/مرور رسالهٔ دکترا | زمان مطالعه: 4 دقیقه
امتناع بومی
اقلیت عرب و شکلگیری دولت مدرن در ایران
عقیل دغاقله | آذر ۱۴۰۴
«امتناع بومی: اقلیت عرب و شکلگیری دولت مدرن در ایران» مطالعهای قومنگارانه و تاریخی دربارهٔ رابطهٔ مردم عرب در خوزستان با دولت مدرن است. در این پژوهش، بر پایهٔ مشاهدات میدانی خود در سالهای ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ نشان میدهم که مردم عرب خود را ساکنان اصلی و بومی این سرزمین میدانند و سلطهٔ دولت مرکزی را بر آن به چالش میکشند. در خلال کار میدانی، من با روایتی روبهرو بودم که در آن مردم عرب از پیوند عمیق خود با سرزمینشان میگفتند، از تجربهٔ زیستهٔ زندگی در هور و نیزارهای آن و از رابطهشان با نخل و رودخانهها. در عین حال، برای آنها دولت ارمغانآورِ تخریب این بافت درهمتنیده بود و پاسخشان به دولت «نه» بود: نه به ادعای حاکمیت دولت، نه به روایتی که تلاش برای ادغام آنها را بهعنوان مدرنیزاسیون معرفی میکند، و نه به تخریب بافت درهمتنیدهٔ مردم با محیط زیستشان. این امتناع را میتوانستم در شعر، در گفتوگوهای روزمره، در آیینها، و در شعارهای اعتراضی ببینم.
«امتناع بومی» با این مشاهدات میدانی آغاز میکند و برخلاف مطالعات پیشین که این نوع نگاه را محدود به بخشی اندک میدانند و نگاهی آسیبشناسانه به آن دارند، نشان میدهد که گسترهٔ این امتناع بسیار بیشتر است؛ امتناع قاعده است و نه استثنا. هدف پژوهش، بنابراین، فهم این پدیده است.
در فصلهای آغازین پایاننامه به مستندسازی این تجربهٔ امتناع و بومیت پرداختهام. سعی کردهام توضیح دهم که بومیت برای مردم عرب چه معنایی دارد، تفاوت آن با قومیت چیست، و جلوههای مختلف امتناع چه هستند. پرسیدهام که ریشهٔ امتناع در کجاست. فصلهای سوم و چهارم رساله به سابقهٔ تاریخی این امتناع میپردازد و به قرنهای ۱۸ و ۱۹ سفر میکند: زمانی که مردم عرب در پیرامون و دور از دسترس امپراتوریهای همسایه، ایران و عثمانی، و بعدها اروپاییها زندگی میکردند و حاکمیت شبهمستقل خود را داشتند. در عین حال، آنها سعی میکردند از خودمختاری بومی خود دفاع کنند. پژوهش نشان میدهد که چگونه این امتناع در درگیری نظامی مستمر با هر سه قدرت، اتحادهای متغیر سیاسی با دولتهای همسایه، و مقاومت در برابر زیرساختهایی که در فرایند جهانیشدن در حال توسعه بودند نمود پیدا میکرد: از مخالفت با افتتاح رودخانهٔ کارون به روی تجارت جهانی تا مخالفت با استخراج نفت، گمرکات، و کشاورزی صنعتی. و البته بخشی از فرایند حفاظت از این خودمختاری به رسمیت شناختن حاکمیت دولتی بود که به دلیل استبداد جغرافیایی نه حضوری در منطقه داشت نه توان تأثیرگذاری بر ساختار اجتماعی و زیستمحیطی آن.
