‌گویی کمرنگ شده یا حداقل برای ناظران بیرونی قابل‌مشاهده نیست.

قابل توجه است که وقتی مجتبی خامنه‌ای بیانیه‌ای درباره امضای تفاهم‌نامه منتشر کرد، برخلاف خمینی،  از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرد و مسئولیت را به مسعود پزشکیان، رئیس‌جمهور ایران و هم‌زمان رئیس شورای عالی امنیت ملی، واگذار کرد و او بود که خاطرنشان کرد پذیرفته است در صورت به شکست انجامیدن امور مسئولیت آن را بر عهده بگیرد.

در همین ارتباط، باید توجه داشت که نظام سیاسی جمهوری اسلامی چندکانونی است و در حلقه‌های بستهٔ تصمیم‌گیری آن، تصمیم‌ها از طریق بحث و استدلال گرفته می‌شوند. این جنبه از نظام سیاسی ایران با جنگ‌های اخیر تغییری نکرده است و  در مصاحبه اخیر وزیر امور خارجه، عباس عراقچی، باجواد موگویی، روزنامه‌نگار، به‌وضوح دیده می‌شود. این مصاحبه بررسی عمیقی است از مذاکرات پیش از جنگ دوازده‌روزه در سال ۱۴۰۴، تأثیر اعتراضات گسترده و کشته شدن بیش از ۳۰۰۰ نفر طی دو روز در دی‌ماه ۱۴۰۴، و جنگی که همچنان ادامه دارد. آنچه در اینجا اهمیت دارد این است که روایت عراقچی از دیپلماسی ناکام و جنگ چطور تحت تأثیر بحث‌های جمعی و نهادهای متفاوت تصمیم‌گیری در جمهوری اسلامی شکل گرفته است. کسانی که با نحوه عملکرد جمهوری اسلامی آشنایی ندارند معمولاً این وضعیت را شکاف یا جناح‌گرایی یا امری غیرعادی تلقی می‌کنند، اما باید به‌خاطر داشت که این ویژگی در بطن این نظام نهفته است. آنچه هنوز مشخص نیست این است که پس از رفع تهدید موجودیتیِ ناشی از جنگ و هنگامی که نظام از وضعیت بقا به وضعیت حکمرانی گذار کند این سازوکار چگونه به کار خود ادامه خواهد داد.

اسفندیار باتمان‌قلیچ (ا.ب.): بخش عمده بحث‌ها درباره تأثیر جنگ امریکا و اسرائیل علیه ایران بر این پرسش متمرکز بوده که آیا جمهوری اسلامی می‌تواند از این درگیری جان سالم به‌دربرد یا نه. بسیاری از تحلیلگران و مفسران با توجه به شدت اعتراضات دی‌ماه و پیامدهای وخیم جنگ پس از آن به این نتیجه رسیده‌اند که با وجود اثر «همبستگی حول پرچم» در میان سرسخت‌ترین حامیان انقلاب، مشروعیت سیاسی جمهوری اسلامی اکنون در پایین‌ترین سطح خود قرار دارد.

این ارزیابی می‌تواند درست باشد. اما حتی با تیره‌تر شدن اوضاع در ایران طی پانزده سال گذشته، کشور دچار فروپاشی کامل نشده است. اقتصاد نشانه‌هایی از سازگاری با تحریم‌ها را نشان داده است. تولید نفت بهبود یافت و تولیدات غیرنفتی هم رشد ملایمی داشت. نتیجه نهایی این روند دوره‌ای طولانی از رکود اقتصادی بود که از ۱۳۹۷ آغاز شد و تا آستانه جنگ ادامه یافت. اما به‌رغم فشارهای مالی، دولت به کار خود ادامه داد و ایران همچنان کشوری کارآمد با نهادهای تکنوکراتیک نسبتاً قدرتمند باقی ماند.

امروز، در پی حملات ایالات متحده و اسرائیل به طیف گسترده‌ای از اهداف غیرنظامی در ایران، از جمله کارخانه‌های بزرگ، تأسیسات انرژی، و زیرساخت‌های حمل‌ونقل، ایران با وضعیتی بسیار نگران‌کننده‌تر از یک بحران سیاسی روبه‌رو است. هدف صریح این حملات، تضعیف ظرفیت دولت به‌گونه‌ای است که مشروعیت عملکردی جمهوری اسلامی را خدشه‌دار کند. تحریم‌ها مدت‌ها پیش جمهوری اسلامی را به نوعی پروژه سیاسی شکست‌خورده تبدیل کرده بودند. میراث انقلاب اجتماعی هم از پیش به‌شدت آسیب دیده بود، زیرا شمار فزاینده‌ای از خانوارهای ایرانی به فقر دچار شدند. اما اگر جنگ ادامه پیدا کند، ممکن است در ایران با «دولتی درمانده» مواجه شویم.

اما، این برای روابط دولت و جامعه در ایران چه معنایی دارد؟ به عبارت دیگر، اگر جنگ‌ها جمهوری اسلامی را به شیوه‌هایی که گفتید تغییر داده‌اند، این تغییر چه تأثیری بر رابطه‌اش با جامعه ایران داشته است؟ جنگ‌ها چه تأثیری بر مشروعیت سیاسی جمهوری اسلامی داشته‌اند؟

ا.ب.: مشروعیت سیاسی فقط یکی از رشته‌هایی است که جامعه ایران را به شکل کنونیِ دولت ایران پیوند می‌دهد. ایرانیان عادی از طریق کردوکارهای نظام اداری عمومی و خدمات و کالاهای عمومی که نهادها و سازمان‌های دولتی ارائه می‌کنند هم به جمهوری اسلامی پیوند خورده‌اند.

مشابه با دوران پهلوی، اینکه هر ایرانی تا چه اندازه از جمهوری اسلامی حمایت می‌کند عمدتاً به این بستگی دارد که آیا از نظر او دولت نیازهای اساسی‌اش را تأمین می‌کند و در عین حال امکان پیشرفت اقتصادی و اجتماعی را برایش فراهم می‌آورد یا نه. به عبارت دیگر، مشروعیت عملکرد، نه مشروعیت سیاسی، معیاری است که اکثر ایرانیان رهبران خود را با آن قضاوت می‌کنند.

از پایان جنگ ایران و عراق در ۱۳۶۷ تا زمان اعمال تحریم‌های شدید مالی و انرژی علیه ایران در ۱۳۹۱ وضعیت مادی و رفاه اجتماعی بیشتر خانوارهای ایرانی به‌طور مستمر بهبود یافت. نه‌فقط درآمدها افزایش می‌یافت، بلکه کیفیت خدمات عمومی، از جمله آموزش، مراقبت‌های بهداشتی، و حمل‌ونقل بهبود پیدا می‌کرد. وزارتخانه‌ها، سازمان‌ها، و دیگر ساختارهای اداری جمهوری اسلامی که بخش عمده آنها از دولت پهلوی به ارث رسیده بودند نسبتاً کارآمد بودند، حتی با معیارهای جهانی.

البته نارضایتی‌های سیاسی و اجتماعی ایرانیان عادی البته طیف گسترده‌ای داشت؛ از بدرفتاری با زنان و اقلیت‌ها گرفته تا سرکوب آزادی بیان و فعالیت‌های هنری و دخالت‌های مکرر در انتخابات. نکته مهم این است که این نارضایتی‌ها از سوی طبقه متوسط ایران مطرح می‌شد؛ طبقه‌ای که در پی افزایش درآمد، از دغدغه‌های روزمره ناشی از بی‌ثباتی اقتصادی فراتر رفته بود و به نیرویی سیاسی تبدیل شده بود که با شکل دادن به جامعه‌ای مدنی و پویا، به توانایی خود برای سوق دادن جمهوری اسلامی به سوی اصلاحات بنیادین باور داشت.

برکشیدن طبقه متوسط طی چند سال تحت تأثیر دو عامل مرتبط متوقف شد. نخست، انتخابات به‌سرقت‌رفته سال ۱۳۸۸ نامزد مورد حمایت طبقه متوسط ایران را از دستیابی به ریاست‌جمهوری محروم کرد و نقطه‌عطفی در چرخش غیرلیبرال و پوپولیستی در سیاست ایران بود. دوم، تشدید فشار تحریم‌ها که در ۱۳۹۱ به اوج رسید تورمی را به دنبال داشت که پس‌اندازهای طبقه متوسط را از بین برد و تحرک اجتماعی را متوقف کرد.

در طول پانزده سال پس از آن، ایرانیان عادی به طور متوسط فقیرتر شدند. اعتراضات بیشتر و بیشتر شدند، اما نارضایتی‌های اقتصادی عموماً جای مطالبات سیاسی را گرفتند و فعالیت‌های اعتراضی به‌ندرت به نوعی فشار مستمر برای اصلاحات سیاسی تبدیل شدند که مستلزم بسیج طبقه متوسط است. این تحولات به افزایش بدبینی در ایران دامن زد و به‌ویژه پس از شکست توافق هسته‌ای ایران در نخستین دوره ریاست‌جمهوری ترامپ، این بدبینی عمیق‌تر شد، زیرا نخبگان سیاسیِ فرتوت و فاسد منافع خود را بر منافع رأی‌دهندگان ترجیح دادند. بنا به تعبیری که هادی به‌کار برد، هرچه ایران فقیرتر شده حکومت هم سرکوبگرتر شده است.

پس از تحمل نزدیک به شش ماه بمباران و مشاهده ویرانی بی‌ملاحظهٔ محله‌های مسکونی، دانشگاه‌ها، مدارس، و مؤسسات پژوهشی بیشتر ایرانیان فهمیده‌اند که این جنگ معیشتشان، و چه‌بسا جانشان، را تهدید می‌کند. بسیاری از آنان رهبران تهران را به خاطر کشاندن کشور تا آستانه پرتگاه مقصر خواهند دانست. حتی منتقدان نظام هم خواهان توقف حملات امریکا و اسرائیل هستند.

مخالفت گسترده ایرانیان عادی با جنگ نه از تعهدی ایدئولوژیک به جمهوری اسلامی ناشی می‌شود نه حتی از ملی‌گرایی کلیشه‌ای که ممکن است در شرایط حمله به یک کشور انتظار داشته باشیم. این احساسات ضدجنگ مربوط به «دفاع مقدس» از میهن نیست بلکه آن را می‌توان نوعی دفاع دنیوی نامید؛ دفاعی که بازتاب‌دهنده خواست غریزی و ساده ایرانیان برای داشتن زندگی عادی است.

ه.ک.: دشوار است بتوان با دقت گفت که جنگ چه تغییری در رابطه میان جمهوری اسلامی و جامعه ایران ایجاد کرده چون هنوز نظرسنجی‌های معتبر پس از جنگ در دسترس نیستند. اما برداشت من این است که جنگ نتوانست موج قدرتمندی از همبستگی حول پرچم ایجاد کند و شکاف عمیق اعتماد میان جامعه و دولت را به‌طور کامل ترمیم کند. بسیاری از ایرانیان با مداخله خارجی و جنگ مخالف‌اند، گرچه چه‌بسا از وضع موجود هم حمایت نکنند.

پس از سرکوب اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، دولت ترامپ جنگ را کارزاری در حمایت از مردم ایران جا زد و گفت: «امریکا پشت شما است. من به شما قولی دادم و به آن قول عمل کردم». اما بعدتر، او ایرانیان را «ملت ترور و نفرت» توصیف کرد و تهدید کرد که زیرساخت‌های غیرنظامی، از جمله پل‌ها و نیروگاه‌ها، را هدف قرار خواهد داد و هشدار داد که «یک تمدن کامل» ممکن است از بین برود و «دیگر هرگز احیا نشود».

گزارش‌های مربوط به دخالت خارجی در اعتراضات دی‌ماه و مسلح شدن گروه‌های مخالف کُرد هم به بدگمانی‌ها دامن زد و شکاف‌ها را در جامعه ایران عمیق‌تر کرد. در نظر بسیاری از ایرانیان، جنگ بیش از پیش هر مسیر بالقوه و قابل‌اعتمادی را برای تغییر مسدود کرد.

جنگ لایه‌های دیگری از ترس و ناامنی را هم به این وضعیت افزود: ویرانی، از دست دادن شغل، تورم، آوارگی، و احتمال افول بیشتر سطح زندگی.

بسیاری احساس می‌کنند در برزخ طولانی‌مدتی گرفتار شده‌اند و با عدم‌اطمینان و اضطراب دائمی زندگی می‌کنند، ضمن اینکه سطح زندگی‌شان همچنان وخیم‌تر می‌شود. از این منظر، ایرانیان زنده‌اند اما به‌واقع زندگی نمی‌کنند.

بحران طولانی‌مدت سیاسی و اقتصادی ایران، حس عمیقی از بی‌آیندگی و بحرانی در افق پیش رو ایجاد کرده است. مردم نه‌فقط فقیرتر شده‌اند که بسیاری دیگر هیچ مسیر قابل‌اعتمادی برای خروج از این بحران نمی‌بینند و دلیلی هم برای باور به وقوع تغییر ندارند.

هرم اجتماعی ایران از زمان تشدید تحریم‌های امریکا در سال ۱۳۹۱ به‌طور کامل وارونه شده است. در ۱۳۹۰، ۶۴ درصد ایرانیان در طبقه متوسط پایین یا متوسط بالا قرار داشتند، اما تا ۱۴۰۵، این سهم به ۳۵ درصد کاهش یافته و آنها به اقلیت تبدیل شده‌اند. سهم جمعیت فقیر و آسیب‌پذیر در ۱۳۹۰ حدود ۳۴ درصد بود، اما حالا این گروه به اکثریت تبدیل شده و در ضمن فقر هم عمیق‌تر شده است.

به برآورد من، تا پایان سال ۱۴۰۵، فقر و آسیب‌پذیری شامل ۷۰ درصد جمعیت ایران خواهد شد. اگر در ۱۳۹۰ شکاف فقر، یعنی میانگین فاصله مخارج خانوارهای فقیر با خط فقر، حدود ۳ تا ۴ درصد پایین‌تر از خط فقر بود، این رقم تا ۱۴۰۳ به ۸ درصد رسید و انتظار دارم در ۱۴۰۵ به بیش از ۱۰ درصد افزایش پیدا کند. در حالی که نرخ فقر دو برابر شده، فقر شدید پنج برابر بیشتر از سال ۱۳۹۰ شده است.

بنابراین، جنگ هم به شکل‌گیری دولتی امنیتی‌تر انجامیده هم جامعه‌ای فرسوده را پدید آورده که نه چشم‌اندازی برای تغییر دارد و نه امکان آن را.

حتی تفاهم‌نامه هم به‌طور گسترده راه‌حلی سیاسی که بتواند به تحریم‌های امریکا پایان دهد تلقی نشد و نتوانست موج تازه‌ای از امید را در کشور ایجاد کند. توافقی گسترده‌تر ممکن است فشارها را کاهش دهد و فضای لازم را برای بهبود فراهم کند، اما مستلزم آن است که مردم آثار مثبت آن را در زندگی روزمره خود احساس کنند. اگر این توافق به بهبود شرایط زندگی، بازگشت اعتماد، و گشوده شدن افقی قابل‌باور برای تغییر منجر نشود، بحران اعتماد حتی پس از توقف جنگ هم ادامه خواهد یافت.

ن.س.: من با نکات مطرح‌شده موافقم، به‌ویژه با این نکته که تا وقتی جنگ ادامه دارد نمی‌توان با قطعیت گفت جنگ چه تغییری در رابطه میان دولت و جامعه ایجاد کرده و این تغییرات برای آینده ایران چه معنایی دارند. اما دو چیز را می‌توان با اطمینان بسیار گفت: این جنگ سرانجام پایان خواهد یافت. همه جنگ‌ها همین‌طورند. و هزینه‌های اقتصادی، اجتماعی، و زیست‌محیطی جنگ‌های سال‌های ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ دامنه‌ای نسلی خواهند داشت و هزینه‌های زیست‌محیطی آنها چه‌بسا فراتر از منطقه و در سطح جهانی باشد. ما فعلاً حتی نمی‌توانیم درک کنیم که ماه‌ها آموزش آنلاین دانش‌آموزان، ماه‌ها بمباران، و تمام آوار و ویرانی ناشی از بمباران زیرساخت‌های ایران چه تأثیری بر جامعه امروز ایران و نسل‌های آینده خواهد گذاشت.

با اینکه هادی درست می‌گوید که هنوز نظرسنجی‌های پس از جنگ را دردست نداریم، گزارش اخیر وزارت کشور درباره سرمایه اجتماعی ایران در سال ۱۴۰۴، که در خرداد ۱۴۰۵ منتشر شده، تصویری از افزایش تنش در روابط میان جمهوری اسلامی و جامعه به دست می‌دهد؛ هرچند این روابط هنوز به‌طرزی جبران‌ناپذیر از هم نگسسته‌اند. این نظرسنجی نشان داد که ۶۰ درصد پاسخ‌دهندگان هیچ امیدی به بهبود شرایط ندارند، فقط ۲۵ درصد معتقدند عدالت و برابری وجود دارد، و سرمایه اجتماعی طی یک دهه گذشته به‌طور پیوسته کاهش یافته است، به‌ویژه از نظر اعتماد به حکمرانی. به‌علاوه، نتایج نظرسنجی‌ای که پس از جنگ چهل‌روزه انجام شد نشان داد که ۷۰ درصد معتقدند تغییر در سیاست‌های کلان کشور مؤثرترین راه برای خروج از بحران کنونی است، بیش از نیمی از پاسخ‌دهندگان انتظار دارند رهبری جدید تغییرات اساسی ایجاد کند، و ۶۰ درصد می‌گویند دیگر توان تحمل فشار اقتصادی بیشتر را ندارند.

هرچند این ارقام نگران‌کننده‌اند، هنوز نمی‌توانند وضعیت بحرانی و نومیدکننده‌ای را که جامعه ایران پس از دو جنگ در آن گرفتار شده یا آسیب روانی ناشی از کشته‌شدن معترضان در دی‌ماه را به‌طور کامل بازتاب دهند. طبق گزارشی در روزنامه شرق  با جزئیاتی دردناک: «درآمد دو حقوق‌بگیر دولت در یک خانواده عملاً فقط تا هفته دوم ماه کفاف هزینه‌ها را می‌دهد. بعد از دو هفته، حساب بانکی خالی می‌شود و آنها باید دو هفته دیگر را تا دریافت حقوق بعدی سر کنند. در این مدت، یا باید از دیگران کمک بخواهند و پول قرض کنند یا با تحمل فشار و ریاضت اقتصادی طاقت‌فرسا روزگار بگذرانند». در همین حال، بازداشت هنرمندان، روزنامه‌نگاران، دانشگاهیان، و فعالان محیط زیست و اعدام معترضان، تا آنجا که یکی از قدیمی‌ترین روزنامه‌های ایران، اطلاعات، علناً از قوه قضائیه خواست دست‌کم به‌طور موقت اجرای اعدام‌ها را متوقف کند ــ و تعطیلی کافه‌ها و دیگر فضاهای اجتماعی در ایران همچنان با شتاب ادامه دارد.

پس برای ایرانیان عادی بهبود اوضاع چه شکلی خواهد داشت و چه کسانی آن را رقم خواهند زد؟

ه.ک.: هزینه بازسازی پس از جنگ حدود ۲۷۰ میلیارد دلار برآورد شده است. فقط بازسازی مجتمع‌های فولاد، گاز، و پتروشیمی حدود ۶۵ میلیارد دلار هزینه خواهد داشت. در عین حال، خطر از دست رفتن حدود ۳۶ میلیارد دلار از درآمدهای صادراتی به دلیل آسیب واردشده به این تأسیسات هم وجود دارد.