در پژوهش نشان میدهم که جنس و نوع امتناع با سقوط آخرین حکومت بومی در منطقه در سال ۱۹۲۵ تغییر پیدا کرد. دولت مرکزی حاکمی نظامی بر منطقه مستقر کرد، هویت عربی را انحرافی تاریخی از «هویت پارسی» این سرزمین معرفی کرد، و نام عربستان را بهعنوان نماد این انحراف به خوزستان تغییر داد. در تهران، گسترش ساخت دولت مرکزی به خوزستان جشن گرفته شد و دولت هر گونه مقاومت را با مشت آهنین و قدرت نظامی سرکوب میکرد: اعضای بزرگترین قبایل عرب را بازداشت کرد، با پای پیاده آنان را صدها کیلومتر به تبعید فرستاد، تاریخشان را بهطور سیستماتیک محو کرد و در فرایند گسترش زیرساختهای دولت، زندگی آنان را به حاشیه راند. پژوهش، بنابراین، میپرسد که چگونه امتناع در این فضای جدید میتوانست بازتولید شود و تداوم یابد؟
در پاسخ به این پرسش بر بُعد بدنیِ امتناع تمرکز کردم. با مطالعهٔ گسترهٔ احساس امتناع در قالب خشم، ترس، و حتی احساس کینه این بحث را مطرح کردهام که خشونتِ دولت امتناع را محو نکرد. به عبارتی، «نه» به دولت که مجالی برای بیان عمومی نیافت، بر بدن این مردم حک شد و به امتناعی تبدیل گردید که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. در ادامه، از خلال گفتوگوهای روزمره، مطالعهٔ گردهماییهای جمعی، شعر، و حافظهٔ شفاهی نشان میدهم که چگونه این امتناعِ حکشده در زمان سفر میکند، متحول میشود، و مدام اسطورهٔ ملت ایران را بهعنوان ملتی یکدست و تمامعیار به چالش میکشد.
یکی از روشنترین جلوههای این امتناع در دوران معاصر، تغییر مذهب از تشیع به تسنن است؛ موضوعی که در فصل پنجم به آن پرداختهام. بیشتر مردم عرب خوزستان شیعهاند، اما در دهههای اخیر و همزمان با گسترش سلفیگری در خاورمیانه، گرایش به تسنن در میان مردم عرب افزایش یافته است. در این مطالعه نشان میدهم که در شرایطی که جمهوری اسلامی تشیع را بهعنوان دستگاه ایدئولوژیک برای تنظیم روابط بینقومیتی به کار میگیرد، مردم عرب با گذر از آن به تسنن، این پروژه را بر هم میزنند و به آن «نه» میگویند. و البته این تغییر مذهب الزاما کنشی سیاسی عامدانه نیست، بلکه تلاشی است برای بازسازی عزت و کرامت از دست رفته که همزمان هژمونی دولت را نیز به چالش میکشد.
در این پژوهش سعی کردهام نشان دهم که «قومیت» چارچوبی ناکافی برای فهم رابطهٔ مرکز و پیرامون در ایران است. رابطهٔ مرکز و پیرامون تنها به تفاوت یا حذف فرهنگی خلاصه نمیشود، بلکه به «استعماریبودن» فرایند شکلگیری دولت مدرن در ایران اشاره میکند. در این فرایند، مفهوم «بومیت» به ما فهم بهتری میدهد و میتواند نشان دهد که چگونه در ایران، بومیت بر دو رکن اساسی استوار است: پیوندهای دیرپای مردم عرب با زیستجهان خود و مواجههٔ آنان با استعمار درونی که زیر پرچم نوسازی و ملتسازی عمل میکند.
در عین حال، این پژوهش بینقص نیست. در این مطالعه میتوانستم به تجلیهای بیشتری از امتناع در ایران معاصر بپردازم. تغییر مذهب نمونهٔ خوبی از این تجلیها است، اما مطالعهٔ تعاملات قبایل عرب با جمهوری اسلامی و نیز کنشگری سیاسی جوانان عرب یا حتی نوع اعتراضات مردم عرب جای بیشتری برای کار دارد. نکتهٔ دیگر این است که بهرغم تلاشی که انجام شده، هنوز فاصلهٔ میان «امتناع» و «مقاومت» مبهم مانده است و ضرورت دارد که این تمایز بیشتر تئوریزه شود.
آخر آنکه، بهکار بردن مفهوم «بومیت» در ایران نیز خالی از ایراد نیست و در مطالعات آینده باید به این سوال پاسخ داد که چه تفاوتهایی بومیت در ایران را، که با نوعی استعمار درونی همراه بوده است، از نمونههای دیگر در جهان متمایز میکند.
با وجود این نکات، امیدوارم «امتناع بومی» بتواند چشماندازی برای فهم ایران از منظر پیرامون بگشاید. میدانم که این رویکرد همان اضطراب همیشگی از تجزیه و خطر فقدان را دامن میزند، اما تنها با شنیدن این صداها است که میتوان به آیندهای تازه برای ایران اندیشید؛ آیندهای که نه بر مبنای حذف دیگری، بلکه بر پایهٔ گفتمانی شمولگرا باشد که ایران را از آنِ همه بداند.







نظرات بسته شده است.