جنگ زنجیره‌های تأمین تولید داخلی ایران را هم مختل کرده و باقی صنایع را ناگزیر به کاهش فعالیت خود کرده است. شاخص تولید صنعتی ایران در اسفند ۱۴۰۴ نشان می‌دهد که میزان تولید نسبت به اسفند ۱۴۰۳ به نصف کاهش یافته است. آسیب به پالایشگاه‌های گاز کمبود گاز و سوخت و برق را بیش از پیش تشدید کرده؛ وضعیتی که می‌تواند به تعطیلی‌های بیشتری، به‌ویژه در صنایع انرژی‌بر، منجر شود. برآوردهای من نشان می‌دهند که حتی انقباض ۴ تا ۵ درصدی اقتصاد می‌تواند به از دست رفتن ۲ تا ۳ میلیون شغل در سال ۱۴۰۵ منجر شود.

حتی پیش از جنگ هم ایران نیاز به سرمایه‌گذاری گسترده‌ای داشت. برآورد من این است که احیای اقتصاد دست‌کم به ۱۸۰ میلیارد دلار سرمایه‌گذاری برای نوسازی ماشین‌آلات صنعتی فرسوده و ۱۰۰ میلیارد دلار دیگر برای جبران کمبود سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌های انرژی نیاز دارد.

بدون رفع تحریم‌ها، ایران نمی‌تواند کشور را در مقیاس موردنیاز بازسازی کند، اما می‌تواند دوام بیاورد، همان‌طور که پیش‌تر چنین کرده و حتی در دوران جنگ هم توانسته چنین کند. به‌دلیل موقعیت جغرافیایی و اقتصاد متنوع ایران، این کشور همچنان می‌تواند نیازهای اساسی خود را تأمین کند، مسیرهای تجاری را تغییر دهد، از کانال‌های مالی غیررسمی استفاده کند، تولید داخلی را در برخی بخش‌های راهبردی گسترش دهد و دولت به فعالیت ادامه دهد. ذخایر طلای ۳۰ میلیارد دلاری ایران که طی سال‌های اخیر خریداری شده‌اند می‌توانند نیازهای اساسی کشور را برای دو سال تأمین کنند.

همین‌طور می‌تواند بیش‌ازپیش به کشورهای همسایه، از جمله عراق، ترکیه، پاکستان، و افغانستان و همچنین به کریدورهای زمینی متصل‌کننده این کشور به آسیای مرکزی، چین، روسیه، و دیگر کشورهای همجوار تکیه کند. اما ادامه حیات در چنین شرایطی، به‌ویژه پس از این حجم از خسارات ناشی از جنگ، پرهزینه، تورم‌زا، غیرشفاف، و ناکارآمد خواهد بود.

اینکه چه کسانی درباره مسیر احیای بعد جنگ تصمیم می‌گیرند و هزینه آن را چه کسانی باید تحمل کنند تا حدی به مدت زمان ادامه جنگ بستگی دارد. اگر جنگ طولانی شود، نوعی دولت امنیتی با محوریت «مدیریت فقر» منابع کمیاب را بر اساس ملاحظات سیاسی توزیع خواهد کرد. نهادهای امنیتی، کارکنان بخش دولتی، و پایگاه‌های اصلی حامیان نظام از حمایت بیشتری برخوردار خواهند شد، در حالی که کارگران غیررسمی، کسب‌وکارهای مستقل، و خانوارهای فقیرتر بخش عمده بار این تعدیل را به دوش خواهند کشید.

اگر جنگ به‌زودی پایان یابد و به‌دنبال آن تحریم‌ها لغو شوند، احتمالاً نوعی دولت بازسازی از نوع نظامی و امنیتی منابع را در وهله نخست از طریق پیمانکاران وابسته به دولت و نهادهای امنیتی هدایت خواهد کرد. با وجود این، بخشی از این مزایا ممکن است به اشتغال، خدمات عمومی، و بخش‌های مولد اقتصاد هم سرایت کند و به دولت امکان دهد بدون گشودن فضای سیاسی، تا حدی ثبات اجتماعی را بازگرداند.

اما بهبود اوضاع فقط به پول، سرمایه‌گذاری، یا پروژه‌های بازسازی محدود نمی‌شود و به بازسازی جامعه و احیای ظرفیت دولت هم نیاز دارد. بیش از یک دهه تحریم و فساد و سوءمدیریت هم بحران اقتصادی را عمیق‌تر کرده هم اعتماد عمومی را بیش از پیش خدشه‌دار کرده است. بهبود واقعی اوضاع مستلزم حکمرانی بهتر، سیاست‌های اجتماعی کارآمدتر، و تا حدی بازسازی اعتماد میان دولت و جامعه خواهد بود. اگر بهبود اوضاع به بازسازی جاده‌ها، وکارخانه‌ها و زیرساخت‌ها محدود بماند ممکن است بخش‌هایی از دولت را تقویت کند، اما جامعه را بیش‌ازپیش آسیب‌پذیر نگه می‌دارد.

این آسیب‌پذیری اغلب ایالات متحده را به اعمال فشار بیشتر دعوت و ترغیب می‌کند. سیاست‌گذاران امریکایی اغلب آشفتگی اقتصادی و سرخوردگی اجتماعی را در ایران نشانه‌های ضعف یا فروپاشی قریب‌الوقوع تفسیر می‌کنند و نتیجه می‌گیرند که فشار بیشتر مؤثر خواهد بود.

بنابراین، بهبود اقتصاد کلان برای بهبود اوضاع کافی نیست و بازسازی اجتماعی و افزایش ظرفیت دولت هم لازم است. بهبود مستلزم توافقی گسترده‌تر با ایالات متحده و توافقی معتبرتر میان دولت ایران و جامعه است.

ا.ب.: برای دولت‌های ترامپ و نتانیاهو تشدید تنش‌ها وسوسه‌انگیز خواهد بود، به‌ویژه اگر به‌نظر برسد حملات بی‌محابا به اهداف غیرنظامی واقعاً کارآمدی دولت ایران و در نتیجه مشروعیت عملکردی جمهوری اسلامی را تضعیف می‌کنند. همانطور که نغمه گفت، جنگ سرانجام پایان می‌یابد، اما پیش‌بینی اینکه پس از آن چه خواهد شد دشوار است. چیزی که می‌دانیم این است که در هر کشوری در خاورمیانه که در اثر جنگ و محرومیت اقتصادی ویران شده آثار عمیق و ماندگاری بر جای مانده؛ آثاری که برای دهه‌ها مانع توسعه سیاسی، اقتصادی، و اجتماعی آن کشور شده‌اند. ایرانی‌ها به سرنوشت مردم عادی در عراق، سوریه، لبنان، و افغانستان پس از سال‌ها تحریم و جنگ نگاه می‌کنند و با تمام وجود امیدوارند سرنوشت مشابهی در انتظارشان نباشد.

برای ایرانیان عادی، بهبود اوضاع یعنی بازگشت به نوعی زندگی عادی و حفظ کارکردهای اساسی دولت ایران، یعنی: امکان تحصیل، دسترسی به خدمات درمانی، استفاده از حمل‌ونقل عمومی، و برخورداری از تأمین اجتماعی. این خدمات عمومی دستاوردهای ارزشمند بیش از یک قرن توسعه در ایران‌اند. حالا کسی تبر به دست گرفته و به جان این درخت قدیمی و عزیز افتاده است.

از نگاه ایران، برای رسیدن به پایانی پایدار برای جنگ چه چیزی لازم است؟

ن.س.: فعلاً درباره اینکه جنگ چگونه یا چه زمانی به پایان خواهد رسید حرف چندانی نمی‌‌شود گفت. برای این، ابتدا باید بدانیم که دو طرف چه چیزی را پیروزی می‌دانند یا دست‌کم، حداقل شرایطی که می‌خواهند محقق شود تا بتوانند اعلام پیروزی کنند چیست. یا حتی، اگر بدبینانه‌تر نگاه کنیم، باید بدانیم آیا اساساً اعلام پیروزی هدفی برایشان است یا خود ادامه جنگ موفقیت تلقی می‌شود. یک چیز را با اطمینان می‌دانیم و آن اینکه در هر دو طرف فاصله زیادی بین آنچه علناً می‌گویند و آنچه واقعاً می‌خواهند و حاضرند برای رسیدن به آن انجام دهند وجود دارد. یادمان باشد که در جنگ خونین ایران و عراق از ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ یکی از شعارهای رایج در جبهه ایران «جنگ، جنگ تا پیروزی» بود اما در پایان جنگ، «پیروزی» دیگر مفهومی روشن و مشخص نداشت. در ۱۳۶۷، زمانی که آیت‌الله خمینی با اکراه قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل را پذیرفت، دو طرف در نهایت صرفاً به مرزهای مورد شناسایی جامعه بین‌المللی بازگشتند.

جمهوری اسلامی امروز در شرایطی است که ظاهراً بیش از هر زمان دیگری از بقای خود در برابر تهدید عظیم خارجی از سوی دو قدرت نظامی بزرگ جهان، امریکا و اسرائیل، اطمینان دارد. با وجود این، سرکوب مداوم مردم به‌ستوه‌آمده‌اش نشان می‌دهد که همچنان از مردم خود هراس دارد. هرچند بخشی از ساختار سیاسی و حتی جامعه ایران پایان جنگ را خیانت به ارزش‌های خود می‌دانند و آشکارا با آن مخالفت می‌کنند، احساس غالب در میان مردم، همان‌طور که اسفندیار اشاره کرد، میل به بازگشت به نوعی زندگی عادی، هر چه که باشد، است. اگر به نکته‌ای که پیش‌تر گفتیم برگردیم، اگر و زمانی که حاکمیت به این نتیجه برسد که بی‌اعتنایی به خواست اکثریت مردم ثباتش را به خطر می‌اندازد، این می‌تواند عامل مهمی در تصمیم آن برای مصالحه و پایان دادن به جنگ باشد.

ه.ک.: در تهران این نگرانی روزبه‌روز بیشتر می‌شود که این جنگ، درست مثل جنگ اوکراین، به شکل‌های متفاوت تا پایان دوره ریاست‌جمهوری ترامپ ادامه پیدا کند. ترامپ نه می‌تواند به وعده‌هایش عمل کند نه در پی نوعی راه‌حل سیاسی پایدار است. حتی اگر واشنگتن بخواهد، اسرائیل اجازه نخواهد داد توافقی پایدار حاصل شود. بنابراین، نه خبری از رفع معنادار تحریم‌ها بوده و نه مذاکره جدی‌ای در کار بوده است. از نگاه تهران، هدف نهایی واشنگتن تغییر رژیم است و مذاکره، جنگ، تحریم، محاصره، و تفاهم‌نامه صرفاً ابزارهای متفاوتی برای پیشبرد این هدف هستند. به همین دلیل، تهران تفاهم‌نامه را فرصتی برای آماده شدن برای دور دیگری از حملات امریکا و اسرائیل می‌دانست.

این برداشت با کشمکش شدید سیاسی در میان جناح حاکم در ایران تقویت می‌شود؛ کشمکشی که هزینه مصالحه را روزبه‌روز بیشتر می‌کند. به همین دلیل، رهبر جمهوری اسلامی تلاش کرده فاصله سیاسی خود را از مذاکرات حفظ کند و سرمایه سیاسی زیادی را صرف توافقی نکند که ممکن است فروبپاشد یا بعدها تله دیگری از سوی امریکا بشود. بنابراین، پرسش اصلی در تهران دیگر صرفاً این نیست که چطور می‌توان به توافق رسید، بلکه این است که چطور می‌شود از جنگی طولانی‌مدت، شبیه جنگ اوکراین، جان سالم به‌دربرد و آن را مدیریت کرد. به‌جای رسیدن به توافق، راهبرد ایران این است که تخریب بیشتر زیرساخت‌هایش را به تأخیر بیندازد، توان نظامی و اقتصادی خود را بازسازی کند، و هزینه اقتصادی ادامه جنگ را برای امریکا و شرکای منطقه‌ای آن افزایش دهد.

بنابراین، یک توافق پایدار باید برای ایران مزایای اقتصادی و امنیتیِ کافی به همراه داشته باشد تا در داخل کشور موجه جلوه داده شود. این مستلزم آن است که ایران متقاعد شود واشنگتن از هدف تغییر رژیم دست کشیده، امریکا و اسرائیل از وقفه دیپلماتیک برای آماده‌سازی دور دیگری از حملات استفاده نخواهند کرد، و پایبندی ایران به رفع واقعی و قابل‌راستی‌آزمایی تحریم‌های اقتصادی منجر خواهد شد. بدون تغییر اساسی در رویکرد واشنگتن، تهران احتمالاً در عرصه خارجی به مذاکره ادامه خواهد داد، در حالی که در داخل کشور به بازسازی تاب‌آوری اقتصادی و نظامی خود می‌پردازد و برای جنگی طولانی آماده می‌شود.

در واشنگتن، نمی‌دانیم آیا دولت به محدودیت‌های سیاست «فشار در وهله اول» پی برده یا نه. جنگ و فشار آسیب شدیدی به ایران وارد کرد، اما هدف قرار دادن رأس رهبری به تسلیم، فروپاشی حکومت، یا نابودی دائمی ظرفیت هسته‌ای ایران منجر نشد. آیا ترامپ حاضر خواهد بود به توافقی سیاسی تن دهد که در ازای محدودیت‌هایی بر فعالیت‌های منطقه‌ای و هسته‌ای ایران، مشوق‌هایی هم برای این کشور در نظر بگیرد؟ یا اینکه معتقد است با فشار مجدد این بار می‌تواند امتیازات بیشتری از ایران بگیرد؟

بخش دوم – اسرائیل و ایالات متحده میان جنگ و دیپلماسی

گفت‌وگوی مرکز کراون با مایکل بن-جوزف هیرش، شای فلدمن، و گری سامور

با منتفی شدن تفاهم‌نامه ۱۷ ژوئن میان امریکا و ایران و در شرایطی که اکنون محور درگیری به تنگه هرمز منتقل شده، جنگ چه تأثیری بر چشم‌انداز دستیابی به توافقی دیپلماتیک بر سر برنامه هسته‌ای ایران گذاشته است؟ اگر اصلاً اختلافی وجود داشته باشد، دیدگاه‌های امریکا و اسرائیل درباره توافق قابل‌قبول در چه مواردی با یکدیگر تفاوت دارند؟

شای فلدمن (ش.ف.): چشم‌انداز حل‌وفصل برنامه هسته‌ای ایران از طریق دیپلماسی حالا از هر زمان دیگری نسبت به ۲۰۱۸ بهتر است؛ یعنی از زمانی که با فرمان ترامپ امریکا از برجام خارج شد. تلاش‌های ترامپ پس از آن خروج برای وادار کردن ایران به پذیرش توافقی بهتر از طریق اعمال «فشار حداکثری» بر تهران شکست سختی خورد. یکی از دلایل مهم این شکست آن بود که کشورهای دیگر، به‌ویژه روسیه، چین، فرانسه، بریتانیا، و آلمان که مشارکتشان برای اعمال چنین فشاری ضروری بود همراهی نکردند، چراکه از تک‌روی ترامپ برای پیشبرد این تغییر خشمگین بودند. جو بایدن تلاش کرد ایران را به پذیرش یک برجام «جدید و بهبودیافته» ترغیب کند، اما تلاش‌های دولت او برای تحقق این هدف هم به شکست انجامید.

شرایط فعلی متفاوت است. ایالات متحده همچنان متعهد به جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای است و ترامپ هم مدام اعلام کرده ترجیح می‌دهد این مسئله از طریق دیپلماسی حل شود، نه جنگ. به‌علاوه، تفاهم‌نامه اخیر نه بر سر مسئله هسته‌ای، بلکه به دلیل ناتوانی در توافق بر سر قواعد عبورومرور از تنگه هرمز به نتیجه نرسید. گرچه این ناکامی مانع از آن شد که طرفین از «فرصت» شصت‌روزه‌ای که توافق ایجاد کرده بود استفاده کنند، حل‌وفصل اختلاف بر سر تنگه هرمز می‌تواند زمینه بازگشت آنها را به مذاکرات درباره برنامه هسته‌ای ایران فراهم کند.

میزان اختلاف دیدگاه امریکا و اسرائیل درباره نتیجه مطلوب در زمینه هسته‌ای تنها زمانی روشن خواهد شد که توافق هسته‌ای جدیدی میان امریکا و ایران حاصل شود. اسرائیل با سه محور اصلی موضع کنونی امریکا در این زمینه کاملاً موافق است: نخست، اینکه به ایران اجازه داده نشود به سلاح هسته‌ای دست یابد؛ دوم، اینکه ایران نباید اجازه داشته باشد صدها کیلوگرم اورانیوم با غنای بالا (۶۰ درصد) را که در اختیار دارد نگه دارد؛ و در نهایت، هر محدودیت مورد توافقی که بر فعالیت‌های هسته‌ای ایران وضع شود باید برای مدت بسیار طولانی‌تری نسبت به برجام برقرار باشد. یعنی محدودیت‌ها بسیار فراتر از دوره‌هایی ادامه داشته باشند که در برجام (در موارد موسوم به «بندهای غروب») پیش‌بینی شده بود.

یکی از مواردی که دیدگاه امریکا و اسرائیل در آن آشکارا تفاوت دارد این است که آیا توافق امریکا و ایران باید به موضوعات دیگری هم گسترش پیدا کند یا نه. موضع اسرائیل این بود که توافق باید محدودیت‌هایی را بر دیگر جنبه‌های رفتار ایران که اسرائیل آنها را تهدیدی علیه امنیت خود می‌داند هم اعمال کند، از جمله دستیابی به موشک‌های بالستیک و در اختیار داشتن آنها و حمایتی که ایران از متحدان خود (موسوم به «نیابتی‌ها») می‌کند که فاقد دولتی رسمی‌اند. در مقابل، موضع ترامپ این است که این مسائل، هرچند مهم‌اند، موجودیت اسرائیل را تهدید نمی‌کنند و بنابراین نباید تلاش دشوار کنونی برای دستیابی به توافق هسته‌ای را بیش از این پیچیده کنند.

گری سامور (گ.س.): من مثل شای به چشم‌انداز دیپلماسی خوش‌بین نیستم. جنگ، شانس حل‌وفصل مسئله هسته‌ای ایران از راه دیپلماسی را به‌شدت کم کرده است. پیش از جنگ، تهران پیشنهاد کرده بود امتیازهایی بدهد، از جمله تعلیق غنی‌سازی و واگذاری ذخایر اورانیوم غنی‌شده خود. این امتیازها به‌طور کامل خواسته‌های امریکا را برآورده نمی‌کردند، اما در روند مذاکرات گامی رو‌به‌جلو به شمار می‌رفت.

به‌دلیل جنگ، احتمال اینکه ایران امتیازهایی در زمینه هسته‌ای بدهد کمتر شده، چون توانایی آن برای مسدود کردن تنگه هرمز موضع ایران را در مذاکرات تقویت می‌کند. ضمن اینکه، ایران انگیزه بیشتری برای حفظ توانمندی‌های هسته‌ای خود دارد تا اگر در آینده تصمیم گرفت برای مقابله با تهدید همچنان ادامه‌دار امریکا به دنبال ساخت سلاح هسته‌ای برود، این توانمندی‌ها را در اختیار داشته باشد. به همین دلایل، دستیابی به توافق هسته‌ای بسیار بعید است.

در عین حال، دستیابی به توافق هسته‌ای فوریتی ندارد، زیرا بیشتر امکانات هسته‌ای ایران در جنگ ۹ اسفند ۱۴۰۴نابود شده‌اند یا همچنان زیر آوار مدفون‌اند. تا اینجا به نظر نمی‌رسد ایران در تلاش باشد فعالیت‌های هسته‌ای خود را ازسربگیرد و اگر اینطور بود احتمالاً خیلی زود از سوی دستگاه‌های اطلاعاتی امریکا و اسرائیل شناسایی می‌شد.

مایکل بن-جوزف هیرش (م.ه.): این جنگ دو درس متناقض به همراه دارد. درس نخست پنهان‌کاری است. کشورهایی که در پی دستیابی به سلاح هسته‌ای هستند ممکن است به این نتیجه برسند که مذاکره دیپلماتیک هم‌زمان با توسعه برنامه هسته‌ای همان چیزی است که زمینه حمله نظامی را فراهم می‌کند و راه امن‌تر این است که برنامه هسته‌ای آینده خود را تا زمانی پنهان نگه دارند که از آستانه دستیابی سریع به سلاح هسته‌ای عبور کرده باشند.

درس دوم، و احتمالاً مهم‌تر، درباره محدودیت‌های استفاده از زور برای جلوگیری از گسترش توانمندی‌های هسته‌ای است. طبق ارزیابی‌های اطلاعاتی امریکا، اگر ایران تصمیم به ساخت سلاح هسته‌ای بگیرد، جنگ تأثیر محدودی بر زمان‌بندی دستیابی این کشور به آن داشته است. این نکته این درس را به همراه دارد که حملات موفق می‌توانند برنامه‌ای را به تأخیر بیندازند، اما نمی‌توانند آن را نابود کنند.

یکی از اختلاف‌نظرهای مهم امریکا و اسرائیل به میزان حمایت افکار عمومی از جنگ برای جلوگیری از گسترش توانمندی‌های هسته‌ای مربوط می‌شود. نظرسنجی اخیر کوئینیپیاک نشان می‌دهد که ۶۰ درصد از رأی‌دهندگان امریکایی معتقدند اقدام نظامی امریکا علیه ایران ارزشش را نداشته است و ۴۸ درصد هم حالا می‌گویند امریکا بیش از حد از اسرائیل حمایت می‌کند. در حالی که دیدگاه‌ها در اسرائیل تغییری نکرده و جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای همچنان یکی از اهداف اصلی امنیت ملی این کشور است و حمایت از آن همچنان گسترده است.از دیدگاه اسرائیل، این جنگ باید زمینه را برای بازنگری در توافق هسته‌ای و دستیابی به توافقی با شرایط مطلوب‌تر برای اسرائیل و امریکا فراهم می‌کرد؛ از جمله نظارت‌های دقیق و محدودیت بر زمان لازم برای دستیابی ایران به توان تولید سلاح هسته‌ای. شکاف فزاینده میان افکار عمومی در امریکا و موضع اسرائیل، همراه با تغییر اولویت دیپلماتیک به سمت مسئله تنگه هرمز، نشان می‌دهد که واشنگتن به‌واقع انگیزه دارد به نوعی برنامه هسته‌ای محدود و قابل‌راستی‌آزمایی از سوی ایران رضایت دهد، به‌جای اینکه همچنان موضع حداکثری اسرائیل را دنبال کند.

این جنگ احتمالاً چه تأثیری بر سیاست داخلی اسرائیل و کارزار انتخاباتی و انتخابات پیش‌روی کنست خواهد داشت؟

م.ه.: در شکل دقیق‌تر این پرسش باید جای علت و معلول را عوض کرد: نه اینکه جنگ چگونه بر سیاست داخلی اسرائیل تأثیر خواهد گذاشت، بلکه اینکه سیاست داخلی اسرائیل چگونه جنگ را شکل داده و اکنون هم دامنه منافع و گزینه‌های اسرائیل را در قبال ایران و منطقه تعیین می‌کند.

جایگاه قدرت منطقه‌ای ایران و برنامه هسته‌ای آن همواره در صدر دستورکار امنیتی اسرائیل قرار داشته‌اند، بنابراین من نمی‌گویم ریشه این تهدید در سیاست داخلی اسرائیل است. اما بدون در نظر گرفتن شرایط ویژه سیاست داخلی اسرائیل، به‌ویژه موقعیت سیاسی متزلزل نتانیاهو که از مشکلات حقوقی او و پیامدهای ۷ اکتبر ناشی می‌شود، نمی‌توان اهداف و زمان‌بندی و دامنه جنگ را به‌طور کامل توضیح داد.

از این منظر، جنگ با ایران فقط به منافع راهبردی مربوط نمی‌شد، بلکه پای بقای سیاسی و تلاش برای بازسازی اعتباری در میان بود که شکست‌های ۷ اکتبر به آن لطمه زده بود. حالا که تاریخ انتخابات بعدی اسرائیل ۲۷ اکتبر ۲۰۲۶ تعیین شده، این انتخابات تا حد زیادی مثل نوعی همه‌پرسی درباره رهبری نتانیاهو دانسته می‌شود و او تا حد زیادی تحت تأثیر همان انگیزه‌هایی است که تصمیماتش را در دوران جنگ شکل داده بودند.

بنابراین، جای تعجب نیست که به نظر می‌رسد نتانیاهو در لبنان به‌آرامی پیش می‌رود و بی‌ثباتی در تنگه هرمز را از نزدیک زیر نظر دارد، چرا که هر یک از این دو جبهه می‌تواند «فرصتی» برای تشدید درگیری فراهم کند؛ فرصتی که می‌توان آن را ضرورتی امنیتی جلوه داد طوری‌که پایگاه انتخاباتی او را به تحرک وادارد.

ش.ف.: بعید است جنگ امریکا، اسرائیل، و ایران تأثیری بر سیاست داخلی اسرائیل بگذارد و بعید است به موضوع مهمی در کارزار انتخاباتی کنست تبدیل شود. دلیل این امر دو جنبه دارد. اولاً، نگرانی اسرائیل درباره فعالیت‌های هسته‌ای ایران هیچ‌گاه به موضوعی جناحی تبدیل نشد. بنابراین، به هیچ وجه نمی‌توان انتظار داشت که انتخابات پیش رو همه‌پرسی درباره سیاست اسرائیل در قبال این مسئله تلقی شود.

دوم، حداقل سه موضوع دیگر در حال حاضر اهمیت بسیار بیشتری در مبارزات انتخاباتی پیدا کرده‌اند. یکی از آنها، امتناع دولت کنونی از تشکیل کمیسیون تحقیق ملی برای روشن شدن علل غافلگیر شدن اسرائیل در حمله ۷ اکتبر حماس به جنوب این کشور و همچنین ناتوانی دولت اسرائیل و نیروهای دفاعی این کشور در واکنش فوری به این حمله است. مسئله دوم، میزان تقسیم بار دفاع ملی بین بخش‌های مختلف جامعه اسرائیل، به‌ویژه بین بخش‌های ارتدکس و غیرارتدکس آن است. و مسئله سوم مربوط به تلاش‌های قانونی متفاوتی است که ائتلاف حاکم اسرائیل از ژانویه ۲۰۲۳ برای تضعیف دستگاه قضایی این کشور آغاز کرد؛ تغییراتی که بسیاری از اسرائیلی‌ها آنها را تهدیدی برای دموکراسی اسرائیل می‌دانند. اسرائیلی‌ها در حال حاضر بر سر همه این مسائل به‌شدت و از نظر عاطفی دچار اختلاف‌نظر هستند.

گ.س.: در مجموع، منتفی شدن تفاهم‌نامه احتمالاً به نفع نتانیاهو است چون می‌تواند خود را رهبر اسرائیلی‌ای نشان دهد که بهتر از هر کس دیگری می‌تواند با ترامپ تعامل کند. تأثیر جنگ بر انتخابات کنست در ماه اکتبر به آنچه در جنگ رخ می‌دهد بستگی دارد، اینکه شاهد درگیری دائمی باشیم یا توافقی جدید برای آتش‌بس.

اسرائیل در مرحله آغازین جنگ نقشی محوری داشت، اما از زمان ازسرگیری درگیری مستقیم میان امریکا و ایران، تا حد زیادی در حاشیه مانده است. در کوتاه‌مدت، اختلافات واشنگتن و اورشلیم بر سر اینکه گام بعدی چه باید باشد تا چه اندازه مهم است؟ در بلندمدت، این جنگ چه چیزی را هم درباره وابستگی اسرائیل به امریکا هم درباره محدودیت‌های نفوذ واشنگتن آشکار کرده است؟

 م.ه.: وضعیت کنونی در تنگه هرمز و تنش‌های دوباره مرتبط با آن اولویت‌های دیپلماتیک را تغییر داده و صف‌بندی جدیدی را موجب شده، چرا که دیپلماسی امریکا بیش‌از‌پیش حول منافع کشورهای خلیج فارس سازمان می‌یابد و اسرائیل به حاشیه رانده می‌شود. در کوتاه‌مدت، اختلاف میان امریکا و اسرائیل ممکن است از آنچه بعد از کنار گذاشتن اسرائیل از تفاهم‌نامه ۱۷ ژوئن تصور شد کمتر باشد. این دو کشور همچنان در زمینه مهار ایران به‌عنوان یک قدرت منطقه‌ای و هسته‌ای منافع مشترک زیادی دارند. با توجه به تشدید تنش‌های کنونی در تنگه هرمز، کنار نگه داشتن اسرائیل برای واشنگتن مفید است، زیرا به حفظ مشروعیت و حمایت عمومی عربستان و همچنین کشورهای خلیج فارس کمک می‌کند.

برای اسرائیل، در حاشیه ماندن در واقع مطلوب است. در این شرایط، اسرائیل همچنان اطلاعات در اختیار امریکا می‌گذارد، اما از اختلال در زندگی غیرنظامیان و همچنین هزینه‌های مستقیم جنگ در امان می‌ماند. این موضوع به‌ویژه در این دوره پیش از انتخابات اهمیت دارد که گروه‌های ذی‌نفع و کنشگران نزدیک به ائتلاف حاکم نتانیاهو سهم مهمی از امتیازات بودجه‌ای را به خود تخصیص می‌دهند. در حاشیه بودن اسرائیل آزادی عمل آن را در لبنان هم تضمین می‌کند.

از نظر سیاسی، نتانیاهو که اعتبار خود را بر پایه نزدیکی به ترامپ بنا کرده، انگیزه‌ای ندارد که کنار گذاشته شدن اسرائیل را بیش از حد بزرگ جلوه دهد و در عوض، می‌تواند از این موضوع در برابر اعضای تندروتر ائتلاف خود بهره بگیرد و آن را گواهی بر این جلوه دهد که صرفاً از واشنگتن دستور نمی‌گیرد. بنابراین، در کوتاه‌مدت، در حاشیه ماندن اسرائیل به نفع همه طرف‌های درگیر است.

تصویر بلندمدت‌تر پیچیده‌تر است. در اصل، وابستگی اسرائیل به امریکا و محدودیت توانایی واشنگتن در تأثیرگذاری بر تصمیمات اسرائیل مسئله تازه‌ای نیست. به‌لحاظ تاریخی مواردی بوده که امریکا توانسته اسرائیل را مهار کند، مثل جنگ ۱۹۹۱ خلیج فارس، و مواردی هم بوده که در آنها چنین توانی نداشته است، از جمله در حمله اسرائیل به لبنان در ۱۹۸۲ و همچنین سیاست شهرک‌سازی این کشور طی چند دهه.

اما حالا دو چیز تفاوت کرده. اول اینکه به‌لحاظ تاریخی زیربنای رابطه ویژه این دو کشور تعهد آنها به ارزش‌های مشترک دموکراتیک بوده اما عقب‌گرد هر دو کشور از دموکراسی، به‌ویژه در اسرائیل، دارد این پیوند را تضعیف می‌کند. این مسئله با پرونده نسل‌کشی جاری در دیوان بین‌المللی دادگستری و همچنین نقض‌های فاحش حقوق بشر در غزه و کرانه باختری تشدید شده و همه این موارد، حفظ چارچوب «ارزش‌های مشترک» را در داخل امریکا دشوارتر می‌کنند.

دوم، هزینه‌های درگیر شدن در جنگ با ایران، همراه با افزایش این تصور عمومی که امریکا را اسرائیل به این جنگ کشانده و حتی آن را فریب داده، باعث شده نگاه به اسرائیل از نوعی دارایی راهبردی برای امریکا به دردسری بالقوه تغییر کند. مفسران در هر دو طیف مترقی و محافظه‌کار در امریکا اکنون بر این باورند که اسرائیل باید بخش بیشتری از هزینه‌های دفاعی خود، از جمله سامانه‌هایی مثل گنبد آهنین، را خودش تأمین کند، نه اینکه به کمک‌های مالی نامحدود امریکا متکی باشد. مجموع این عوامل ظاهراً در حال تغییر دادن افکار عمومی امریکا و مباحث مربوط به دامنه و جهت‌گیری روابط امریکا و اسرائیل هستند و از این رو، زمینه تغییرات قابل‌توجهی را فراهم می‌کنند.

گ.س.: امریکا و اسرائیل در حالی وارد جنگ با ایران شدند که منافع بنیاداً متفاوتی داشتند. ترامپ به دنبال پیروزی سریع و قاطع بود. اما نتانیاهو آماده بود تا آخرین نفس بجنگد. طبیعی است که وقتی جنگ طبق برنامه پیش نرفت ترامپ دچار تردید شد و تصمیم گرفت تا زمان انتخابات میان‌دوره‌ای برای بازگشایی تنگه هرمز و کاهش قیمت بنزین امتیازهای متعددی به ایران پیشنهاد کند. نتانیاهو بسیار ناراضی بود اما کاری از دستش برنمی‌آمد.

حالا، دولت اسرائیل از منتفی شدن تفاهم‌نامه و از سرگیری درگیری میان ایالات متحده و ایران خوشحال است. در عین حال، همچنان نظاره‌گر است. اسرائیل امیدوار است درگیری میان امریکا و ایران برای مدتی نامحدود ادامه پیدا کند، و البته اگر امریکا و ایران بر سر توافق جدیدی برای آتش‌بس به توافق برسند، اسرائیل راهی برای جلوگیری از آن ندارد.

امریکا و اسرائیل در حالی وارد جنگ با ایران شدند که منافع بنیاداً متفاوتی داشتند. ترامپ به دنبال پیروزی سریع و قاطع بود. اما نتانیاهو آماده بود تا آخرین نفس بجنگد.

تا اینجا، اسرائیل از درگیری میان امریکا و ایران دور مانده، هرچند ممکن است از جنگ دوباره برای گسترش کارزار خود علیه حزب‌الله استفاده کند. برای اسرائیل، مثل کشورهای عرب حوزه خلیج فارس، وابستگی امنیتی به امریکا، به‌ویژه در دوره ترامپ، بسیار ناخوشایند است، اما جایگزین واقعی‌ای وجود ندارد.

جنگ ایران: بخش سوم – خلیج فارس، تنگه هرمز، و آینده امنیت منطقه‌ای

گفت‌وگوی مرکز کراون با نادر حبیبی، آرنگ کشاورزیان، و صنم وکیل

این جنگ درباره روابط کشورهای خلیج با ایران و ایالات متحده، و رویکرد آنها به امنیت منطقه‌ای، چه چیزی را آشکار کرده است؟

صنم وکیل (ص.و.): تلاش‌های دیپلماتیک کشورهای خلیج فارس برای دستیابی به تفاهم‌نامه و مدیریت تنش‌ها در طول جنگ هم نشان‌دهنده نفوذ فزاینده آنها هم بیانگر محدودیت‌های این نفوذ بود. قطر و عمان همچنان میانجی‌های مهمی هستند، در حالی که عربستان و امارات از وزن سیاسی و اقتصادی بیشتری برخوردارند. با وجود این، هیچ‌یک از این کشورها به‌تنهایی نمی‌توانند دستیابی به توافقی میان طرف‌های اصلی درگیر را تضمین کنند.

این جنگ، منافع مشترک کشورهای خلیج فارس در تنش‌زدایی و بازگرداندن ثبات به تنگه هرمز را تقویت کرد. این مسئله فقط ناشی از نگرانی درباره صادرات انرژی نیست، بلکه آسیب‌پذیری گسترده‌تر الگوهای اقتصادی کشورهای خلیج فارس را نیز بازتاب می‌دهد؛ از جمله بنادر، هوانوردی، گردشگری، سرمایه‌گذاری خارجی، و زیرساخت‌های حیاتی. بنابراین، ثبات منطقه‌ای هم یک هدفی امنیتی است هم ضرورتی اقتصادی.

همه این کشورها خواهان روابط امنیتی قدرتمند با ایالات متحده هستند، اما هیچ‌یک نمی‌خواهند در صورت رویارویی با ایران به میدان نبرد تبدیل شوند. از این رو، این درگیری یک دوراهی پایدار را در روابط آنها با واشنگتن آشکار کرده است: وجود ایالات متحده همچنان برای بازدارندگی و دفاع ضروری است، اما سیاست‌های منطقه‌ای آن می‌تواند به تشدید تنش‌ها نیز کمک کند؛ و دولت‌های خلیج فارس نمی‌توانند فرض کنند که ایالات متحده همواره قادر خواهد بود از وقوع درگیری جلوگیری کند یا آنها را به‌طور کامل از پیامدهای آن مصون نگه دارد.

بنابراین، تداوم تعامل کشورهای خلیج فارس با ایران را نباید جایگزینی برای شراکت امنیتی با ایالات متحده تلقی کرد. بلکه این تعامل نوعی مدیریت راهبردی ریسک است که هدف آن کاهش خطرات ناشی از رقابت‌های منطقه‌ای است.

آنها همچنین دریافته‌اند که نبود یک توافق خود به‌تنهایی عامل بی‌ثباتی است. اگر کشورهای خلیج فارس فشار و اهرم‌های نفوذ خود را به‌صورت جمعی به کار گیرند، نفوذ آنها بر ایران، ایالات متحده، و اسرائیل بسیار بیشتر خواهد بود، اما منافع و میزان تحمل آنها در برابر ریسک متفاوت است و همین امر توانایی آنها را برای اقدام هماهنگ محدود می‌کند. امنیت کشورهای خلیج فارس به‌طور فزاینده‌ای بر رویکردی چندلایه استوار است که حفاظت نظامی ایالات متحده را با دیپلماسی، ارتباطات در زمان بحران، هماهنگی دریایی، دفاع هوایی و موشکی، و حفاظت از زیرساخت‌های حیاتی ترکیب می‌کند.

نادر حبیبی (ن.ح.): کشورهای خلیج فارس به‌طور مستقیم از جنگ میان ایالات متحده و ایران تأثیر پذیرفته‌اند. نه‌فقط صادرات نفت و کشتیرانی آنها از طریق تنگه هرمز مختل شده، بلکه چندین کشوری که میزبان پایگاه‌های نظامی امریکا هستند هم هدف حملات ایران قرار گرفته‌اند. این حملات همچنین به اقتصادهای پردرآمد این کشورها که بر گردشگری و تجارت متکی‌اند آسیب رسانده است.

کشورهای خلیج فارس بیش از چهار دهه است که برای تأمین امنیت خارجی خود به ایالات متحده متکی بوده‌اند و این ترتیبات، تا جنگ کنونی، عموماً موفقیت‌آمیز بود. با وجود این، در درگیری کنونی، آنها با تهدید امنیتی جدیدی مواجه شدند. میزبانی از پایگاه‌های نظامی امریکا، که زمانی در حکم عاملی مؤثر برای بازدارندگی عمل می‌کرد، اکنون به دلیلی برای هدف قرار گرفتن آنها از سوی ایران تبدیل شده است. همچنین سامانه‌های دفاع ضدموشکی امریکا تنها تا حدی در حفاظت از آنها مؤثر بوده‌اند.

این تحولات واکنش‌های متفاوتی را در پی داشته است. امارات روابط نزدیک‌تری با امریکا و اسرائیل برقرار کرده است که بخشی از این روابط در چارچوب ائتلافی دفاعی علیه ایران شکل گرفته است. در مقابل، پیش از آغاز خشونت‌های متقابل اخیر میان امارات و ایران در ۲۴ ژوئن، عربستان، قطر، و عمان فعالانه تلاش می‌کردند از طریق حفظ کانال‌های ارتباطی و روابط دیپلماتیک با ایران، میان امریکا و ایران برای دستیابی به صلحی مبتنی بر مذاکره میانجیگری کنند. این تلاش‌ها نقش مهمی در امضای تفاهم‌نامه ۱۷ ژوئن داشت.

این تفاوت در رویکرد کشورهای عربی خلیج فارس نسبت به ایران تا حدی بازتاب‌دهنده رقابت و تنش میان امارات و عربستان است؛ رقابتی که ظرفیت کشورهای خلیج فارس را برای واکنشی متحد به جنگ کاهش داده است. با وجود این، سیاست کشورهای خلیج فارس که در نقش میانجی با ایران فعالیت می‌کنند، ممکن است در واکنش به تشدید اخیر درگیری‌ها پس از منتفی شدن تفاهم‌نامه تغییر کند. تشدید حملات امریکا به زیرساخت‌ها در مناطق جنوبی ایران طی هفته‌های اخیر به واکنش تلافی‌جویانه ایران علیه تأسیسات امریکا و برخی زیرساخت‌های اقتصادی در کشورهای خلیج فارس انجامیده و این آنها را برای ایفای نقش میانجی در آینده کاهش خواهد داد. این شرایط جدید ممکن است، دست‌کم در کوتاه‌مدت، آنها را به امریکا نزدیک‌تر کند.

برخی کشورهای خلیج فارس همچنین در تلاش‌اند به‌جای اتکا صرف به ایالات متحده، مجموعه‌ای از ائتلاف‌های امنیتی خارجی ایجاد کنند. برای مثال، عربستان همکاری‌های امنیتی خود را با پاکستان و ترکیه تقویت کرده است. کشورهای خلیج فارس نگران‌اند که امریکا در نهایت حضور نظامی خود را در منطقه خلیج فارس کاهش دهد و احتمالاً، با وجود اطمینان‌بخشی‌های امریکا برخلاف این تصور، به متنوع‌سازی روابط امنیتی خارجی خود ادامه خواهند داد.

آرنگ کشاورزیان (آ.ک.): در ماه‌های آوریل و مه، از اینکه عمان، قطر، و پاکستان که تا حد زیادی منافع عربستان را نمایندگی می‌کنند نقشی فعال در کاهش تنش‌ها ایفا کردند و ایران و ایالات متحده را به جست‌وجوی راه‌حلی مبتنی بر مذاکره سوق دادند خوشحال و تا حدی شگفت‌زده شدم. این جنگ برای بسیاری از کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس به همان اندازه که برای جمهوری اسلامی وجودی است، جنبه‌ای حیاتی و تعیین‌کننده دارد. خلیج فارس آشکارا برای اقتصاد آنها اهمیتی اساسی دارد و الگوهای توسعه‌ای‌شان به ثبات سیاسی و گردش سرمایه و نیروی کار و کالاها وابسته است. آنها تاکنون عمدتاً در نقش میانجی و مترجم میان طرف‌های درگیر عمل کرده‌اند. اما از جهات متفاوت مستقیماً در مناقشه ایران و امریکا دخیل‌اند و می‌توانند نقشی تعیین‌کننده در تغییر وضعیت کنونیِ منازعه با حاصل‌جمع‌صفر بر سر اینکه چه کسی بر تنگه هرمز اعمال حاکمیت کند ایفا کنند.

یکی از عواملی که به وضعیت کنونی و همین‌طور به دهه‌ها بی‌ثباتی کمک کرده، فقدان سازمان‌های چندجانبه‌ای است که فرصت‌هایی برای کشورهای منطقه فراهم کنند تا درباره چالش‌های مشترک گفت‌وگو کنند و به توافق‌ها و رویه‌های مورد مذاکره دست یابند. امیدوارم بحثی جدی درباره تدوین کنوانسیونی منطقه‌ای شکل بگیرد که نظامی جمعی برای رسیدگی به مسائل کشتیرانی، ماهیگیری، تخریب محیط زیست، و حفاظت بوم‌شناختی ایجاد کند. اما کمبود اعتماد و مناقشات سیاسی ریشه‌دار فقط میان ایران و کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس نیست. این جنگ ممکن است به‌جای آنکه این شش کشور را متحد کند، اختلافات و رقابت‌های میان آنها را تشدید کند. ایران آشکارا تلاش کرده تنش میان آنها، به‌ویژه میان عربستان و امارات، را عمیق‌تر کند و تصمیم امارات برای خروج از اوپک هم به ایجاد چندجانبه‌گرایی کمک نمی‌کند.

هر سه شما به تنگه هرمز به‌عنوان هم عرصه‌ای مهم برای مناقشه هم کانونی در منازعه گسترده‌تر بر سر امنیت منطقه‌ای اشاره می‌کنید. چرا تنگه چنین نقشی پیدا کرده است و چه عواملی جایگاه آینده آن را در منطقه تعیین خواهند کرد؟

آ.ک.: درباره اینکه مردم ناگهان دوره‌ای فشرده درباره خلیج فارس می‌گذرانند، نام جزایر و شهرهای کوچک را یاد می‌گیرند، با باریکی مسیرهای کشتیرانی آشنا می‌شوند، و با انبوه کالاهای حیاتی‌ای که در این آبراه تولید یا از طریق آن جابه‌جا می‌شوند مواجه می‌شوند احساسات دوگانه‌ای دارم. اگر دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰ دوره‌ای بود که در آن گفته می‌شد جهان مسطح است و جهانی‌شدن همه‌چیز را سیال و متحرک کرده است، جنگ اخیر بار دیگر به ما یادآوری کرده که جغرافیا همچنان اهمیت دارد و سهولت جابجایی در این جغرافیا به این معنا نیست که لبه‌ها و موانع ناهموار آن از میان رفته‌اند. جهان ما ممکن است به هم پیوسته باشد، اما گلوگاه‌‌های راهبردی و قلمروهای صعب‌العبور در همه‌جا وجود دارند. در واقع، تحریم‌های امریکا علیه ایران نیز بر استفاده از گلوگاه‌های مالی و حقوقی علیه ایران استوار بوده‌اند.

یکی از واکنش‌های ژئوپلیتیکی به جنگ ترسیم و طراحی مسیرهای جایگزین راه‌آهن، خطوط لوله، و حتی کانال‌هایی بوده برای دور زدن خلیج فارس و تنگه هرمز. بسیاری از این طرح‌ها از نظر اقتصادی محل تردید و از نظر ظرفیت مهندسی خیال‌پردازانه‌اند. این راه‌حل‌های فنی می‌کوشند جغرافیا را به صفحه‌ای خالی، اما قابل شکل‌دهی، تبدیل کنند و به این ترتیب آن را به بازیگری مستقل بدل کنند، گویی که جغرافیا می‌تواند سرنوشت و استبداد خاص خود را پیدا کند.

یکی از استدلال‌های اصلی کتاب Making Space for the Gulf این است که هرچند بارها و بارها جغرافیا و فضا همچون شیئی ثابت یا فضایی انتزاعی در نظر گرفته شده‌، اما این رویکرد تنها واقعیت‌های اجتماعی را پنهان کرده است. ویژگی‌های فیزیکی تنگه اهمیت دارند، از جمله عمق آب، توپوگرافی خط ساحلی، و باریکی آبراه. اما تنگه لزوماً یک گلوگاه نیست؛ همان‌طور که در ماه فوریه نیز تضمینی وجود نداشت که همچنان یک گذرگاه کلیدی برای اقتصاد جهانی باقی بماند.

وضعیت و اهمیت واقعی آبراه در هر لحظه به مجموعه‌ای از عوامل اقتصادی و اجتماعی و سیاسی وابسته است؛ عواملی که از اندازه کشتی‌ها و وابستگی اقتصاد جهانی به سوخت‌های فسیلی گرفته تا برداشت حاکمان سیاسی ایران از تهدید و محاسبات شرکت‌های بیمه را درباره ریسک دربرمی‌گیرد. به بیان دیگر، جنگ و شکست دیپلماسی تنگه را به گلوگاه تبدیل کرده‌اند و ما باید نسبت به روایت‌های جبرگرایانه‌ای که برای مشروعیت‌بخشی به تصمیمات سیاسی اتخاذشده در واشنگتن و تهران به کار می‌روند محتاط باشیم.

بسیار بعید است که با بمباران امریکا «تنگه باز شود» یا اینکه ایران به‌تنهایی بتواند شرایط لازم را برای مدیریت آبراه دیکته کند که برای ایرانیان همان‌قدر حیاتی است که برای مردم کشورهای عربی خلیج فارس. دولت‌های دیگر و نیروهای اجتماعی می‌توانند به گلوگاه یا گذرگاه بودن این آبراه کمک کنند یا آن را تضعیف کنند. جغرافیا بسیار بیشتر از آنچه برداشت‌های انتزاعی از «فضا» به رسمیت می‌شناسند اجتماعی و رابطه‌ای است.

ن.ح.: آزادی کشتیرانی از طریق تنگه هرمز به یکی از اهداف اصلی مذاکرات و فشار نظامی در این مناقشه تبدیل شده است. نقش آینده تنگه تا حدی به این بستگی خواهد داشت که آیا دولت ایران می‌تواند سیاستی منسجم در قبال آن تدوین و اجرا کند یا نه. دولتی یکپارچه که تحت‌سلطه جناح عمل‌گرا و نزدیک به محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، و مسعود پزشکیان، رئیس‌جمهور، باشد، که هر دو از حامیان اصلی تفاهم‌نامه میان امریکا و ایران هستند، بهترین فرصت را برای همکاری ایران در جهت باز نگه داشتن تنگه فراهم خواهد کرد. اگر جناح رادیکال بر دولت یکپارچه مسلط شود، یا وضعیت کنونیِ چندپارگی ادامه یابد، تنگه همچنان در معرض بسته‌شدن‌های دوره‌ای و افزایش نرخ بیمه برای کشتیرانی تجاری خواهد بود.

ایران می‌تواند توافق‌هایی برای باز نگه داشتن تنگه هرمز امضا کند، اما جناحی که چنین توافقی را امضا می‌کند نمی‌تواند تضمین کند که جناح‌های دیگر آن را نقض نخواهند کرد. وقتی امریکا تفاهم‌نامه را نادیده گرفت و تلاش کرد مسیری موازی برای عبور کشتی‌ها از تنگه ایجاد کند، جناح رادیکال‌تر در سپاه بلافاصله واکنش نشان داد و کشتی‌هایی را که این مسیر را انتخاب کرده بودند هدف قرار داد. تشدید خشونت‌ها از آن زمان دستیابی دو طرف به توافقی درباره مدیریت تنگه هرمز را دشوارتر کرده است. فراتر از اختلافات جناحی، ایران می‌داند که هرمز مهم‌ترین اهرم چانه‌زنی آن در هرگونه مذاکره احتمالی با ایالات متحده است. ازسرگیری چرخه تشدید متقابل تنش‌ها می‌تواند اختلالات شدیدتری ایجاد کند. تا وقتی جنگ ترکیبیِ اقتصادی و نظامی امریکا علیه ایران ادامه داشته باشد، بستن هرمز همچنان یکی از واکنش‌های دارای اولویت بالا برای ایران خواهد بود.

ص.و.: تنگه هرمز به کانون اصلی این جنگ تبدیل شده است، زیرا هم قدرتمندترین ابزار اهرم فشار ایران و هم بزرگ‌ترین آسیب‌پذیری راهبردی کشورهای خلیج فارس است. اختلال در بازارهای جهانی انرژی و کشتیرانی، اقتصادهای کشورهای خلیج فارس و منافع امنیتی امریکا، به تهران امکان می‌دهد هزینه‌های رویارویی را بین‌المللی کند. با وجود این، بستن یا بی‌ثبات کردن مستمر تنگه، آسیب قابل‌توجهی نیز به اقتصاد خود ایران وارد می‌کند. افزون بر این، با پیشبرد برنامه‌های تنوع‌بخشی اقتصادی کشورهای خلیج فارس و توسعه مسیرهای جایگزین صادرات، اهمیت راهبردی این آبراه به‌تدریج کاهش خواهد یافت. بنابراین، نقش آینده تنگه به این بستگی خواهد داشت که آیا دیپلماسی می‌تواند محدودیت‌های معتبر و قابل‌اتکایی بر تشدید تنش‌ها برقرار کند؛ آیا کشورهای خلیج فارس می‌توانند هماهنگی دریایی خود را تقویت کنند؛ و آیا ایران همچنان ناامنی در تنگه را ابزاری مفید برای بازدارندگی می‌داند یا آن را به‌عنوان ریسکی اقتصادی و غیرقابل‌قبول تلقی خواهد کرد.

بنابراین، اگر باز نگه داشتن تنگه مستلزم چیزی فراتر از مدیریت خود آبراه باشد، یک چارچوب منطقه‌ای پایدار برای اداره تنگه به چه چیزی نیاز دارد و چرا ایجاد چنین چارچوبی تاکنون تا این اندازه دشوار بوده است؟

ن.ح.: مؤثرترین سازوکار، توافقی منطقه‌ای با مشارکت ایران، ایالات متحده، عمان و چند کشور دیگر ساحلی خلیج فارس است. چنین توافقی می‌تواند آزادی کشتیرانی را برای همه کشورها، به شکلی که برای طرفین آبرومندانه و منصفانه باشد، تضمین کند. روشن است که دریافت یک‌جانبه هزینه‌های امنیتی از سوی ایران برای ایالات متحده یا کشورهای دیگر قابل‌قبول نخواهد بود. اما سازوکاری که امکان دهد مبلغ محدودی به‌عنوان هزینه خدمات کشتیرانی میان ایران و عمان تقسیم شود، می‌تواند راه‌حلی ارائه دهد. با وجود این، حتی چنین توافقی نیز در برابر تشدید دوباره خشونت میان ایران و ایالات متحده آسیب‌پذیر خواهد بود.

مهم‌تر از همه، توافق بر سر تنگه را نمی‌توان از مناقشه گسترده‌تر بر سر توازن قدرت منطقه‌ای جدا کرد. ایران به دنبال ترتیبی خواهد بود که نفوذ آن بر هرمز را حفظ کند، در حالی که ایالات متحده با توافقی که ایران را در موقعیت منطقه‌ای قدرتمندتری قرار دهد، مخالفت خواهد کرد. همین اختلاف باعث شده است تبدیل یک ترتیبات عملی برای تضمین آزادی کشتیرانی به یک چارچوب منطقه‌ای پایدار دشوار باشد.

ص.و.: این جنگ محدودیت‌های معماری امنیتی منطقه‌ای را آشکار کرده اکه حول محور ایالات متحده، اسرائیل، و کشورهای خلیج فارس شکل گرفته و ایران را اکنار گذاشته است. چنین ترتیبی ممکن است بازدارندگی را تقویت کند، اما به‌تنهایی نمی‌تواند نظم منطقه‌ای پایدار ایجاد کند. چارچوبی پایدارتر به تضمین‌های امنیتی معتبر، سازوکارهایی برای مدیریت تشدید تنش، و فرایندی منطقه‌ای نیاز دارد که ایران را هم دربرگیرد، نه اینکه کنار گذاشتن آن را مبنای ثبات قرار دهد. بدون فرایند دیپلماتیک مستمر و قواعد روشن‌تر برای مدیریت اختلافات که همه طرف‌ها را دربرگیرد، این خطر جدی وجود دارد که چرخه‌های تشدید تنش و تنش‌زدایی موقت به وضعیت معمول جدیدی تبدیل شوند. البته ایجاد چنین چارچوبی در عمل بسیار دشوارتر از بیان آن است. توافق‌های کوتاه‌مدت و معامله‌محور به شکل غالب مدیریت مناقشات منطقه‌ای تبدیل شده‌اند، چون به تعهد سیاسی کمتری نیاز دارند و می‌توانند بحران‌های فوری را مهار کنند. گرچه این ترتیبات ممکن است به برقراری آتش‌بس، بازگشایی کانال‌های دیپلماتیک، و بازگرداندن موقت ثبات دریایی کمک کنند، به اختلافات اساسی درباره نقش منطقه‌ای ایران، برنامه‌های هسته‌ای و موشکی آن، حضور نظامی امریکا، یا نگرانی‌های امنیتی اسرائیل نمی‌پردازند.

بدون توافقی گسترده‌تر درباره اصول حاکم بر امنیت منطقه‌ای چنین توافق‌های موقتی به‌جای جلوگیری از رویارویی آن را به تعویق خواهند انداخت. مناقشه همچنان در چرخه‌ای تکرارشونده باقی خواهد ماند و این یعنی هر توافق موقتی فقط تا وقتی دوام می‌آورد که نارضایتی حل‌نشده دیگر یا محاسبه اشتباهی دور بعدی تشدید تنش را رقم بزند.

آ.ک.: دشواری ایجاد چنین چارچوبی ریشه‌های عمیق تاریخی دارد. دو قرن گذشته نمونه‌های چندان موفقی از شکل‌گیری نهادهای چندجانبه منطقه‌ای در خلیج فارس به دست نمی‌دهد. برخی از همان مکان‌هایی که الان بمباران می‌شوند در قرن نوزدهم هدف حملات کمپانی هند شرقی و کشتی‌های نیروی دریایی بریتانیا بودند. نیروهایی که قرن نوزدهم را رقم زدند سیاست بریتانیا مبتنی بر تبدیل خلیج فارس به «دریاچه بریتانیا» را دنبال می‌کردند. می‌توان درباره میزان موفقیت بریتانیا در این هدف بحث کرد، اما به هر حال این فرایند پیامدهای متعددی داشت که یکی از آنها عمده کردن تفاوت میان «قبایل» بود، آنها که معاهدات خارجی را امضا می‌کردند، آنها که اتباع تاج‌وتخت محسوب می‌شدند، و آنها که «دزدان دریایی» به حساب می‌آمدند. اینها شکل‌های جدیدی از قلمروگرایی و طرد ر ا به وجود آورد.

در دوران پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده ترجیح داد به‌جای حمایت از ایجاد سازمان‌های چندجانبه، مثل سازمان هایی که در اروپای غربی شکل داد، یا کمک به شکل‌گیری اقتصادهای به‌شدت شبکه‌ای، آن‌گونه که در شرق آسیا شاهد بودیم، از طریق حاکمان و دولت‌های منفرد عمل کند. در نتیجه، هژمونی امریکا در خلیج فارس از طریق روابط ویژه آن با کشورها، سیاست مهار، یا سیاست مبتنی بر تقسیم جهان به «دوست و دشمن» اعمال شد. با توجه به این سابقه و همین‌طور رویکرد ایالات متحده در ربع قرن گذشته که یکی پس از دیگری از سازمان‌های بین‌المللی روی گردانده است، چندان امیدوار نیستم که این کشور بتواند رهبری فرایند ایجاد همکاری چندجانبه و همگرایی منطقه‌ای را بر عهده بگیرد. این البته به آن معنی نیست که ما وارد نوعی نظم پساامریکایی شده‌ایم؛ طی هفته‌های گذشته، قدرت امریکا در آسمان ایران به‌وضوح به نمایش گذاشته شده است. با وجود این، این ماجرای ناخوشایند و ناموجه محدودیت‌های واقعی امریکا را هم در تخیل یا تحقق نوعی افق سیاسی جدید آشکار می‌کند. ادعای خام و نسنجیده دونالد ترامپ مبنی بر اینکه خود را نگهبان خلیج فارس می‌داند، به‌طرز دردناکی از تخیل افقی جدید فاصله دارد. با این همه، این اختلافات و یک‌جانبه‌گرایی ریشه‌دار اجتناب‌ناپذیر نیستند.

دربارهٔ شرکت‌کنندگان

اسفندیار باتمانقلیچ بنیان‌گذار و مدیرعامل بنیاد بورس و بازار و استاد مدعو در دانشکده مطالعات بین‌الملل دانشگاه جانز هاپکینز در بولونیا است.

هادی کحال‌زاده پژوهشگر وابسته به مرکز توسعه جهانی و پژوهشگر غیرمقیم در مؤسسه کوئینسی است.

نغمه سهرابی استاد تاریخ خاورمیانه چارلز (کورکی) گودمن در دانشگاه براندایس و مدیر پژوهش در مرکز کراون است.

[print_link]

نظرات بسته شده است.

This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish. پذیرفتن ادامه

Privacy & Cookies Policy